printlogo


گزارشی از رونمایی یک کتاب در شهر مرزی قطور
فضای زندگی عاشورایی حامد جوانی
حامد جوانی (شهید تبریزی مدافع حرم که در تابستان 1394 در جنوب سوریه به شهادت رسید) و باران، انگار که همیشه لازم و ملزوم همدیگر بوده‌اند و در همه این سال‌ها که از شهادت او گذشته، هربار که خواسته‌ام قدمی برای او بردارم، یک جای کار باران باریده است و من هربار یادم افتاده برای کسی که در خط اول وصیتش از خدا خواسته که در راه دفاع از حرم بی‌بی، ابوالفضلی شهید شود و همین‌طور هم شده، باران و باریدن و نشان از سقای تشنگان داشتن، یک ضرورت است.

دوستم، دکتر سیروس شمس‌نیا چند روز مانده به محرم از استاندار حکم بخشداری قُطور گرفت. قُطور در مرز ایران و ترکیه است، علامت‌های خاص و مردم خاص خودش را دارد. دورهم با دوستان فکرها را یک‌کاسه کردیم که برای تبریک به دوست‌مان به جهت امارتی که گرفته، جلسه‌ای کتابی در اقلیم امارتش بگیریم و به شیوه‌ کتابخوان‌ها به دوست‌مان تبریک بگوییم و چون فضا محرمی بود، قرعه به نام کتاب «شبیه خودش» افتاد که از سال95 تا امروز هشت نوبت به چاپ رسیده و حکایت شهیدی است که زندگی دنیایی‌اش عجین با عشق به حضرت ابوالفضل(ع) بوده است. این محبت آن‌قدر دوسویه شده که عشق ابوالفضل علیه‌السلام، آخرِ کار معشوق را «شبیه خودش» کرده است. قطور چنانچه گفتم، شهری‌ است مرزی با مردمی خون‌گرم  گرچه تنها راه ریلی آسیا به اروپا را از دل کوه‌های خود عبور می‌دهد و نزدیک‌ترین راه زمینی به ترکیه را دارد اما سال‌های سال است مُهر محرومیت به پیشانی دارد و البته در حوزه فرهنگی، عیار محرومیتش بالاتر است.
از خوی ما تا قطور با مرکب رهوار، کم از یک ساعت راه است و برنامه را طوری چیده بودیم که رفت و برگشت‌مان به ساعت بعد از غروب نخورد و از هیات آن شب‌مان که نوبت به روضه‌ سرباز شش‌ماهه سیدالشهدا رسیده بود، نمانیم. سخنران مراسم را به توصیه‌ آقای بخشدار از مردم بومی برگزیدیم و کتاب در عصری بسیار خنک در سومین روز از مرداد سوزان امسال در کتابخانه عمومی شهید کوچری به نقد و معرفی گذاشته شد. البته من یکی انتظارش را نداشتم که در اولین جلسه‌ فرهنگی در آن شهر آن‌ هم با موضوع کتابی عاشورایی، آن حجم از مردم شرکت کنند و دوست فرهیخته قُطوری غیرهم‌مذهب ما به آن زیبایی و دقت و نکته‌بینی، کتاب را خوانده باشد و تحت‌تاثیر فضای زندگی عاشورایی حامد جوانی قرار گرفته باشد. قهرمان خالدی که معلم بود و معلوم شد با کتاب خواندن بیگانه نیست، حرف آخرش این بود که رساندن کتاب به دست مردم و مسئولان شهر، یکی از واجب‌ترین اقداماتی است که ای‌کاش آقای بخشدار عزم جدی در این فقره داشته باشد.
میکروفن به من که رسید، تشکر کردم از هادی درستی، رئیس اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان، بابت عزمش به کتاب‌رسانی به اقصی نقاط جلگه زیبای خوی و از احوالات حامد گفتم و از این‌که در مردادی سوزان و گرم، وقتی بعد از پل‌هوایی (مرتفع‌ترین پل آهنی غرب آسیا) نم‌نم باران باریدن گرفت، جورچین نشانه‌ها برای من کامل شد که حامد بعد از این‌همه سال که از شهادتش می‌گذرد، هنوز «نسبتی دارد با باران، با باریدن با سقا... .» و حواسم به عقربه‌های ساعت و نزدیکی غروب و وقت تنگ باقیمانده تا ساعت هیات بود. سر حرف را درز گرفتم که عکس‌ یادگاری با بچه‌های شرکت‌کننده در جلسه بگیریم و گازش را بگیریم تا خوی که سر وقت برسیم سر جلسه استماع روضه‌ شبانه و نگو نم‌نمِ بارانی که بین راه دیده‌ایم، سیل شده و چنان شدید که چند جا از کوه را شسته و راه به راه، راه را بسته است. فکر کردم چقدر خوب شد عیال را که از وقت دندانپزشکی علی فارغ شده بود، زنهار دادم از آمدن که اگر آمده بودند، الان لابد وسط راه گیر سیل افتاده بودند.
محلی‌ها بفرمای ماندن زدند و عقل می‌گفت بمان و رامین درویش‌آذر هم. اگر به من بود، شب را به یاد انتخابات سال 88 که ذکرش را در «امین آراء» (روایت 20 سال برگزاری انتخابات در سرحدات شمال‌غربی ایران به روایت یک ناظر معمولی) آورده‌ام، می‌ماندم در خانه دوستِ کُردم و لذت مهمان‌نوازی کُردها را دوباره تجربه می‌کردم. حیف که زلزله‌های هنوز بندنیامده‌ای که از شهریور پارسال تاکنون، وقت و بی‌وقت تن خوی و مردمش را می‌لرزاند، مانع شد که همراهانم دلواپس اهل و عیال‌شان نباشند و رضا شوند و بمانند.  کج کردیم برگردیم و سیاهی به شب ننشسته، گیر افتادیم پشت راه‌بندانی که سیل در راه ساخته بود.  البته که خیال من از اهل و عیالم آسوده بود، چون شمعِ خانه‌مان با نفس مادرم روشن است.
راه طوری بند آمده بود که نه می‌شد برگشت و نه جلوتر رفت. لاجرم وضوی نماز مغرب و عشا را از سیلاب رودخانه طغیان کرده‌ قُطور ساختیم و تا خود 12 شب که بخشدار جدیدالانتصاب اعلام بحران و حالت اضطرار کرد و راهداری با ماشین‌آلات راهسازی به قدر عبور یک ماشین از دل قلوه‌سنگ‌های تل‌انبار شده به قاعده قد یک ساختمان سه طبقه راه باز کرد، معطل بودیم و راه که باز شد، دیگر هیات تمام شده بود و شب عطش علی‌اصغر از محرم 1445 برای من با باران تمام شد تا باز کِی افتد سوی شهیدِ ابوالفضلی گذار ما... . 

حسین شرفخانلو - نویسنده