روایت یك مادر كتابباز
جایی که قصهها تمام نمیشود
از راه كه رسید، برخلاف همیشه بیحوصله و گرفته بود. خیلی سریع سلام كرد و رفت توی اتاقش. همیشه زود لباسش را عوض میكرد و سریع برمیگشت پیش من و با هیجان شروع میكرد به تعریف از اتفاقات مدرسه. آنروز اما، زود نیامد. مدتی گذشته بود و من كه سرگرم كار بودم، نیمساعت بعد متوجه شدم هنوز توی اتاق است. دیدم روی تختش نشسته و سرش روی تبلت خم شده. نشستم كنارش و پرسیدم: «چیزی شده مامان جون؟»
گفت: «مامان وقتی برای یه آدم مینویسن مثلا 1955 تا 2005 یعنی سال تولد و فوتش؟» به صفحه تبلت نگاه كردم. صفحه ویكیپدیای یكی از مشاهیر باز بود و بالای صفحه زیر اسم و عنوان سال تولد و وفاتش به همین صورت نوشته شده بود. گفتم: «آره دخترم. یعنی همین كه گفتی.»
این را كه شنید بغضش تركید. گمان كردم سر كلاس تاریخ مثلا سؤالی را اشتباه جواب داده و سرزنش شده. اما دخترك گفت: «مامان اون دختره كه موهاش كوتاه بود یادته؟ یادته اون روز توی حیاط نشونت دادم گفتم ببین این تنها دختر مدرسهاس كه موهاش كوتاهه؟ حتی از موی پسرها هم كوتاهتر؟»
گفتم: «خب آره. باهاش دعوات شده؟! چیزی گفته بهت؟»
كلافه گفت: «نه مامان! مگه یادت نیست چند هفته پیش بهت گفتم دیگه بعد از عید نیومده مدرسه؟ مگه یادت نیست گفتم مامانش اومد وسایل كمدشو برد؟ یادت نیست گفتم معلممون گفت از مدرسه ما رفته؟»
مبهوت مانده بودم كه داستان از چه قرار است؟
با بیقراری پرسیدم: «خب؟» گریهاش شدیدتر شد: «امروز رفتهبودم دفتر مدیر. دیدم عكسشو زدن یه گوشه روی دیوار. زیرش كوچیك نوشته بودن ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۶. پارسال ۱۳۹۶ بود دیگه. یعنی...»
دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد. راستش من هم دقیقا در همان حال بودم. اشكهایم ریخت روی صورت و در آغوشش گرفتم و او با صدای بلند و من بیصدا برای چند دقیقه گریه كردیم.
بعد گفتم: «فكر كنم اون الان توی نانگیالا باشه.»
با تعجب نگاهم كرد: «مامان! چی میگی؟»
گفتم: «راستش حرف من نیست. یوناتان شیردل میگه. فكر كنم توی زبون اونا به بهشت میگفتن نانگیالا. ولی یه جاییه پشت ستارهها. اونجا از مریضی و اینها خبری نیست انگار. هر خانواده یه كلبه داره كه دونه دونه وقتی اعضاش از این دنیا میرن، میرسن به اون كلبه.»
لبخند زد: «مامان! مث قصهاس اینا.»
خندیدم: «خوب قصهاس دیگه. من وقتی بچه بودم عاشقش بودم. حتی الانم هستم. اون وقتا دلم میخواست بمیرم برم توی سرزمین نانگیالا و صاف برم پیش یوناتان موطلایی و كارل و بعد با هم بریم به اون قهوهخونه باحال توی اون سرزمین عجیب. عاشق اون دنیا بودم من.»
«دوست داشتی بمیری؟! جدی؟!»
«خب اگه آدم بمیره و بعد بره به یه جایی مثل اونجا خیلی باحال میشه.»
«میدونی چرا؟ چون اونجا فقط سرسبز و قشنگ و راحت نیست. اونجا یه خاصیت عجیب داره كه من عاشقش بودم.»
با كنجكاوی نگاهم كرد: «چه خاصیتی؟!»
«خاصیتش اینه كه اونجا هنوز قصهها تموم نشدن. در واقع قصهها تموم نمیشن. وقتی هم توی نانگیالا بمیری، بعدش میری به نانگلیما و قصه جدیدت شروع میشه. من عاشق این تمومنشدنِ ماجراها بودم همیشه.»
بالاخره سؤال اصلكاری را پرسید: «كدوم كتاب؟»
با رضایت گفتم: «داستان برادران شیر دل به اسم «دره گل سرخ»، نوشته آسترید لیندگرن.»