«خاله بود بودی» نباشیم!
ما شبیه یك خانواده هستیم. اصلا چه فرقی میكند تعداد اعضای یك خانواده هشت نفر باشد یا 80 میلیون؟ ما یك خانواده بزرگ هستیم با همان دغدغهها و مسائل خانوادههای كوچك. با همان اختلاف سلیقه ها، با همان اعضای ناهماهنگ با همه، با همان دلخوشیها و با هم بودنها.
خیلیهامان درگیر نیمه خالی لیوان هستیم. اصلا نقد و مخالفت و ساز مخالف بودن فی نفسه اشكالی ندارد. اما این حرفها برای خودش جا و مكان دارد. یك چیزهایی وقتی از خانه بیرون میرود و به گوش بیگانهها میرسد تاثیرش را از دست میدهد. نه میشود به آن برچسب نقد زد و نه حس دوست داشتنی پشتش پیدا میشود. این از مكان!
اما جایش! هركدام از ما در نكتهبینی و انتقاد اجتماعی ـ سیاسی استادیم.اما هرقدر هم كه از همخانه، پدر، دوست یا خواهر و برادرمان گلهمند باشیم؛ حد و حدودی را حفظ میكنیم. مثلا حرفهایمان را جمع میكنیم و وقتی میزنیم كه به شادیها و احساسات لطمه نزند. نه درست چندروز پیش از تولدشان، مثلا!
نه اینكه حرفهایمان را بخوریم. كه این كار دور از صلاح است. مگر نداریم كه مومن آینه مومن است؟ پس زمین گذاشتن این مهم، ضربه زدن به خانواده و خودمان است.
جای حرفهای خصوصی فقط فضای مجازی نیست. مخاطب حرفهای ما مردم عادی نیستند كه انتقادهایمان افیون شود و به رگشان بنشیند و در این روزهای سخت به تاریكی زندگیشان اضافه كند. باید حرف را به آدمش گفت. وگرنه هرز میرود. مثل خونی كه از رگ بیرون بزند. مثل سرمی كه در رگ تزریق نشود. مثل رود كه از خانهاش بیرون بریزد، خراب میكند و آبادی نمیآورد.
در این روزهای ابتدایی 40 سالگی تصمیم بگیریم كه «خاله بود بودی» نباشیم. همان كه هرچه میدید میگفت: كاش اینطوری بود، كاش اونطوری بود!