خواب شهید «اللهیاری» که بعد از شهادت تعبیرشد
سیداحمد قشمی از آزادگان هشت سال دفاعمقدس در بیان خاطرهای گفت: علیرضا اللهیاری از بچههای سپاه، تازه ازدواج کرده و از دوستانم بود.
یک روز پیش من آمد وگفت: آقا سید! من شهید میشوم. اشک توی چشمهایش جمع شده بود. گفت: دیشب خواب دیدم که رفتم خانه و دیدم خانمم لباس سیاه پوشیده و دست یک دختری را هم گرفته. گفتم: این دختر کیست؟ گفت: این دختر شماست و 10 سالش است. من کولهپشتی را گذاشتم پشتم و گفتم دارم میروم جنگ وخانمم و دخترم آمدند دنبالم کنار در. وقتی بیرون رفتم، دیدم که باران شدیدی میآمد و تا بالای زانوهایم در آب فرو میرفتم. دیگر آنها را ندیدم. علیرضا اللهیاری میگفت فکر میکنم در باران رحمت الهی شهید میشوم. حالا خانمم را به شما میسپارم. اگر خداوند دختری هم به من داده بود، او را هم به شما میسپارم. ما برایمان خیلی سخت بود که بپذیریم خواب او درست است یا نه. مدتی گذشت و ما را بردند اردوگاه رمادیه. یکبار یک فردی خودفروخته برای شناسایی چهرههای سپاهی که چه کسانی هستند به اردوگاه آمد و تعدادی ازجمله علیرضا را جدا کرده و با خود بردند. بعدها فهمیدیم که علیرضا با اصابت تیر مستقیم به سرش، به شهادت رسیده است.




