یادآوری یک زندگی مبتذل!
مرگ ایوان ایلیچ، شرح وحشت از مرگ است. لئو تولستوی از مرگ آغاز میکند و زندگی را از پس مرگ به تصویر میکشد.
ایوان ایلیچ، قاضی صاحبمنصب روس به مرضی سخت دچار میشود و هرچه مرگ را نزدیکتر میبیند در درستی اندیشهها و زندگی خویش بیشتر تردید میکند. او که ابتدا مشغول انکار پیشرفت بیماری بوده، پس از آرام شدن خشمش ناشی از آنکه دیگران را مقصر وضع خویش میدانست، درنهایت مجبور به پذیرش لاعلاجی بیماریاش میشود. او راهی جز پذیرش قطعیت مرگ ندارد. اطرافیان او اما چنین قطعیتی را هنوز احساس نمیکنند. آنها از زنده ماندن خود خشنودند و نمیتوانند مرگ را بهواسطه تجربه ایوان ایلیچ درک کنند. ایوان در گذارش به مرگ به معرفتی عمیق میرسد: او که پیش از این با گریز به خاطراتش از تصور مرگ اجتناب میکرد و مرگ را چنان چاهی تاریک میدید، حال در این چاه، روشنایی را یافته است. در پرتوی همین شناخت است که او به اشتباهات گذشتهاش پی میبرد. ایوان در شروع داستان، مرده است اما پیکر او وجود آدمهایی را که درباره مرگ او حرف میزنند و جسدش را مینگرند به چالش میکشد: آن آدمها نیز زنده بهنظر نمیآیند. آنها نه به مرگ او، بلکه فقط به تاثیر این اتفاق در زندگی خودشان میاندیشند.
نویسنده: لئو تولستوی
مترجم: سروش حبیبی
نشر: چشمه
سال انتشار: 1402