غذای مامانپز برای رزمندگان
فیلم زیادی از حضور پدر در بوسنی نداریم. در یکی از همین معدود فیلمها، پدر دارد توی خانه محل اقامتش در شهر ویسوکو قدم میزند. خانه مال یکی از مسلمانان بوسنیایی بود که به همراه خانواده مهاجرت کرده بودند به آلمان.
در زمان جنگ شهرداری خانه را در اختیار ستاد کمکرسانی ایران قرار داده بود. همیشه دوست داشتم آن خانه را ببینم. چند سال پیش که همراه با مادر اولین بار به بوسنی سفر کردیم، همین که وارد ویسوکو شدیم یکراست رفتیم سراغ آن خانه و آن محله و آن حال و هوا. ماه رمضان بود و ترجیح دادیم مزاحم اهالی منزل نشویم. بیرون خانه را خوب برانداز کردیم و از خیر دیدن داخلش گذشتیم.به جایش سری زدیم به جمو و همسرش نازا که پیش از جنگ و بعد از آن همسایه خانه دوستداشتنی من بودند. آقا مجید که معرفیمان کرد گل از گل صورت جفتشان شکفت. تعارفمان کردند رفتیم تو. نازا با این که روزه بود رفت توی آشپزخانه و مشغول پخت غذا شد. با جمو نشستیم توی حیاط به تعریف از گذشتهها. نازا غذا را آورد و خودش نشست کنارمان. جوری غذا خوردنمان را نگاه میکرد که معلوم بود زمان پرتش کرده است به بیست و اندی سال پیش؛ خاطرات یکییکی داشت توی ذهنش مرور میشد؛ خاطراتی توام با اشک و لبخند. نازا قبل از جنگ کلاس آشپزی رفته بود و زمان جنگ برای ایرانیها آشپزی میکرده. او دلش میخواسته هنرش را به ایرانیها نشان بدهد اما کمبود مواد اولیهای که ایرانیها در اختیارش میگذاشتند آه از نهادش بلند کرده بود. نازا چنان با ولع از خاطرات شیرینیپزیاش بدون روغن یا حتی تخممرغ تعریف میکرد که یک ساعتی محو شیرینکاریهایش شده بودیم. مجید برایشان توضیح داد که مقصر نداشتن مواد اولیه غذایی، رسول بوده است. رسول به تیم کمکرسان گفته بود حق ندارند هیچ کس را دست خالی رد کنند. حتی یک بار که از شدت فشار جنگ و گرسنگی، مردم به انبار ستاد کمکرسانی هجوم آورده بودند به نیروها گفته بود جلویشان را نگیرند و بگذارند هرچه میخواهند ببرند. تازه میگفته باید از آنها تشکر هم بکنیم. زحمتمان را کم کرده و خودشان آمدهاند و سهمشان را میبرند.جمو از جنگ گفت، از سال 1992، از حاصلخیزی زمینهایشان با حضور ایرانیها. از این که دیگر هیچ وقت به اندازه آن سالها زمینشان پیازچه و خیار و گوجه، بادمجان و سیبزمینی و کدوتنبل نداده است. اینها را از برکت حضور ایرانیها میدانست. یک جایی یکهو زد زیر خنده و گفت گاهی ایرانیها میآمدند سر زمینهایمان و هرچه میخواستند میخوردند اما نهتنها محصولات کم نمیشد بلکه بیشتر هم میشد!
جمو گاهی چشمانش را گرد میکرد و سرش را تکان میداد و میگفت ما هیچ وقت نمیفهمیدیم بین جمع ایرانیها کدام فرمانده است و کدام زیردست. همه عین هم بودند؛ خاکی، ساده و صمیمی. بعد از شهادت رسول تازه فهمیده بود که او مسئول آن جمع بوده است. دست آخر اشکش را پاک کرد و با حسرت گفت ای کاش باز هم ایرانیها اینجا جمع میشدند. کاش رسول شهید نشده بود...
مهدی حیدری | فرزند شهید رسول حیدری