printlogo


داستان تاسف‌بار جان‌آنتونی نویسنده

در ساحل رودخانه شرقی نیویورك، مردی با حواس مشغول و افكار مغشوش قدم می‌زد و به نظر می‌رسید مقصدی مشخص ندارد، اما او دنبال پلی بلند می‌گشت تا از آن بالا برود و از آن بالا داخل آب‌های خروشان بپرد و خودكشی كند. او به پوچی مطلق رسیده بود. بیش از 30سال نویسندگی كرده بود، اما اكنون احساس می‌كرد در زندگی هیچ كاری نكرده و تاثیری بر كسی نگذاشته و عمر خود را به بیهودگی گذرانده است و می‌خواست به این زندگی بیهوده پایان دهد. در راه به پل تقاطع چهل و پنجم رسید. از پله‌های پل بالا رفت و روی پل ایستاد و همان‌طور كه در افكار سیاه خود غوطه‌ور بود، به چرخش و خروش آب‌های كف‌كرده خیره شد. تلاش كرد تا همه شهامتش را جمع كند و كار را به پایان برساند. وقتی همه شهامتش جمع شد، یك پایش را روی لبه پل گذاشت، اما وقتی خواست پای دیگرش را هم روی لبه پل بگذارد، صدایی هیجان‌زده او را از افكارش بیرون آورد. به طرف صدا برگشت و زنی جوان را دید كه او را خطاب می‌كند. زن گفت: «ببخشید مزاحم خلوت‌تان می‌شوم.»
 مرد گفت: «خواهش می‌كنم. امرتان را بفرمایید.» زن گفت: «شما كریستوفر دالاس نویسنده نیستید؟» و قبل از این‌كه مرد پاسخی بدهد افزود: «وای نمی‌دانید چقدر از این‌كه شما را می‌بینم خوشحالم. من همه نوشته‌های شما را خوانده‌ام. نمی‌دانید نوشته‌های شما چه تاثیر عمیقی بر روحیه من گذاشته‌ و چه تحولی در زندگی من پدید آورده‌. من با خواندن نوشته‌های شما امید به زندگی را كه از دست داده بودم دوباره به دست آوردم و زندگی خود را دوباره ساختم و به مدارج بالایی رسیدم...»  مرد گفت: «پوففف. من جان آنتونی نویسنده هستم.
همكار آقای دالاس.» سپس با خود گفت: «یك‌عمر است دارم می‌نویسم، آن‌وقت مرا با این كریستوفر دالاس درپیت‌نویس اشتباهی می‌گیرند. این زندگی واقعا دیگر ارزش ندارد.» و پیش از آن‌كه زن جوان چیزی بگوید داخل آب پرید. روحش شاد و یادش گرامی باد.