printlogo


همین زخم‌هایی كه نشمرده‌ایم
احسان حسینی‌نسب

من هر روز، وقت عبور از سر چهارراه نزدیك خانه، ممدآقا را می‌بینم كه پشت دخل املاكی نشسته و سرش توی كامپیوترش است و لابد دارد فایل خانه‌هایی كه برای فروش یا اجاره گذاشته را پايین و بالا می‌كند. گاهی‌وقت‌ها مشتری دارد و مشغول سر و كله زدن با مشتری است. گاهی‌وقت‌ها، گوشی‌اش را به دست دارد و همان‌طور كه دارد چای می‌نوشد، صفحه گوشی‌اش را پایین و بالا می‌كند و گاهی‌وقت‌ها هم سرش را گذاشته روی میز و چرت می‌زند. ما اگرچه با هم هم‌محله‌ای هستیم، اما با هم هیچ سلام و علیكی نداریم.
ممدآقا، تیپیكال، یك املاكی است. قد بلندی دارد، شكم برآمده‌ای دارد كه حجمش را از زیر پیراهن به‌خوبی می‌توان دریافت. كلاه كپ سر می‌گذارد و شلوار پارچه‌ای تن می‌زند. عاقله‌مردی است، حد فاصل 40 تا 45 سالگی. بداخم نیست، اما مجال نمی‌دهد به او نزدیك شوی. فرصت دوستی مهیا نمی‌كند. با مشتری‌هایش گرم و گیراست، اما با همسایه‌هایش نه. من هیچ‌وقت در املاكی ممدآقا نرفته‌ام، اما سال‌هاست هر روز صبح او را در دكانش می‌بینم.
ممدآقا از دوران كودكی من تا همین ده، دوازده سال پیش در محله ما زندگی می‌كرد. در خانه پدری‌اش بود. ازدواج كه كرد، طبقه بالای خانه پدری را مهیای زندگی كرد و آنجا‌ كنار زنش زندگی تازه‌اش را شروع كرد. ازدواج ارتباطش را با همسایه‌ها عوض نكرد. او همان بود كه بود؛ یك كاسب محلی كه با همسایه‌ها رفیق نبود و با مشتری‌هایش گرم می‌گرفت و با همه آدم‌ها حد و حریم كاسبی را رعایت می‌كرد. خانه‌اش، دیوار به دیوار دكان املاكی‌اش بود. 
هر روز ظهر در دكان را می‌بست و ناهار را در خانه می‌خورد. شب‌ها تا دیروقت در دكان می‌ماند و مشتری‌هایی را كه فقط آخر شب‌ها می‌توانستند به دكان او مراجعه كنند را راه می‌انداخت. 
ممدآقا ده، دوازده سال پیش از خانه پدری رفت. نمی‌دانم در كدام محله دیگر ساكن شد، اما دیگر در خانه پدری نبود. من هر روز صبح، راس ساعت 10 صبح او را می‌دیدم كه در دكان نشسته و مشغول كار است. ولی هرگز ممكن نبود تا آخر شب هم در مغازه بماند. غروب‌ها مغازه‌اش را تعطیل می‌كرد و برمی‌گشت خانه و باز همان بود كه بود. آدم بنگاه‌داری كه با همسایه‌های قدیمی خانه پدری‌اش سلام و علیكی ندارد و تنها با مشتری‌هایش گرم می‌گیرد. 
ممدآقا برادری دارد كه همكلاسی و رفیق برادر كوچك من است. هرچه ممدآقا با همسایه‌ها سرد رفتار می‌كند، برادرش برعكس اوست. دیشب، برادر ممدآقا را در پارك پشت خانه دیدم. از زندگی حرف زد. از این‌كه با دختری نامزد كرده و دختره قالش گذاشته. بعد، بی‌آن‌كه اراده‌ای داشته باشد، از زندگی برادرش گفت. گفت ممدآقا شش سال است كه از زنش جدا شده و زنش نمی‌گذارد بچه‌شان پدرش را ببیند. گفت ممدآقا برای این‌كه روحیات بچه‌اش آسیب نبیند، مزاحم زن سابق و بچه‌اش نمی‌شود. گفت كه هر ماه، مبلغی به حساب بچه‌اش می‌ریزد و با عكس‌های او دلخوش است. گفت كه حال ممدآقا چند سال است خوب نیست. گفت زندگی روی خوشش را خیلی وقت است كه به ممدآقا نشان نداده است. قرار نبود اینها را بگوید. قرار بود از نامزدی ناتمام و ناكامش بگوید كه استخوان خودش سبك شود، اما قصه‌اش عوض شد. شد قصه برادرش كه سال‌هاست پشت دخل املاكی نشسته و مشغول كار است. راستی كه قیافه آدم‌ها گواه رنج‌هایشان نیست.