پرواز سیاه نوجوانی
احساس پرندهای را داشتم که زیر پاهایش خالی بود. این را پدربزرگ بعد از اتمام حرفهایش از دوران جوانی خود گفت؛ دورانی که شاید مهمترین چیز «ملاحظهکردن» باشد؛ آن هم ملاحظه خیلی چیزها.
به نظر من هر چیزی که مد میشود جالب نیست یا هر اتفاقی که بقیه آن را به انجام میرسانند. دلیل آنهم واضح است چراکه خیلیها به سرانجام کار فکر نمیکنند و صرفا این جهان و خیالبافیهایش را ارزانی چند دقیقه خوشحالی میکنند.اما خوشحالی به چه قیمت؟ پدربزرگ این را در ادامه حرفهایش گفت و آرام در گوش من تکرار کرد: حواست را خوب جمع کن. من هم همسن تو بودم و آرزوی پرواز داشتم و خوشحالی بیعلت میخواستم، آن هم در برابر کلی مشکل ریز و درشت اما حالا که به خودم آمدم میبینم آن خوشگذرانیهای چند دقیقهای و پرواز در خیال و وسوسه دیگران تاثیری بزرگ در زندگی من پیش آورد.خیلی از اوقات به شوخی به بچهها میگفتیم: ما دیشب پرواز داشتیم آن هم چه پروازی! و تعدادمان هرشب بیشتر از شب قبلی میشد اما حالا که فکر میکنم کسی که از آن جنگ با روح و تن خود سالم بیرون آمده آن هم از آن جمع شلوغ، فقط من بودم.چند سال بعد گذشت و متوجه نشدیم بعضی از ما به آن خوشیهای چنددقیقهای وابسته شدیم و حال که حرف میزنم، بعضی از همان جمع، خیلی وقت گذشته که پرواز واقعی را به سرانجام رساندند.درواقع چیزهای کوچک است که تاثیرش را تا مدتها در زندگی میبینم.پدربزرگ لبخند پر از درد و غصه بر لبانش نشست و صحبتش را تمام کرد.
هانیه آبنیکی - تهران