میکل و مارتین و مریم و پپه
امید مهدینژاد طنزنویس
سالها پیش در سرزمین فلورانس مردی که با اشتغال به پیشه بانکداری زندگی خوب و مرفهی برای خانواده خود فراهم کرده بود، بر اثر برخی تحولات سیاسی و اقتصادی و تغییر الگویمصرف همگانی و تحریمهای ظالمانه ورشکسته و مجبور شد برای آنکه هزینه زندگی را تامین کند همراه پسر بزرگش میکل به دستفروشی در کنار ایستگاه متروی کلیسای سن لورنزو روی بیاورد اما میکل که نوجوانی 14ساله بود بهجای کمک به پدر جلوی کلیسا میایستاد و به سنگهای مرمر بزرگی که در محوطه ورودی کلیسا گذاشته شده بود، نگاه میکرد. روزی پدر میکل که از کمک نکردن او ناراحت بود رو به وی کرد و گفت: تو پسر تنبل تنلشی هستی و حتی آنقدر بلد نیستی که به من کمک کنی.
میکل گفت: بعدها خواهی دید که چه خواهم کرد. پدر که از حاضرجوابی پسر خوشش نیامده بود، پسگردنی محکمی به وی زد و او را برای کار به کشیش کلیسا سپرد و کشیش کلیسا وی را برای انجام امور نظافتی و سایر خدمات به کار گرفت. از آن روز میکل هرروز امور نظاقتی و سایر خدمات کلیسا را انجام میداد و سپس ساعتها به سنگهایی که در محوطه ورودی کلیسا گذاشته شده بود، نگاه میکرد.
کشیش روزی سراغ میکل رفت و گفت: جوان بهجای بیکار نشستن و نگاهکردن به این سنگ برو برای خودت کار و حرفهای دستوپا کن. میکل گفت: من همین الان دارم مهمترین کاری را که در طول تاریخ در این کلیسا میشود انجام میدهم. کشیش نیز که از حاضرجوانی میکل خوشش نیامد، دست میکل را گرفت و نزد استاد مارتین، سنگتراش کلیسا که نام اموات را روی سنگقبر حک میکرد برد و او را به وی سپرد. بهاین ترتیب میکل سنگتراشی را از استاد مارتین آموخت و تبدیل به میکلآنجلو دی لودوویکو بوئوناروتی سیمونی شد و از آن دو سنگ نیز مجسمههای مریم مدیچی و پپه را ساخت و کلیسای سن لورنزو را جهانی کرد.