printlogo


قتل پدر برای نجات جان مادر
پسر جوان وقتی برای تامین هزینه‌های درمان مادرش، سراغ پدرش رفت و با مخالفتش رو‌به‌رو شد، او را کشت.

به گزارش خبرنگار جام‌جم، ساعت11صبح شنبه سی‌‌ام دی امسال مردی با پلیس110 تهران تماس گرفت و از درگیری میان دو نفر در یکی از محله‌های کن و سولقان در غرب تهران‌ خبر داد. ماموران کلانتری کن وقتی به محل رسیدند مشاهده کردند مردی 70ساله چاقو خورده است. همسایه‌ها می‌گفتند ضارب فرارکرده و چند نفری دنبالش رفته‌اند. همان موقع با حضور اورژانس، مرد زخمی به بیمارستان منتقل شد. ماموران به جست‌و‌‌جوی قاتل پرداختند و با کمک اهالی توانستند در نزدیکی محل حادثه بازداشتش کنند. در بررسی‌های اولیه مشخص شد، ضارب 29 ساله به نام شهاب فرزند مرد زخمی است. تحقیق از او در حالی ادامه داشت که از بیمارستان خبر رسید پیرمرد فوت شده است. مرگ وی به بازپرس کشیک قتل دادسرای جنایی تهران گزارش شد. شهاب در جریان تحقیقات به قتل پدرش بر سر مسائل خانوادگی اعتراف کرد. 
سرهنگ کار‌آگاه مرتضی نثاری‌، معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ با تایید این خبر به جام‌جم گفت: با اعتراف‌های اولیه متهم به قتل، تحقیقات از او ادامه دارد. 

متهم: پدرم زیر  قول و قرارهایش زد

شهاب 29 ساله پشیمان از قتل پدر‌، نگران حال و روز مادر بیمارش است. نمی‌دانست از این به بعد شرایط مادرش چه می‌شود. با او گفت‌وگویی انجام دادیم که می‌خوانید. 

از زندگی‌ات بگو‌؟
دیپلم گرفتم و دوست داشتم ادامه تحصیل دهم اما شرایطی که پدرم برای‌مان رقم زد مجبورم کرد ترک تحصیل کنم. پدرم به دلیل اختلاف و درگیری با مادرم، 15سال می‌شد که ما راترک کرده و درخانه دیگری زندگی می‌کرد. یکی از برادرانم در شهرستان و دیگری در تهران زندگی می‌کند. وقتی بچه بودیم، پدرم ما را کتک می‌زد و رفتار خوبی با مادرم نداشت. مجبور شدم کارهای مختلفی انجام دهم تا دستمزدی بگیرم وهزینه زندگی خودم و مادرم را تامین کنم. دوست داشتم پدرم کنارمان باشد و به مادر بیمارم رسیدگی کند اما توجهی به این موضوع نداشت. هزینه‌های درمان مادرم بالا بود و پدرم کمکی نمی‌کرد.

به همین خاطر او را کشتی‌؟
به من قول داده بود شرایط را بهتر می‌کند و حال مادرم با درمان خوب می‌شود و هزینه‌های آن را می‌دهد اما دروغ گفته بود و زیر قول و قرارش زد. ناراحت بودم که مادرم بیماری قلبی دارد و این همه رنج می‌کشد و سلامت و زنده ماندن او برای پدرم مهم نبود. پدرم با همه خوب بود غیر از خانواده‌اش. تصمیم گرفتم او را بترسانم تا مجبور شود شرایط زندگی ما را بهتر کند. چاقویی برداشتم و راهی محل کار او شدم. در خیابان او را دیدم. جروبحث کردیم و سمت مغازه‌اش رفتیم. دشنه‌ای که همیشه در مغازه نگهداری می‌کرد را برداشت و سمت من آمد.ضربه‌ای به سمتم انداخت که صورتم خراش برداشت. من هم اورا کشتم.