printlogo


قاتل مرموز
در 9 شماره قبلی خواندید: مرد ناشناسی در تماس با سرگرد مصطفی از قتل دختری در جاده حاشیه‌ای شهر خبر داد. بعد از این تماس، كارآگاه راهی محل شد و با جسد دختری برخودر کرد كه در تحقیقات بعدی مشخص شد، دختر دانشجویی به نام سهیلاست. مقتول قبل از قتل مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود. در ادامه، كیف سهیلا پیدا شد كه قاتل در دفترچه یادداشت دختر جوان از پدر و مادر او عذرخواهی كرده بود و ادعا داشت مجبور به این قتل شده است. تحقیقات برای دستگیری قاتل ادامه داشت تا این‌كه او در تماس با كارآگاه راز دومین جنایتش را فاش كرد.این بار بعد از قتل جسد قربانی را پشت تپه‌ای رها كرده بود. با بررسی محل كشف جسد، مشخص شد این زن هم قربانی نیت شیطانی شده و قاتل او را هم مثل اولین قربانی خفه كرده بود. قاتل در این جنایت برای كامل شدن پازلش، اسكناسی را داخل دهان قربانی قرار داده بود.تحقیقات نشان داد، قاتل در پوشش مسافر بر قربانی‌ها را سوار می‌كند. تحقیقات ادامه داشت كه قاتل در تماس با سرگرد راز سومین جنایت را فاش كرد. این بار هم زن جوانی قربانی شده بود. در حال بررسی صحنه بودند كه رئیس اداره بررسی صحنه جرم كارآگاه را صدا زد و خواست به كنار جسد بیاید. باتوجه به بویی كه از لباس مقتول به مشام می‌رسید به نظر رسید او در یك دامداری كار می‌كند، اما وقتی سرگرد از مادرش تحقیق كرد، دریافت مقتول هیچ ارتباطی با دامداری ندارد. كارآگاه سپس با تصور كشف سرنخ خوبی از قاتل، از روسای كلانتری‌های شهر خواست در اداره آگاهی جمع شوند تا بتوانند قاتل را زود دستگیر كنند. با بررسی پرونده جنایت آخر مشخص شد، قاتل پژو سوار در دامداری كار می‌كند و همین سرنخ كارآگاه را به سه مظنون جنایت رساند. یكی از آنها به نام محمد نگهبان دامداری بود، دومین مظنون به نام سامان مدیر یك دامداری بود. سومین مظنون پسر جوانی به نام سعید و دامپزشك بود. خودروی پژو تنها نقطه مشترك این سه نفر بود كه نام آنها را در لیست مظنونان قرار داده بود.
امیرعلی حقیقت طلب

محمد اغلب در اتاقك نگهبانی اش بود و گاهی برای سر زدن به گاوها از اتاقك بیرون می‌آمد و دوباره بر می‌گشت. خاكی كه روی ماشین او نشسته بود، نشان می‌داد مدت هاست ماشین او تكان نخورده است. شواهد حدس سرگرد را به یقین تبدیل كرد كه باید او را از لیست مظنونان خارج كرد. با این وجود یكی از ماموران در نزدیكی دامداری ماند تا مراقب او باشد. 
اما سعید و سامان صبح با پژو 405 خود به محل كارشان می‌آمدند و با تمام شدن كار با آن به سمت خانه حركت می‌كردند. دو روز از تعقیب و گریز گذشته بود و آنها هیچ رفتار مشكوكی از خود نشان نداده بودند. در این دو روز هم قتلی رخ نداده بود كه این نشان می‌داد كارآگاه در شناسایی مظنونان اشتباه نكرده و قتل‌ها توسط یكی از این دو نفر انجام می‌شد. 
