آنجا که ریسمان رها شد
54سال پیش، مردی در حیاط هتل شرایتون پورتوریکو، پشت میزی نشست و شروع به نوشتن داستانی کرد که تبدیل به آخرین داستان پلیسیاش شد؛ داستانی نیمهتمام به نام «بازنشسته».
«بازنشسته» داستان بازرسی است به نام «هش اشتتلر» که در آستانه بازنشستگی تصمیم میگیرد سراغ پروندههای ناتمامش برود. سراغ تبهکاران و قانونشکنانی که به جای دستگیرکردنشان، آنها را در صندوق بیعدالتی خویش انداخته یا به عبارتی مانع به دام افتادنشان شده و رهایشان کرده. اشتتلر در حقیقت بازرس نیست. او سروان درستکاری است که فقط کارش را انجام میدهد و گویا درست هم کار نمیکند. دورنمات همان ابتدای داستان، شخصیت اشتتلر را از زبان یکی از فرماندهان دوران خدمتش اینطور معرفی میکند: «شما هم میتونستین جوانترین فرمانده تاریخ پلیس کانتون بشین اما با این اخلاقتون! آدم جنون میگیره! بیشتر وقتها هیچی نمیگین، وقتی هم میگین مهمل میگین.» یکی از ویژگیهای «بازنشسته» این است که خصلتها، خاطرات و زندگی شخصی دورنمات بر شخصیتهای این داستان سایه انداخته است. زندگی خصوصی اشتتلر به زندگی خصوصی دورنمات شبیه است؛ هر دو ازدواجهای متعدد کرده، شکستهای عاطفی خوردهاند و به دنبال عدالت و حقیقت هستند.