درس عبرت ابریشمچی از آزادگان ایرانی
مدت کوتاهی از اسارت ما میگذشت که یک روز صبح سروکله نحس منافقین در اردوگاهمان پیدا شد. اتفاقا آسایشگاه ما آخرین آسایشگاهی بود که آمدند. گذاشتم تا خوب وراجیشان را بکنند و وعده و وعیدهایشان را هم بدهند. آخر کار از جایم بلند شدم و گفتم: من میخوام پناهنده بشم!
یکی از منافقها زود گفت: بیا بیرون. صدای زمزمه، آسایشگاه را گرفت؛ بعضیشان به من میگفتند: تو دیگه چرا عباس؟ برای این که منافقها بشنوند با صدای بلند گفتم: دیگه از دست همهتون خسته شدم، عوضیا! وقتی از آسایشگاه رفتم بیرون، یکی از منافقها به دقت شروع کرد به بازرسی بدنی من. شلوارهایی که در اسارت به ما میدادند، دور کمرش کش داشت. من دسته مسواکی را که درون آن یک تیغ فرو کرده بودم در قسمت جلوی شلوارم و جای کش جاسازی کرده بودم. وقتی دیدم آن منافق با حواس جمع دارد بدنم را میگردد، با تمام وجود شروع کردم به خواندن آیه «و جعلنا...» اتفاقا دست او به دسته مسواک هم خورد ولی متوجه چیزی نشد. بالاخره مرا با اصرار به دیدن مهدی ابریشمچی بردند. به محض این که وارد شدم، مهدی ابریشمچی را شناختم؛ در انتهای اتاق، پشت یک میز شیک و بزرگ نشسته بود. با یک دنیا شور و وجد ساختگی گفتم: بهبه! جناب آقای ابریشمچی! چشم ما روشن. راه افتادم بروم طرفش، یکی از مأمورها دستم را گرفت و محکم کشیدم عقب. به یک خط قرمز اشاره کرد و گفت: حق نداری پات رو از این خط جلوتر بذاری. پشت خط قرمز ایستادم، دیدم ابریشمچی دارد خیرهخیره نگاهم میکند. جور خاصی پرسید: تو منو از کجا میشناسی؟ گفتم: اختیار دارین قربان، من یکی از هوادارهای پر و پا قرص شما بودم. پای تمام سخنرانیهای پرشور شما بودم؛ یادتونه میدان آزادی، چه جوری افشاگری کردین و دست بهشتی را رو کردین؟ هر لحظه سعی میکردم هیجان صدایم را بیشتر کنم. نظر ابریشمچی خیلی به حرفهایم جلب شده بود. به یکی از دو نگهبان مرد که عرب بودند گفت: ولش کن، بذار راحت باشه. برای این که هوش و حواسش را به کلی مختل کنم، گفتم: قربان من شنیدم شما همسری رو که براتون خیلی عزیز بوده، دودستی هدیه کردین به آقای رجوی. تا این را شنید، صورتش تا بناگوش سرخ شد. فهمیدم هنوز جویی از غیرت در وجودش مانده. دستم را بردم طرف کش شلوارم و ادامه دادم: به خاطر این محبتی که به آقا مسعود کردین، من باید پشت دست شما را ببوسم. به محض این که این حرف را زدم، دسته مسواک را کشیدم بیرون و به رو پریدم بالای میز. قدری روی شیشهاش سر خوردم تا رسیدم به او. قبل از این که دو محافظ زنش بتوانند کاری کنند، یقهاش را گرفتم و تیغ را بردم بالا. من شاهرگ گردنش را هدف گرفته بودم، ولی او یک آن صورتش را برگرداند. همین یک آن کافی بود تا تیغ در گونهاش فرو برود. معطلش نکردم و آن را تا روی لبها و تا زیر چانهاش کشیدم پایین. چاک بزرگی روی صورتش پیدا شد و خون از آن جهید بیرون. بلافاصله خواستم ضربه بعدی را به شاهرگش بزنم که یکی از دو محافظ عرب مچ دستم را گرفت. دو، سه نیروی عراقی که آمده بودند تو، به محافظ عرب کمک کردند تا دست و پای مرا ببندد. بعد هم از پشت یقهام را گرفت و مرا دنبال خودش کشاند. کلی عشق کردم که هم یکی از سران منافقین را تا مرز جهنم پیش بردم و هم این که باعث شدم هیچ کدام از اسرا همراه آنها نروند. ولی از طرفی هم نگران آیندهام بودم. میدانستم منافقها با شکنجههای وحشیانهای به سراغم خواهند آمد. مثل همیشه توکل کردم بر امام زمان(عج) و از حضرت خواستم به ما صبر و استقامت بدهند. / منبع: حکایت زمستان، سعید عاکف
عباس حسینمردی | آزاده