حکیم و هواپیماسواری
1- حکیم و پرواز
آخرین باری که حکیم در زمان سفر کرد، به قصد سفر بود. البته نه از آن سفرهای لاکچری که از مابهترون میروند، از آنهایی که تنها حسن هواپیمایش بال داشتن است. حالا شاید بپرسید حکیم را چه به این کارها؟ خرجش را از کجا آورده بود؟
راستش را بخواهید، این سفر را هم شانسی به دست آورد. تقریبا بعد نهصد و نود و نهمین باری که در قرعهکشی رب گوجه فرنگی شرکت کرد و از میان صد نفر شرکتکننده، جزو نود و نه نفر برنده خوششانس رب گوجه فرنگی نبود؛ اینبار شانس با او یار بود و سفری به دیار همسایه نصیبش شد. البته چون که در شانس حکیم را گل گرفتهاند، اینبار هم نامش در قرعهکشی بیرون کشیده نشد بلکه دل مالکان کارخانه خیلی تازه تاسیس به حال او سوخت و تصمیم گرفتند تهمانده پول کارخانه را یک بلیت هواپیما برای حکیم بخرند. شاید بپرسید یعنی چه ته مانده پول کارخانهای؟
خب، لازم به توضیح نیست؛ مسلما کارخانهای که حکیم از آن به کرات و پشت سرهم خرید بکند، به هرحال یک جا با سر به زمین میخورد ( حکیم نه تنها بد شانس است، بلکه پا قدم افتضاحی هم دارد).
بگذریم!
حکیم خوشحال و شاد و خندان خودش را به فرودگاه رساند تا از بلیت مفتی که گیرش آمده بود، استفاده کند. قدمت آخرین باری که حکیم سوار هواپیما شده بود، برمیگشت به اولین سالی که هواپیما وارد دیارشان شد (حکیم برای تست امنیت هواپیما انتخاب شده بود).
این ماجرا ادامه دارد.
2- حکیم قبل از پرواز
پرواز حکیم برای ساعت ۳ بعدظهر بود و از آنجا که این مرد در زمانبندی زبانزد خاص و عام است، ساعت 4 و 30 دقیقه بالاخره خودش را به فرودگاه رساند. البته که هیچ نگرانیای به دلش راه نداد. شاید فکر کنید چون حکیم انسان صبور و پرحوصلهای بود نگران نشد، خیر! حکیم میدانست آخرینبار در دوران قلقلک میرزا بود که هواپیمایی در بلادشان بدون تاخیر از جا بلند شد، برای همین هم ذرهای استرس جاماندن از پرواز را به دلش راه نداد و حتی وقتی به فرودگاه رسید، متوجه شد زودتر هم رسیده است ( پرواز به ساعت ۸ شب موکول شده بود).
بگذریم!
بعد از اینکه حکیم سه شبانه روز در فرودگاه سرکرد (به دلیل سه روز تاخیر جزئی) نوبت پرواز حکیماینا رسید. وقتی حکیم به سمت هواپیما میرفت، احساس آشنایی به او دست داد. احساس کرد آن هواپیما را قبلا دیده است و از آنجا که حافظهاش- بزنیم به تخته - عالی است، متوجه شد که این همان هواپیمایی است که سالها پیش برای اولین بار وارد دیارشان شد و او به عنوان نمونه تست امنیت سوارش شده بود اما در کمال تعجب و برای اولینبار به حافظهاش شک کرد و دلش خواست از کسی درباره سال ساخت این هواپیما بپرسد اما کسی پاسخگو نبود (متاسفانه حکیم این نکته مهم را فراموش کرده بود که در این دیار هیچ هواپیمایی به خودی خود حذف نمیشود؛ یا تعمیرمیشود یا سقوط میکند).
القصه!
حکیم در هواپیما نشست و منتظر شد تا پذیرایی آغاز شود (سهشبانهروز چیزی نخورده بود تا ذرهای از پذیرایی مفت هواپیما را از دست ندهد).در همین حال که او منتظر بود تا مهمانداران سر برسند و پرواز شروع بشود، یک نفر اعلام کرد: «مسافران عزیز پیاده شید، موتور هواپیما روشن نمیشه!»
و اینطور بود که پرواز به تاخیر افتاد.یک هفته بعد، وقتیکه بالاخره تاخیرجزئی پرواز به سررسید، حکیم سوار هواپیما شد.
این ماجرا همچنان ادامه دارد.
3- حکیم در پرواز
اینبار هواپیما به راه افتاد و از این بابت خدا را شاکریم؛ نه برای اینکه حکیم توانست سفر کند، به این خاطر که ممکن بود از سوءهاضمه و گشنگی بمیرد(با احتساب آن یک هفته، هشت روز بود که حکیم چیزی نخورده بود).
بعد از اینکه مهماندارها توضیحات اولیه را ارائه دادند و حکیم حتی یک کلمه از آن را نفهمید اما به روی خودش نیاورد (ایشان متخصص نفهمیدنهای مکرر است)، هواپیما از روی زمین بلند شد. به محض حرکت هواپیما چنان پیچشی در دل حکیم به راه افتاد که تمام زندگیاش به سرعت از جلوی چشمانش رد شد(به دلیل طول عمر بالای ایشان، این رد شدن سریع خاطرات یک ساعت طول کشید)؛ بعد، آن پیچش به حلقش رسید و گلاب به رویتان، سر تا پای مسافر بغلی را مورد عنایت معدهاش قرار داد.
حکیم اما تسلیم معدهاش نشد و به خوردن هرآنچه مفت بود، ادامه داد. دفعه بعد که خواست بالا بیاورد، نفر جلوییاش را برای مورد عنایت قراردادن انتخاب کرد تا انصاف را رعایت کرده باشد(منصف بودن، از ویژگیهای ایشان بود).
البته از آنجا که ما باید طرف حق باشیم، لازم است بگوییم که تکانهای مکرر هواپیما هم در جنبشهای معده حکیم بیتاثیر نبود. البته بعضی میگفتند مشکل این تکانها ازچالههای هوایی است وحکیم برای این هم چارهای اندیشید وتصمیم گرفت در نامهای از رئیس بلاد بخواهد که چالههای هوایی را با سیمان پرکند اما متاسفانه در زمان نوشتن نامه نیزدچار همان حالات پیچشی شد و چون اینبار نمیدانست باید چه کسی را مورد عنایت قرار بدهد، سراغ کیسههای هواپیما رفت.
القصه!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه خلبان با صدایی آرامبخش و خونسرد اعلام کرد: «دوستان عزیز درحال سقوط هستیم، مرگ درکمین شماست. لطفا آرامش خود را حفظ کرده و فاتحهای قرائت کنید.»
شاید فکر کنید که هواپیما سقوط کرد و حکیم به رحمت ایزدی پیوست، هرگز!
حکیم ریق رحمت را هم سرنکشیده، بالا آورد. ایشان با چارهاندیشی وشنا کردن به مدت ۷۲ساعت(هواپیما در دریا فرود آمد)، خودش را نجات داد وبه محض رهایی، سریعا به آژانس هوایی مربوطه مراجعه کرد تا خسارت سقوطش را از حلقوم آنها بیرون بکشد (همانطور که قبلتر گفته بودیم، حکیم باخت نمیدهد).