printlogo


زندان داوطلبانه برای دختر چهارده‌ساله
شما را به خدا...شما را به پیر، به پیغمبر قسم او را به‌زندان نبرید. من دیوانه او هستم. او نامزد منه. او گناهی نداره. این نقشه ما دو نفر بود. پس حالا که او را زندان می‌برید، من هم داوطلبانه زندان می‌روم چون بدون او می‌میرم.

ماجرای فاطمه و کاظم  یا لیلی و مجنون قرن بیستم، چهار ماه پیش(10شهریور1354) شروع شد. درست زمانی که کاظم اسیر چشمان سیاه و خنده پرعشق و پرشور فاطمه شد. فاطمه و کاظم روزهای اول فقط به‌هم نگاه می‌کردند، اما چهره مردانه و حرکات و رفتار سنگین کاظم با آن نگاه عاشقانه سرانجام راه خواستگاری را باز کرد.کاظم مردانه قدم پیش نهاد و یک‌روز با مقداری شیرینی و هدیه به خانه فاطمه رفت. ابتدا همه درها را به رویش بستند و خانواده فاطمه مخالفت کردند، اما وقتی کاظم از عشق پرشورش حرف زد و گفت بهترین زندگی و بزرگ‌ترین آرامش و آسودگی را برای او فراهم می‌کند، همه اهل خانه صداقت را در چشمان کاظم دیدند و سرها به علامت رضایت پایین آمد. کاظم دست پدر فاطی را بوسید و خانواده او رضایت دادند تا با هم نامزد شوند. کاظم هم قول داد تا همه قدرت خود را برای تشکیل زندگی خوب به کار برد. خانواده فاطی می‌گفتند کاظم هرچه زودتر دست زنش را بگیرد و ببرد، اما کاظم مشکلات مالی داشت و خانواده فاطی تصمیم گرفتند او را محدود کنند. وقتی فاطی و کاظم با این مشکل روبه‌رو شدند نقشه کودکانه‌ای در ذهن خود ترسیم کردند که پایانش به‌زندان کشید. آن دو گفتند فرار می‌کنیم و آنها را در عمل انجام شده قرار می‌دهیم. فاطی و کاظم به محضر رفتند و با خجالت به محضردار گفتند ما زن و شوهریم اما می‌خواهیم رسمی شویم. محضردار گفت فاطی 14ساله است. او باید ابتدا اجازه پدر و مادرش و بعد قانون را داشته باشد، وگرنه کاظم به جرم اغفال به زندان می‌رود.  وقتی محضردار این جمله را گفت، رنگ از صورت هر دو پرید. فاطی با گریه گفت کاظم اگر تو به زندان بروی، من هم می‌آیم. کاظم در اندیشه بود که چه باید کرد. چگونه می‌توانم پدر و مادر سختگیر فاطی و قانون را راضی کنم. وقتی هر دو وارد منزل شدند، همه سرشان داد زدند که تو دختر ما را بیچاره و اغفال کردی. کاظم که ناراحت شده بود، گفت نه او پاک است. اما این حرف‌ها برای خانواده فاطی قابل قبول نبود و کار به کتک‌کاری و شکایت و کلانتری رسید. بازپرس به کاظم گفت شما متهم به فرار دادن یک دختر 14ساله هستید و کاظم گریه‌کنان سرش را به دیوار کوفت و گفت من از قانون چیزی نمی‌دانستم. خیال می‌کردم این‌طوری زن و شوهر می‌شویم. بازپرس گفت اختیار فاطی دست پدر و مادرش است و آنها باید رضایت دهند. آنها رضایت ندادند و کاظم راهی زندان شد. وقتی کاظم را به زندان بردند، فاطی شیون کنان دنبال کاظم دوید و فریاد زد کاظم را به زندان نبرید، وگرنه من هم با او به زندان می‌آیم. کاظم به زندان رفت و فاطی جلوی در به انتظار کاظم نشست.  

​​​​​​​مجله جوانان امروز/ دی 1354