عصر سومین روز لحظه‌ای كه كارآگاه در انتظارش بود فرا رسید. سامان از گاوداری به خانه رفت و ساعتی بعد با عوض كردن 
لباس هایش بیرون آمد. ساكی مشكی در دست داشت كه آن را در صندوق عقب گذاشت. ماموران سایه به سایه به تعقیبش پرداختند. چند خیابان را طی كرد و داخل كوچه‌ای خلوت پیچید. ساك را از صندوق عقب بیرون آورد. داخلش یك تابلوی آژانس تلفنی بود كه روی سقف پژو قرار داد. ساك را روی صندلی عقب قرار داد و دوباره راه افتاد. مامور كلانتری سریع با كارآگاه تماس گرفت و موضوع را گزارش شد. حس ششم سرگرد می‌گفت برای شكار بیرون آمده است. سریع به همه گشت‌های پلیس اعلام آماده باش داد. از مامور كلانتری هم خواست بعد از طی مسافتی جای خود را با گشت دیگری كه در مسیر قرار داد عوض كند تا باعث شك قاتل نشود. 
دختر جوانی با مانتوی اداری در كنار خیابان منتظر تاكسی بود كه سامان جلویش توقف كرد. دختر جوان آدرس را اعلام كرد و بعد سوار شد. سرگرد می‌دانست كه جان دختر جوان در خطر است اما اگر الان اقدام می‌كرد، امكان داشت تمام تلاش‌های این چند هفته بر باد برود و سامان منكر همه چیز شود. از ماموران تعقیب كننده خواست یك لحظه از او چشم برندارند و اگر راننده با مسافر درگیر شد سریع وارد عمل شوند. 
سامان در لاین كندروی اتوبان با سرعت كمی حركت می‌كرد. با رسیدن به یك خروجی پایش را روی پدال گاز فشار داد و به داخل فرعی پیچید. مامور موتور سوار برق چاقو را از داخل ماشین دید و سریع با كارآگاه تماس گرفت. 
سرگرد مصطفی می‌دانست اگر بخواهد عملیات پلیسی كند احتمال خودکشی سامان هست. به همین خاطر از مامور جوان خواست فاصله را با خودروی قاتل كم كند. خودش هم سریع راهی محل شد. سرانجام پژو در كنار جاده متوقف شد. سامان از ماشین پیاده شد تا سراغ
 طعمه اش برود. دختر جوان از ترس فقط گریه و التماس می‌كرد و می‌دانست تا مرگ فقط چند قدم فاصله دارد.  این بهترین فرصت برای دستگیری قاتل سریالی زنان بود و افسر جوان با موتور خود را به سامان رساند و محكم به او كوبید. قاتل زنان نقش بر زمین شد و چاقویش در چند متری اش افتاد. قبل از این‌كه بفهمد چه اتفاقی افتاده، دستبند فولادی دو دستش را به هم گره زد. 
در این لحظه سرگرد هم به محل رسید. دختر جوان را آرام كرد و خواست برای تحقیقات به اداره آگاهی بیاید. بعد از این‌كه گشت‌های آگاهی و كلانتری به محل رسیدند، متهم و دختر جوان را سوار خودرو كرده و راهی اداره آگاهی شدند. 
كارآگاه از دادستان خواست تا زمانی كه قاتل اعتراف نكرده، كسی از ماجرا با خبر نشود. وقتی به اداره آگاهی رسیدند، ابتدا از دختر جوان تحقیق كرد. هنوز شوك و ترس در وجودش بود. «كنار خیابان منتظر تاكسی بودم تا به خانه دوستم بروم. خودروی پژویی مقابلم توقف كرد. مقصدم را گفتم و راننده خواست سوار شوم. خیلی آرام حركت می‌كرد اما در میان اتوبان ناگهان تغییر مسیر داد و سرعتش سرسام آور شد. به او اعتراض كردم كه چاقویی را نشانم داد و تهدید كرد اگر مقاومت كنم مرا می‌كشد. مجبور شدم سكوت كنم. ناگهان به فكر قاتل سریالی افتادم. می‌‌دانستم پایان راه هستم و هیچ راه فراری ندارم. خودم را برای مردن آماده كرده بودم كه یك دفعه مردی با موتور سررسید و نجاتم داد.»
 راننده حرفی درباره قتل زنان نزد؟
نه. می‌گفت اگر ساكت باشی بلایی سرت نمی‌آورم. 
