printlogo


پلیس فداکار
دقایقی از ساعت 8 صبح نگذشته بود که دخترم با تلفن همراهم تماس گرفت. نفس‌نفس می‌زد و نمی‌توانست صحبت کند. می‌گفت فضای خانه را دود گرفته و تنگی نفس شدیدی دارد.

نگران او و دختر کوچکم شدم. باعجله از محل کار بیرون آمدم. سوار خودرو شدم و درحالی که دلهره و وحشت داشتم به‌راه افتادم. درحال رانندگی گوشی تلفن دستم بود و لحظه به لحظه با مهسا صحبت می‌کردم. دیگر نمی‌توانست حرف بزند و می‌گفت احساس خفگی می‌کند. شنیدن این حرف وحشت مرا بیشتر کرده بود. با سرعت زیاد در حرکت بودم که کنترل خودرو را از دست دادم و به یک تابلوی بزرگ آهنی برخورد کردم. پیاده شدم و فقط اشک می‌ریختم . در آن لحظه فقط به سلامتی بچه‌هایم فکر می‌کردم و بس. از خدا کمک خواستم و خودش برای دو دخترم فرشته نجاتی فرستاد. خودرویی کنارم توقف کرد. راننده پیاده شد و گفت: خواهرم من سرگرد جمالی هستم، چه کمکی از دستم برمی‌آید. وقتی شنیدم او پلیس است، دلم قرص شد. گفتم بچه‌هایم در خطر هستند. جناب سرگرد با آن که شیفت استراحتش بود با خودروی سواری شخصی خود مرا به خانه‌ام رساند. در را باز کردم. تمام فضای خانه پر دود بود و هیچ چیزی دیده نمی‌شد. با کمک سرگرد بچه‌ها را بیرون کشیدیم. پزشکان می‌گفتند اگر چند ثانیه بچه‌ها دیرتر به بیمارستان رسیده بودند، جان‌شان به خطر می‌افتاد.

 غلامرضا تدینی‌راد - تپش