پاکبانان محترم پاییز را از شهر جمع میکنند که مزاحم زندگیمان نشود!
شهرها یک فصل دارند
جواد شیخ الاسلامی شاعر و روزنامهنگاری که دلش میخواهد در روستا برای خودش کسی باشد
همه ما در زندگیمان حداقل یکبار با خودمان این جمله را زمزمه کردهایم که «بالاخره یک روز از شلوغی و سر و صدای شهر دل میکنم و ادامه زندگیام را در یک روستای خوش آب و هوا از سر میگذرانم.» کسی هست که به چنین ایدهای حتی فکر هم نکردهباشد؟ گمان نکنم! شاید اگر از تمام مردم دنیا بپرسی زندگی ایدهآلت چگونه است، درصد بسیار زیادی از آنها جواب بدهند:«دوست دارم یک شنبه بهاری، یا شاید هم یک جمعه پاییزی! دست خودم و زن و بچههایم را بگیرم و برویم و در یک روستای خلوت و خوش آب و هوای ترجیحا نزدیک به رود و کوه و جنگل و آبشار و... زندگی کنیم.»
روستا انتخاب ذاتی همه انسانهاست، همانطور که قیصر گفته «خدا روستا را / بشر شهر را... / ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند / که در خواب هم خواب آن را ندیدند»
باید قبول کنیم روستا را خدا خلق کرد و شهرها را ما! روستا زیباست و شهر زشت. روستا صادق است و شهر فریبکار... و اگر در شعر شاعران زبان فارسی، عربزبان و حتی غرب دنبال «روستا» بگردید، میبینید که روستا در بسیاری از فرهنگها و شعرها همان مدینه فاضلهای است که بشریت عمری است به دنبالش میگردد و انواع نظریات و ایسمها را برایش خلق کرده است. روستایی که در آن مردم با هم مهربان هستند و صبحها وقتی از کنار همدیگر رد میشوند تا به سر زمینهایشان بروند، برای همدیگر دست تکان میدهند و خداقوت و صبح به خیر میگویند و لبخندی زلال و ساده و عمیق تحویل هم میدهند؛ روستایی که خانههای کاهگلیاش در زیر باران بوی مطبوع کاهگل را در کوچهها پخش میکند و آدم از استشمام آن عطر اساطیری و مسحورانه سرزنده و دلزنده میشود؛ روستایی که شبهای آن را به جای کپیدن زیر سقفهای کوتاه و بیقواره خانههای شهری، روی پشتبام خانههای آن سر کنی و چشم در چشم ستارههای سوسوزن به خواب روی؛ روستایی که...
میتوان ساعتها درباره روستا حرف زد. در روستا انسان انسانتر است، مهربانی واقعیتر است، باران قشنگتر میبارد و انگار قطرههای باران با رقص و پیچ و تابی عاشقانه و مومنانه از آسمان بر زمین فرود میآیند. در روستا آدمها نسخه بدل همدیگر نیستند و هرکدام ویژگیهای خاص خودشان و سادگی خاص خودشان و حرفها و داستانها و علایق خاص خودشان را دارند، ولی در شهر میتوانی آدمهای فراوانی را پیدا کنی که عین به عین در صدها و هزاران نفر دیگر تکرار شده باشند؛ دقیقا با همان مدل مو، همان برند عطر، همان لباسها، همان آرزوها و همان موفقیتها و شکستها. در روستا اینطور نیست. هرکسی برای خودش کسی است، واقعا برای خودش کسی است.
در روستا حتی بعضی آدمها کلمات خاص خودشان را دارند. هر روستایی ضربالمثلهای خودش را دارد. یکبار که برای دوستی «تربتجامی» از سرگذشت خانواده خودمان حرف میزدم و اینکه دزد بیمروت تمام سرمایهای که داشتیم را در یک شب از ما دزدید و ما را یکشبه به خاک سیاه نشاند، او در جواب من گفت: هرچه مورچَه دِ یکسال لُکه مِنَه،شتر یک لُقمَه مِنَه»، یعنی «هر چه مورچه در یکسال جمع کند، شتر آن را یک لقمه میکند». حالم خوب شد!
شنیدن یک ضربالمثل تازه و بدیع، برای گوشم تازگی داشت و اوجِ ایجاز آن که تمام داستان مرا در یک خط خلاصه کردهبود، دلم را خوش کرد. وقتی پرسیدم این ضربالمثل مال کجاست؟ گفت منطقه «بایگی» تربتجام. میدانید یعنی چه؟ یعنی بایگی چند ضربالمثل دارد که مال خودش است! که آن ضربالمثل را در جای دیگری، احتمالا، نمیشنوید یا کمتر میشنوید. که مردم همانجا خلقش کرده و بیانش کرده و تبدیل به ضربالمثلش کردهاند.
حالا همه این صغری کبریها درباره روستا را چیدم که چه بگویم!؟ که بگویم پاییز شده اما یکبار هم برگهای رنگارنگ پاییزی را در تهران ندیدهام. شبها که ما خوابیم، پاکبانان مهربان، با آن جاروهای ساده و روستاییشان، تمام برگها را به دقت از کوچهها و خیابانهای شهر جارو کردهاند و همراه با آشغالهای جورواجور به ماشین شهرداری سپردهاند تا احتمالا جایی در اطراف تهران دفن کنند.
همه آن برگها که سعدی میگفت «برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است، معرفت کردگار» را از جلوی دیدگان ما جمع کردهاند تا حتی چشممان به آنها نیفتد و حتی خشخش ملایم آنها روح و اعصاب ما را نخراشند.
اگر در روستا بودیم، بهار را میدیدیم، تابستان را میفهمیدیم، پاییز را درک میکردیم و زمستان را کنار کرسیهای زغالی با چای زغالی سر میکردیم. پاییز در شهر یک رنگ دارد، در روستا هزار رنگ. حالا که در شهریم، به شعر برگردیم، که روستا در آن محکم و استوار و مهربان ایستاده است و به ما پاییز را نشان میدهد. شاید این چند بیت از مولانا خشخش برگها را به گوشمان آورد و رنگهای پاییز را جلوی رویمان گذاشت:
ای باغبان! ای باغبان! آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان، بنگر نشان
ای باغبان! هین گوش کن! ناله درختان نوش کن!
نوحهکنان از هر طرف، صد بیزبان صد بیزبان
هرگز نباشد بیسبب، گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بیدرد دل، رخ زعفران، رخ زعفران
حاصل در آمد زاغ غم در باغ و میکوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم: کو گلستان کو گلستان...