طناب قهوهای
آنچه گذشت
یك روز پاییزی سال 1354، كارگران شهرداری هنگام باز كردن جوی آبی كه گرفته بود، با جسد زنی در میان ملحفه در زیر پل روبهرو شدند. سرگرد ترابی از كارآگاهان باتجربه پلیس آگاهی مسؤول رسیدگی به این پرونده شد. در تحقیقات مشخص شد، لاله پرستار بیمارستان سینا قربانی این جنایت بوده است. تحقیقات نشان داد، لاله بعد از فوت شوهرش در خانه ارثیهای او زندگی میكرد و ارتباط خوبی با خانوادهاش داشت. در حالی كه تحقیقات برای یافتن قاتل لاله بینتیجه مانده بود، جسد زن دیگری كه با طناب قهوهای خفه شده بود، در حوالی میدان راهآهن پیدا شد. این زن نیز در مسیر خانه ناپدید شده و جسدش در جوی آب پیدا شده بود.
روز بعد هم جسد سومین زن در شمال تهران پیدا شد كه او هم با طناب قهوهای خفه شده بود.بررسی جسد قربانیان نشان داد، دو مقتول نخست قبل از قتل مورد تجاوز قرار گرفته بودند. تیمسار كه از قتلهای سریالی و بنبست در تحقیقات خسته شده بود، كارآگاه را صدا زد و تهدید كرد اگر یك قتل دیگر در پایتخت رخ دهد، پرونده را از او میگیرد و به اداره امنیت و اطلاعات میفرستد.
سرگرد فرضیههای مختلف را بررسی كرد، اما هیچكدام به نتیجه نرسید تا اینكه زنی هراسان با مراجعه به پلیس آگاهی از ناپدید شدن دخترش شیرین خبر داد و گفت: عكس چاپ شده در روزنامه شبیه دخترش است. با شناسایی هویت سومین قربانی مشخص شد قاتل سراغ زنانی میرفت كه از شوهرشان جدا شده بودند. در ادامه با بررسی فرضیههای قتل، كارآگاه به قاتل به نام سیامك كه كارمند مالیه بود، رسید و او را دستگیر كرد. سیامك در جلسه بازجویی قول داد تمام ماجرا را با واقعیت تعریف كند. او قبل از اینكه از انگیزهاش حرفی بزند، از شكست عشقی در دوران جوانی و بعد از آن جدایی از همسرش گفت و اینها را دلیلی برای قتل زنان دانست.
و حالا ادامه داستان
سیامك استكان خالی چای را روی میز گذاشت و ادامه داد: بعد از جدایی از شیوا به دنبال راهی برای انتقام از او بودم. اتفاقاتی كه در زندگیام پیش
آمده بود، باعث شد از زنان متنفر شوم. یك روز بارانی در حال رفتن به خانه بودم كه زنی دست تكان داد سوارش كنم. نمیدانم چه شد كه مقابل پایش توقف كردم. پس از طی مسیری شروع به صحبت كرد. میگفت پرستار است و چند سال
قبل از شوهرش جدا شده بود. من هم به او گفتم تنها زندگی میكنم. وقتی فهمید تنها هستم، پیشنهاد داد شام را با هم باشیم. این پیشنهاد غافلگیرم كرد. نمیدانم چرا به فكر شیوا افتادم. حس كردم الان او مثل این زن رفتار میكند .
به فكر قتل افتادم و به خانه دعوتش كردم. در اتاق كارم مقابل كتابخانه ایستاده بود كه طنابی را از انباری برداشتم و دور گردنش انداختم و محكم گره زدم. وقتی به خودم آمدم او دیگر نفس نمیكشید و نمیدانستم چكار كنم. بالای جنازهاش نشستم و گریه كردم.
نیمههای شب جنازه را داخل ملحفهای پیچیده و در صندوق عقب ماشین گذاشته و در محلهای خلوت داخل جوی آب انداختم. تا دو روز میترسیدم از خانه بیرون بروم و وحشت عجیبی داشتم.
سومین روز حالم خوب شد و بیرون آمدم. همان روز زن دیگری را سوار كردم. حس میكردم با كشتن زنان آرامش میگیرم. از شانس من این زن هم از شوهرش جدا شده بود. در محلهای خلوت ماشین را پارك كردم و ناگهان به قسمت عقب ماشین رفتم و با دستانم خفهاش كردم. برای اینكه نشان دهم این قتل دنبالهدار است، یكتكه طناب قهوهای از صندوق عقب برداشتم و دور گردن او گره زدم و جنازه را داخل جوی آبی در حوالی راهآهن انداختم.
