printlogo


داستان جنایی(قسمت چهارم)
تراژدی مرگ
در قسمت‌های قبل خواندید که آقا وخانم رحمانی به طرز مشکوکی با سم کشته شدند. وضعیت جسمی تنها دخترشان رعنا که باردار است،بادیدن اجساد پدر و مادرش بد شده و اشکان، همسرش او را به بیمارستان رساند و بستری شد.

سرگرد علوی که مسئولیت این پرونده رابرعهده دارد، ازاشکان داماد خانواده، بابا رحیم سرایدارساختمان وخانم مینایی همسایه آنها و همسرش بازجویی کرد. درصحبت‌های بابا رحیم مشخص شد که خانواده رحمانی پسرجوانی به نام علی داشتند که چند سال قبل ناپدید شده است. سرگرد تلاش کرد در کنار پرونده آنها، پیگیر موضوع ناپدید شدن پسر آنها هم شود. حسی به سرگرد می‌گفت که این دو پرونده با هم ارتباطی دارند. به همین دلیل از همکارش خواست پرونده علی رحمانی را برای او بیاورد و همزمان هر دو پرونده را پیگیری کند.
حال ادامه داستان...

سرگرد مقابل آپارتمان خانم مدنی ایستاد. همین‌که زنگ آپارتمان را زد، تیلور شروع به سروصدا کرد. خانم مدنی از چشمی در، سرگرد را دید و از همان پشت در پرسید: بله، با کی کار دارین؟
سرگرد خودش را معرفی و خانم مدنی در را باز کرد. صدای تیلور هم قطع شد. خانم مدنی همان‌جا مقابل در ایستاد تا به سوالات سرگرد پاسخ بدهد.
سرگرد پرسید: چند وقته خانواده رحمانی رو می‌شناسین؟
خانم مدنی گفت: این ساختمون رو شوهر خدابیامرز من ساخت. بعد هم واحداشو دونه دونه فروخت. آقای رحمانی هم چند سال پیش این واحدرو خرید. ما اون واحدرو برای پسرمون نگه داشته بودیم که اونم رفت خارج، ما هم فروختیمش. خانم رحمانی و شوهرش خیلی تیلور رو دوست داشتن. من هر وقت میرفتم دیدن بچه‌هام، تیلور رو میذاشتم پیش اونا. خیالم راحت بود مثل خودم مراقبش هستن.
سرگرد پرسید: دختر و داماد و پسرشون رو چقدر می‌شناسین؟
خانم مدنی گفت: رعنا دختر خیلی خوب و مهربونیه. اشکان هم پسر خوبیه. اشکان اصلا دامادشون نیست؛ پسرشونه. از وقتی پسرشون علی رفت، اشکان جای علی رو براشون گرفت.‌
سرگرد پرسید: ماجرای گم شدن علی چی بود؟
خانم مدنی گفت: علی بچه خوبی بود؛ درست مثل پدر و مادرش. اما خب، جوون بود دیگه. با رفقاش قرار سفر شمال گذاشته بود. اما رفت و دیگه برنگشت. والا همسایه‌ها و آشناها می‌گفتن شاید قاچاقی رفته خارج، چون اگه اتفاقی براش افتاده بود حتما یه خبری ازش می‌شد. جوونن دیگه، فکر پدر و مادرشون رو نمی‌کنن.
سرگرد گفت: اما من شنیدم اصلا شمال نرفته و دوستاش هم ازش بی‌خبرن.
خانم مدنی گفت: چی بگم والا. من همین‌قدر می‌دونم.
سرگرد از خانم مدنی تشکر کرد و به اداره برگشت.
پرونده علی رحمانی روی میزش بود. ازخستگی و فشار کار سرش درد گرفت. پرونده علی رحمانی وپدر ومادرش را با خود به خانه برد. سرگرد تنها زندگی می‌کرد. پرونده‌ها را روی میز کارش گذاشت و قرص مسکن خورد. بعد هم دمنوش برای خودش درست کرد و کنار پنجره ایستاد و جرعه جرعه آن را نوشید. فکرش مشغول بود. نگاهش به رفتگر افتاد که جارویش را آرام روی زمین می‌کشید. نگاهش به جوان زباله‌گردی افتاد که گونی در دست داشت و سرش را داخل سطل زباله کرده بود و دنبال چیزی می‌گشت. سرگرد با خودش فکر کرد و گفت: شاید علی رحمانی هم الان یکی از همین زباله‌گردا باشه. شاید تصادف کرده و حافظه‌شو از دست داده. شاید... شاید...
یکباره نگاهش به گربه‌ای افتاد که با پنجه‌هایش باغچه را می‌کند. کندن گودال توسط گربه ذهن او را مشغول کرده بود. با خودش گفت: شایدم مرده و الان زیر خاکه. شایدم یکی اونو کشته و بعد دفنش کرده.
با این فکر پشت میزش نشست و پرونده‌ها را باز کرد و با دقت خواند؛ به خصوص پرونده علی رحمانی. بازجویی دوستانش را با دقت خواند. علی شب قبل از گم‌شدنش با دوستانش قرار سفرشمال داشته اما صبح فردا‌، دوستانش هر چقدر منتظر ماندند از او خبری نشده و آنها به سفر رفتند. تلفنش هم خاموش بوده. تحقیقات پلیس هم به جایی نرسیده. پرینت تلفنش را چک کردند و متوجه شدند آخرین تماس از طرف اشکان، دامادشان بوده که برای احوالپرسی تماس گرفته بود. سرگرد با پرونده سختی روبه‌رو بود. هیچ نشانی ازعلی رحمانی نبود وحتی جسدی هم پیدا نشد. سردرد سرگرد بیشترشده بود. تصمیم گرفت استراحت کند. اما همین که روی تخت خوابید، فکر علی رحمانی دست از سرش برنمی‌داشت. حسی به او می‌گفت باید برای پیدا کردن قاتل خانواده رحمانی، اول پرونده علی را حل کند.
