تلنگري براي بازگشت
جوان لاغراندام عينك آفتابياش را روي ميز گذاشت، نفس عميقي كشيد و گفت: خسته شده بودم. از خودم بدم ميآمد. صبح تا شب سگ دو ميزدم تا بتوانم خرجي مواد لعنتيام را جور كنم. از گلوي زن و بچهام ميزدم و مثلا ميخواستم خودم را بسازم. روزي كه همسرم دادخواست طلاق داد فكر ميكردم ديگر چيزي براي از دست دادن ندارم. اما اشتباه ميكردم همسرم از من جدا شد و بچه را هم با خودش برد. با اين وضعيت از خانوادهام فاصله گرفتم. ديگر آرزوي قشنگي براي آينده نداشتم، كارم شده بود گوشهگيري و گريه بابت روزهايي كه از دست داده بودم.
به گذشته كه بر ميگردم، ميبينم فريب تيپ و قيافه و البته ندانم كاري هايم را خورده بودم. استخوانبنديام طوري بود كه همه فكر ميكردند قوي هستم و توجه اطرافيان سبب شد دچار توهم و خود برتر بيني و غرور بشوم. سربازيام كه تمام شد كاري پيدا كردم. زور بازويم خوب بود و در كارم موفقيتهاي زيادي كسب كردم. با پيشنهاد مادرم به خواستگاري دختر يكي از اقوام رفتيم. زن گرفتم و با حمايتهاي مالي خانوادهام توانستم زندگي سادهاي تشكيل بدهم و روي پاي خودم بايستم. همسرم زن خوبي بود، به من اميد ميداد كه براي ساختن آينده تلاش كنم. افسوس كه غرور و خودخواهي بلاي جان زندگي قشنگم شد. چند سال گذشت. پاي سفره رفيق بازي چشم بسته و ندانسته معتاد شدم. مواد مخدر خيلي زود قيافهام را تابلو و توان بدنيام را ضايع كرد.
نفس عميقي كشيد و ادامه داد: همسرم با نگراني دست به كار شد تا مرا ترك بدهد. در يك مركز بستري شدم. فايدهاي نداشت پدر همسرم وارد عمل شد و طلاق دخترش را گرفت. من وارد دنياي غريبي شده بودم، زندگياي كه هدفي جز نابودي نداشت.
اما يك روز تلنگري سخت، مثل پتك به سرم خورد و مرا را از خواب بيدار كرد. به ديدن مادرم رفته بودم كه ديدم خواهرم گريان و نالان است. مادرم گفت دامادمان راه ميرود و به خواهرم سركوفت ميزند كه برادرت يك معتاد مافنگي و دله دزد است و ميخواهد او را به همين دليل طلاق بدهد. با شنيدن اين حرف غيرتي شدم و تازه فهميدم هنوز هم چيزهاي با ارزشي در زندگي دارم كه بايد براي نگه داشتن آن از جان مايه بگذارم. به خواهرم قول شرف دادم كه ترك اعتياد كنم.
در يك كمپ بستري شدم، اگر چه نتوانستم با همسرم زندگي دوبارهاي بسازم. او ازدواج كرده و خدا را شكر زندگي خوب و آبرومندانهاي دارد. همين برايم بس است كه خوشبختياش را ببينم. چند روز قبل همراه مادر و خواهرم براي مسافرت به مشهد آمدم. يك جوان معتاد ميخواست جيبم را بزند.
مچ او را گرفتم و گفتم تو خيلي چيزهاي باارزشي داري كه بايد براي داشتن آنها با افتخار به خودت تلاش كني، او را به كلانتري تحويل دادم تا بلكه خانوادهاش هم بيايند و انشاءا... بتواند خودش را از منجلاب اعتياد نجات دهد. اميدوارم از خواب غفلت بيدار شود.