نسخه Pdf

دانش‌آموزانم هم بازنشست شده‌اند!

پای صحبت خانم بخارایی دبیر پیشکسوت ریاضی

دانش‌آموزانم هم بازنشست شده‌اند!

من نه بیان خانم آهنی را دارم و نه قلم خانم جوادی را. باید بگویم مصداق ادب از که آموختی از بی‌ادبان در مورد من به کار می‌رود. وقتی معلم شدم از یک روستا شروع کردم. ما مثل پسر‌ها بودیم؛ وقتی دیپلم می‌گرفتیم اگر در کنکور قبول نمی‌شدیم، اگر متولد نیمه دوم بودیم سال بعد باید به سربازی می‌رفتیم. سربازی برای ما «سپاه دانش» بود.

من در کنکور قبول نشدم و متولد نیمه دوم بودم یا باید معاف می‌شدم یا پایان خدمت داشتم. سال جشن‌های 2500ساله بود و2500 مدرسه در روستا‌ها ساخته بودند و سپاه دانش باید این مدارس را پر می‌کرد. من اجبارا با گریه به سپاه دانش رفتم.دیپلم ریاضی بودم و بقیه همکاران دیپلم خانه‌داری داشتند یا بچه‌هایی بودند که با علاقه آمده بودند. من به بوئین‌زهرا رفتم که به‌دلیل زلزله سال40 معروف بود. انگلیسی‌ها مدارس را نوسازی کرده بودند و وقتی می‌خواستیم به پنجره میخ بزنیم، میخ در دیوار فرو نمی‌رفت. آنچنان سازه‌های محکمی ساخته بودند. در هر روستایی برای هر خانواده دو اتاق و یک آشپرخانه با سرویس بهداشتی و جایی برای دام‌ها ساخته شده بود.ابتدا شش ماه در شهر انواع کتاب‌های درسی از کلاس اول تا پنجم آموزش داده شد. معلم‌ها به روستا‌ها می‌رفتند و هم مدیر و هم مستخدم بودند. برای آنها اتاق‌هایی در مدرسه ساخته شده بود. من در دوران تحصیل از فرق گذاشتن معلم‌ها بین بچه‌ها زجر زیادی کشیده بودم. به‌رغم این‌که دانش‌آموز بدی نبودم ولی می‌دیدم که معلم‌ها خیلی راحت فرق می‌گذارند. امروز هم می‌شود این وضعیت را دید. این وضعیت درروحیه من اثر بدی به جا گذاشت، بنابراین وقتی معلم شدم از مدرسه پسرانه روستا شروع کردم.امروز بسیاری از آن بچه‌ها بازنشسته شده‌اند و بیشترشان با من در ارتباط هستند. سال81 برنامه‌‌‌ای ترتیب دادند و من مجددا به بوئین‌زهرا رفتم. همه آنها‌ مرد‌های بزرگی بودند ولی درهمان مدرسه صف ایستادند. یکی از شاگردانم رئیس آموزش ابتدایی آنجا بود.این طرف دبستان عسجدی پسرانه و روبه‌روی آن دبستان عنصری دخترانه و بین این دو مدرسه فضای باز و بسیار قشنگی وجود داشت. همیشه سعی می‌کردم بین بچه‌ها فرق نگذارم، چون ابتدایی درس می‌دادم. چیزی که در تدریس برای من بسیار مهم بود، این بود که همیشه کسی که زرنگ است، مبصر می‌شود و روزگار بقیه را سیاه می‌کند. درمدرسه روستا حواسم به این چیزها بود. رأی می‌گرفتم و دو مبصر انتخاب می‌کردیم. کاری می‌کردم که همه بچه‌های کلاس در طول سال، یکی دو دور مبصر شده باشند. بچه‌ها در خانه نمی‌توانستند درس بخوانند و من کاری می‌کردم که تکالیف بچه‌ها در کلاس تمام شود. دیپلم خرداد50 بودم و در سال53 وارد دانشگاه شدم. 50 سال هم تدریس کردم. 
ضمیمه ویژه نامه