سرگرد بعد از تحقیق از دختر جوان، سرباز اداره را صدا زد و خواست او را تا خانه شان برساند. بعد هم به اتاق بازجویی رفت تا از سامان تحقیق كند. 
كارآگاه ساك مشكی را روی میز گذاشت و از داخلش تكه طنابی را كه شبیه حلقه دار بود بیرون آورد. «فكر نمی‌كردی اینقدر زود رو به روی هم بنشینیم، اما بالاخره نشستیم. فكر نمی‌كنم راهی برای فرار از حقیقت داشته باشی پس بهتره خودت اعتراف كنی.»
+ دوست داری به چی اعتراف كنم؟
 ــ خودت بهتر می‌دانی.به قتل‌هایی كه انجام دادی.
+آنها را كه خودم خبر می‌دادم، اگه نكته جدیدی می‌خواهی بدانی بگو.
  چرا می‌كشتی؟
+باید كشته می‌شدند.
  این را تو تعیین می‌كنی؟
+آره. چون من بودم كه زخم خوردم. 
  چه زخمی؟
+خیلی سؤال می‌پرسی سرگرد و من هم اصلا حوصله سؤال و جواب ندارم. ببین كارآگاه من عاشق زنم بودم و هر كاری می‌كردم تا در زندگی‌اش كمبودی نداشته باشد. به همین خاطر هیچ وقت فكر نمی‌كردم به من خیانت كند، اما این كار را كرد. وقتی فهمیدم
 فقط طلاقش دادم. البته چند روز بعد سراغش رفتم تا او را بكشم اما همراه مردی كه با او ارتباط داشت فرار كرده بودند. همان موقع فكر انتقام از زنان به ذهنم رسید. سراغ زنانی كه تیپشان شبیه زنم بود می‌رفتم و برای این‌كه آتش انتقام درونم آرام شود، قبل از قتل آزار و اذیتشان می‌كردم. طناب‌ها را دور گردن قربانیان می‌انداختم تا نشان دهم همه قتل كار یك نفر است. بعد از اولین قتل دچار عذاب وجدان شده و از پدر و مادر مقتول عذرخواهی كردم، اما در قتل‌های بعدی ماجرا فرق كرد. از درون آشفته می‌شدم و فقط با كشتن یك زن دیگر آرام می‌شدم. 
 چرا در دهان یكی از قربانیان پول گذاشتی؟
+فهمیدم هیچ سرنخی از من ندارید. به همین خاطر پول را در دهانش گذاشتم تا حداقل بفهمید در پوشش مسافربر زنان را شكار می‌كنم. حالا من یك سؤال دارم. چطور به من رسیدید؟
  آخرین قربانی و بوی لباسش بهترین رد برای ما بود. فهمیدیم با قاتلی رو به رو هستیم كه در دامداری كار می‌كند. 
+ آن روز از دامداری كه بیرون آمدم این دختر را كنار جاده دیدم و سوار كردم. وسوسه شدم او را بكشم و همین وسوسه كار دستم داد و دستگیر شدم. به اندازه كافی امروز بازجویی كردید و جزئیات بماند برای فردا. 
سرگرد وقتی وضعیت سامان را دید، قبول كرد صبح فردا بازجویی‌ها را ادامه دهند. به همین خاطر او را به انفرادی منتقل كرد. 
موضوع را به دادستان اطلاع داد و بعد از چند روز با فكری راحت راهی خانه شد. صبح فردا ساعت هفت صبح به اداره آمد تا از سامان تحقیق كند و او را برای بازسازی صحنه قتل‌ها به محل‌های جنایت ببرد. 
وقتی در بازداشتگاه را باز كرد با صحنه عجیبی رو به رو شد. جسد سامان از پنجره سلول حلق آویز بود. سامان با نوار دور پتو خود را از میله‌های پنجره حلق آویز كرده بود تا پایانی ناتمام برای جنایت‌های سریالی‌اش رقم بخورد.

آدرس مطلب http://jamejamdaily.ir/newspaper/page/5598/4/57222/1