چرا شبهای بارانی قتل انجام میدادی؟
اولین قتل همینطوری در شب بارانی شد، اما بعدش فهمیدم در این شبها زنان راحتتر سوار میشوند.
هر زنی را که سوار میشد، میكشتی؟
نه اگر میفهمیدم هنوز ازدواج نكرده یا طلاق نگرفته پیادهاش میكردم.
اولین زن كه طلاق نگرفته بود، شوهرش فوت كرده بود. او را چرا كشتی؟
بعد از اینكه خبر قتلهایم به روزنامهها كشیده شد، فهمیدم بیوه بوده است. او به دروغ به من گفت از شوهرش جدا شده و گرنه الان زنده بود.
خب سراغ سومین قتل برویم. او را چطور شكار كردی؟
مثل بقیه . به عنوان مسافر سوار شد و در میان راه با هم حرف زدیم كه فهمیدم او هم از شوهرش جدا شده است. به همین خاطر او را هم در ماشین خفه كردم .
چرا سراغ زنت رفتی؟
او باعث همه مشكلات و جنایتهایم بود.
پس چرا بعد از سه قتل؟
بعد از قتل سومین زن دچار عذاب وجدان شدم. حس میكردم آنها را قربانی خیانت زنم كردهام. به همین خاطر تصمیم به قتل شیوا گرفتم. او به عنوان مقصر اصلی این جنایتها باید مجازات میشد.
با شیوا تماس گرفتم و خواستم برای بردن یكسری وسایلی كه در خانه دارد، تنها بیاید. وقتی وارد خانه شد، او را با تهدید چاقو به انباری بردم و از سقف آویزانش كردم. حیف بود مثل بقیه زنان او را راحت بكشم. باید قبل از مرگ شكنجه میشد. با چاقو روی بدنش خط كشیدم و ماجرای سه قتلی را كه انجام دادم، برایش تعریف كردم. التماس میكرد رهایش كنم، اما اگر رهایش میكردم مرا لو میداد. ناگهان عصبانی شد و به من گفت دیوانه. درست گفته بود من دیوانه بودم و او مقصر آن بود. به همین خاطر به طرفش رفتم و با دست خفهاش كردم. میدانستم اگر جنازهاش را بیرون بیندازم خیلی زود سراغم میآیید و دستگیر میشوم. نمیدانستم با جسد او چه كنم. به دنبال راه چاره بودم كه دستگیر شدم.
قرار بود صادق باشی؟
همه چیز را صادقانه گفتم.
نه برعكس، دروغ گفتی. براساس گزارش پزشكی قانونی، تمام زنان مورد تعرض قرار گرفته بودند. این را مخفی كردی و به نظر من همه حرفهایت برای انتقام دروغ بود و فقط دنبال رابطه با زنان بودی.
سیامك با شنیدن این جمله شوكه شده بود. نمیدانست چه بگوید. از طرفی انگیزهاش انتقام بود از طرفی راز رابطههایش فاش شده بود. كمی مكث كرد و در جواب گفت: ببینید سرگرد من به شما دروغ نگفتم. هیچوقت نمیخواستم راز این جنایت سیاه فاش شود. در زمان قتلها یك آدم دیوانه میشدم. كنترلی بر رفتارم نداشتم. بعد از قتل زنان، این جنون با تجاوز آرام میگرفت....
باشه فهمیدم نمیخواهم ادامه بدهی. فكر میكردی این قتلها تا كی ادامه داشت؟
نمیدانم. بعد از هر قتل پشیمان میشدم و به خودم قول میدادم سراغ زن دیگری نروم، اما بعد از چند روز دوباره این حس انتقام لعنتی سراغم میآمد. شاید اگر دستگیر نمیشدم همچنان ادامه میدادم.
سرگرد از اتاق بازجویی كه بیرون آمد، یكراست سراغ دفتر تیمسار رفت تا گزارش قتل را به او بدهد. سیامك را هم به بازداشتگاه منتقل كرد. از مامور محافظ خواست مراقب باشد تا او خودكشی نكند.
صبح روز بعد تیتر اول همه روزنامهها جزئیات اعترافات سیامك و عكسش در اداره آگاهی بود و سرگرد نسخهای از روزنامهها را خرید و در حالی كه در شهر قدم میزد، خوشحالی را در چهره مردمانی دید كه بدون اینكه بدانند سرگرد ترابی كیست، درباره او حرف میزدند.