صبح روز بعد پرونده‌ها را با خودش به اداره برد و به اتفاق همکارش سراغ دوستان علی رحمانی رفت. یکی از آنها همان سال در یک تصادف کشته شده بود. دیگری آرش نام داشت که صاحب صاحب  یک بوتیک بود. سرگرد سراغ آرش رفت و خودش را معرفی کرد و در باره علی رحمانی و اتفاقات آن روز سوالاتی را پرسید.
آرش کمی فکر کرد و گفت: یه چیزایی یادمه. آخه علی رفیق صمیمی‌ام بود. تا آخر شب قرارمون رو با هم چک کردیم، اما صبح تلفنش خاموش بود و دیگه ازش خبری نشد.
سرگرد گفت: توی اظهارات دوستان‌تون اومده که گفتن شاید رفته خارج از کشور. نظر شما چیه؟
آرش گفت: والا علی خیلی دوست داشت برای ادامه تحصیل بره خارج، ولی خانواده‌اش راضی نبودن، اما نه تا حدی که بخواد این‌جوری بره.
سرگرد گفت: فکر می‌کنین چه اتفاقی براش افتاده؟
آرش گفت: والا چیزی به فکرم نمی‌رسه. شاید تصادف کرده و مرده. شایدم واقعا رفته خارج؛ نمی‌دونم.
سرگرد گفت: با کسی قرار نداشت یااین‌که دشمنی داشته باشه و بلایی سرش بیارن؟
آرش گفت: نه، دشمن که نداشت. اون روزم با کسی قرار نداشت، وگرنه به من و بقیه می‌گفت.
سرگرد گفت: یکی از رفیقاتون که فوت شده. بقیه کجان؟ آرش گفت: بله، مهرداد تصادف وحشتناکی کرد و همون موقع فوت شد. منم که کاسب شدم. اکبر هم دانشگاه قبول شد و لیسانس گرفت اما راننده تاکسی اینترنتیه.‌
سرگرد نشانی جدید اکبر را گرفت و شماره‌اش را به آرش داد و گفت اگر چیزی به یادش آمد به او اطلاع بدهد.
سرگرد با اکبر تماس گرفت و با او قرار گذاشت. کنار خیابان منتظر ماند. سرگرد سوار ماشین او شد و خودش را معرفی کرد و درباره علی سوالاتی پرسید.
اکبر هم تقریبا همان چیزهایی را گفت که آرش گفته بود. چیز بیشتری نمی‌دانست. سرگرد به او هم شماره‌اش داد و به اداره برگشت. تمام تمرکزش را روی پرونده علی گذاشته بود. با اشکان، همسر خواهر علی تماس گرفت و از او خواست به اداره بیاید. اشکان خودش را به اداره رساند و مقابل سرگرد نشست. تا سرگرد درباره علی رحمانی سوال کرد، اشکان تعجب کرد و گفت: فکر کردم درباره پرونده پدر و مادر همسرم سوال دارین؟
سرگرد گفت: پرونده برادر همسرتون هم زیر دست من اومده.
اشکان گفت: علی که کلا رفت. من که می‌گم رفته خارج؛ چون خیلی دوست داشت بره اما خانواده‌اش قبول نمی‌کردن.
سرگرد پرسید: آخرین بار کی دیدینش؟ بهش مشکوک نشدین؟ وقتی باهاش تماس گرفتین حرف خاصی نزد؟
اشکان گفت: ما خیلی با هم رفیق بودیم. مثل برادر کوچیکه خودم بود. گاهی زنگ می‌زدیم با هم صحبت کردیم. آخرین بار هم تماس گرفتم حال خودش و پدر و مادرشو بپرسم که یه جوری حرف زد. انگار داشت خداحافظی می‌کرد. آخه داشت خانواده‌شو به من می‌سپرد.
سرگرد گفت: خب چرا این اظهارات رو توی بازجویی نگفتین؟
اشکان گفت: پدر همسرم تازه قلبشو جراحی کرده بود؛ نمی‌خواستم نگران بشه و اتفاقی براش بیفته. اما بعد که بی‌تابی کردن، بهشون گفتم تا آروم بشن و از نگرانی‌شون کم بشه. اونا هم دیگه پیگیر نشدن و پرونده مختومه شد.
سرگرد گفت: چرا جلوشو نگرفتین؟
اشکان گفت: آخه مطمئن نبودم.
سرگرد گفت: اگه به قول شما رفته باشه خارج از کشور، چرا توی این سال‌ها ازش خبری نشده؟
اشکان گفت: نمی‌دونم. شاید خجالت می‌کشه.
سرگرد گفت: بسیار خب. من باید با همسرتون صحبت کنم. شنیدم مرخص شده.
اشکان گفت: آخه هنوز رو به راه نشده.
سرگرد گفت: اشکالی نداره. اذیت‌شون نمی‌کنم، اما به اظهاراتش نیاز دارم.
اشکان گفت: پس من برم خونه و برای صحبت با شما آماده‌اش کنم. فقط خیلی مراقب باشین؛ چون از وقتی باردار شده حساس هم شده.
سرگرد با اشاره سر تایید کرد که حواسش هست... .

ادامه دارد...

زینب علیپور طهرانی - تپش