چرچیل، باور فیل و اشخاص بیکار
سالها پیش در انگلستان پسربچهای از مسوول یک سیرک که دارای حیوانات بسیاری بود، پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی بستهاید؟ مسؤول سیرک جواب داد: این فیل را از وقتی بچه بود با همین طناب میبستیم و او نیز تابهحال فرار نکرده است. پسربچه پرسید: به نظر شما فیل که با یک حرکت بهراحتی میتواند خودش را آزاد کند چرا تلاشی برای پارهکردن این طناب باریک و آزادکردن خود نمیکند؟ مسؤول سیرک سرش را خاراند و گفت: نمیدانم. پسربچه گفت: چون این فیل با این طناب باریک بسته نشده است. مسؤول سیرک گفت: پس با چی؟ پسربچه گفت: این فیل با طناب باور خود بسته شده است. او حتما در کودکی بارها تلاشکرده که بند خود را باز کند اما نتوانسته و به این باور رسیده که زورش به این طناب نمیرسد و حالا که بزرگشده نیز این باور را دارد و همین باور است که او را بسته، نه طناب. این پسربچه کسی نبود جز وینستون چرچیل، نخستوزیر هوشمند و جنایتکار انگلستان. سالها بعد وقتی چرچیل از سیاست بازنشسته شده بود، تنی چند از اشخاص بیکار نزد وی رفتند و از وی خواستند سیاست را تعریف کند. وی گفت: تعریفی ندارد اما وقتی با اصرار اشخاص بیکار مواجه شد، روی زمین دایرهای کشید و خروسی را داخل آن گذاشت و گفت: کدامیک از شما میتواند این خروس را بدون اینکه از دایره خارج شود بگیرد؟ اشخاص بیکار یکییکی تلاش کردند خروس را در داخل دایره بگیرند اما همینکه به طرف خروس میرفتند خروس پا به فرار میگذاشت و از دایره بیرون میرفت. اشخاص بیکار درنهایت رو به چرچیل کرده و گفتند: درست است که ما بیکاریم اما اگر ممکن است خودتان خروس را داخل دایره بگیرید. چرچیل خروس دیگری آورد و داخل دایره در کنار خروس قبل گذاشت. دو خروس مشغول جنگیدن با یکدیگر شدند و در لحظهای که حواس دو خروس معطوف همدیگر بود چرچیل با یک حرکت هردوی آنها را داخل دایره از گردن گرفت و بلند کرد. وی سپس افزود: سیاست این است. اشخاص بیکار گفتند: الان شما دقیقا چه کردید؟ چرچیل گفت: تفرقه انداختم و حکومت کردم. اشخاص بیکار که خیلی خوششان آمده بود وی را با القابی نظیر کلک، جلب، درسدهنده به شیطان و صفات زشت دیگر خطاب کرده و سراغ باقی کارهایشان رفتند.