printlogo


داستان جنایی(قسمت سوم)
لرزش زندگی
در قسمت‌های گذشته خواندید در روستا زلزله آمد و همه‌چیز را ویران کرد. کدخدا زیر آوار ماند و گل‌بانو دخترش پیش از زلزله به‌دست مرد ناشناسی در حوض‌خانه خفه شد. حال حیدر، نامزد گل‌بانو با دیدن جسد بی‌جان نامزدش دگرگون شد و او را به درمانگاه روستا بردند.

در این میان پدر و مصیب، دوست حیدر خود را به روستا رساندند. اهالی روستا جسد کدخدا را به خاک سپردند اما جسد گل‌بانو برای تحقیقات به پزشک قانونی شهر فرستاده شد و در آنجا متوجه خفگی گل‌بانو پیش از زلزله شدند. به همین دلیل سرگرد شجاعی و دستیارش مفیدی برای تحقیق و بررسی پرونده وارد روستا شدند و با حیدر که برخورد کردند و به اتفاق به سمت قهوه‌خانه روستا رفتند.
حال ادامه داستان...

سرگرد، دستیارش و حیدر وارد قهوه‌خانه شدند. قهوه‌چی روستا برای‌شان چای آورد و در حالی که به آن دو مرد ناشناس نگاه می‌کرد با اشاره از حیدر پرسید که این دو مرد چه کسی هستند.حیدر رو به قهوه‌چی کرد و گفت: مش‌رضا! آقایون پلیسن. برای تحقیق اومدن روستا. مش‌رضا گفت: خوش اومدن.
در این بین مصیب هم از راه رسید و با دیدن حیدر به سمت میز آنها رفت و با سرگرد، دستیارش و حیدر دست داد و سلام کرد و گفت: حیدر جان بهتری؟
حیدر گفت: بد نیستم. ببخش برادر. من و سرگرد باید با هم حرف بزنیم.
مصیب عذرخواهی کرد و به گوشه دیگری رفت و نشست و از مش‌رضا خواست برایش چای بیاورد. مش‌رضا استکانی چای برای مصیب برد و سعی کرد با صدای آرام صحبت کند و گفت: پلیسا برای گل‌بانو اومدن روستا. دنبال قاتلن.
مصیب با تعجب پرسید: مگه گل‌بانو رو کشتن؟!
مش‌رضا که سعی می‌کرد نشان دهد از همه چیز باخبر است، گفت: آره میگن قبل از این‌که زلزله بیاد خفه‌اش کردن.
مصیب گفت: بیچاره حیدر. آخه کی می‌تونه این کارو کرده باشه؟
مش‌رضا گفت: فقط خدا می‌دونه. الهی زودتر قاتلش پیدا بشه. گل‌بانو دختر خوبی بود.
مصیب حرف‌های مش‌رضا را تایید کرد و گفت: آره خدا رحمتش کنه. گل‌بانو خیلی دختر خوب و نجیبی بود.
در این بین حیدر و سرگرد با هم گپ می‌زدند. سرگرد سؤالاتی درباره گل‌بانو و خانواده‌اش پرسید و حیدر هم سعی کرد به سؤالات سرگرد پاسخ دهد تا هر چه زودتر قاتل گل‌بانو به‌سزای عملش برسد.
سرگرد پرسید: کدخدا چطور آدمی بود؟ منظورم اینه با انصاف بود‌. کسی باهاش دشمنی نداشت؟حیدر گفت: مرد خوب و منصفی بود. خدا رحمتش کنه. کدخدا و پدر من، بزرگای روستا هستن و هر دو شون هم سرشناسن و هم این‌که مردم قبول‌شون دارن. توی این سال‌ها بین همه اختلافای مردم روستا، میانجیگری کردن. اصلا به فکرم نمی‌رسه کسی بخواد گل‌بانورو... .
حیدر نتوانست جمله‌اش را کامل کند و بغض گلویش را گرفت.
سرگرد پرسید: خانم گل‌بانو خواستگاری به‌جز تو داشت؟ یعنی کسی بود به‌جز تو که خاطرخواه اون باشه؟
حیدر گفت: تا جایی که من می‌دونم خب مادرای زیادی دوست داشتن گل‌بانو عروس‌شون بشه اما وقتی پای من وسط اومد و همه فهمیدن ما خاطر همو می‌خوایم دیگه کسی حرفی نزد. این رسم روستای ماست. همین که دونفر خاطرخواه هم میشن، بقیه دیگه خودشون میکشن کنار و اون دختر میشه ناموسشون.
سرگرد با دقت به حرف‌های حیدر گوش کرد و گفت: ما توی پاسگاه روستا ساکنیم. اگه چیزی یادت اومد هر چقدر هم بی‌اهمیت باشه به من خبر بده.حیدر گفت: اگه سقف خونه نریخته بود، نمی‌ذاشتم پاسگاه بمونین. ما روستایی‌ها بد می‌دونیم مهمون بیاد روستا بره مهمانسرا یا پاسگاه.
سرگرد لبخند زد و تشکر کرد و به همراه دستیارش راهی پاسگاه شدند.حیدر هم به سمت مصیب رفت و کنار او نشست.مصیب گفت: چی شد حیدر؟ فهمیدن کی این بلارو سر گل‌بانو آورده؟
حیدر گفت: فعلا دارن تحقیق می‌کنن. تو هم اگه چیزی یادت میاد بگو، شاید کمکی کنه. آخه سرگرد پرسید کدخدا و دخترش دشمن دارن یا نه. من که چیزی یادم نیومد.
مصیب گفت: نه بابا دشمن کجا بود؟ کدخدا مرد خوبی بود. گل‌بانو هم ناموس همه مردای روستا بود. شاید اشتباه می‌کنن. شایدم گل‌بانو زیر آوار مونده و خفه شده.حیدر گفت: چی بگم والا. آخه توی شهر، پزشکی‌قانونی معاینه کرده و گفته. فکر نکنم اشتباه کرده باشن.
مصیب دستی به شانه حیدر زد و گفت: ایشالا پیدا میشه. خودتو ناراحت نکن.
حیدر گفت: اگه اونا هم نتونن پیداش کنن، خودم اون نامردو پیدا می‌کنم و می‌کشمش.
مصیب باز هم دستی به روی شانه او زد و گفت: با هم پیداش می‌کنیم و خودمون می‌کشیمش.
در این بین سرگرد و دستیارش در روستا قدم می‌زدند و سرگرد با روستاییان درباره گل‌بانو و کدخدا صحبت می‌کرد و سؤالاتی را از آنها می‌پرسید.
یکی از زنان روستا درباره نجابت و خوبی گل‌بانو و این‌که اهل کارهای خیر بود، می‌گفت و یکی دیگر از روستاییان که مرد میانسالی بود از انصاف و درستی کدخدا. 
سرگرد متوجه شد که کدخدا به خوشنامی معروف بوده و گل‌بانو هم نمی‌توانسته دشمنی داشته باشد، بنابراین تحقیقاتش را از منظر دیگری پیگیری کرد.

زینب علیپور طهرانی - تپش