printlogo


گفت وصیت‌نامه‌ام را باز نکن!
خیلی التماس کرد؛ گفتم بگذار برود دیگر، نمی‌شود نگهش داریم. یعنی من را خسته کرد این‌قدر در خانه گریه و زاری کرد و و قرآن و دعا خواند. گفت الان بهت زنگ می‌زنم و گوشی را به مسئول ثبت‌نام می‌دهم؛ تو هم از دل و جان به من اجازه بده. نمی‌دانم کی بود.

از من پرسید: حاج خانم شما سه تا بچه داری و مستاجر هستی، چطور می‌گذاری همسرت برود؟ همسرت کارش چیست؟ گفتم همسرم در تجریش پیمانکار است و کار ساختمانی می‌کند، خدا را شکر کارش خوب است. گفتش که بچه‌های تو خیلی کوچک هستند، الان عکس‌های‌شان را آورده و من دیده‌ام. سوریه منطقه جنگی است؛ حاج خانم شما اجازه می‌دهید من ثبت‌نام کنم؟ گفتم ثبت‌نام کنید؛ همسرم را نمی‌شود نگه داشت. یک هفته سر کار نمی‌رود، خواب حضرت زینب را دیده. گفت باشد ما ثبت‌نام می‌کنیم اگر اجازه شما باشد. گفتم ثبت‌نامش کن. سه‌شنبه بود آقا محمد ثبت‌نام شد. یکشنبه هفته بعد اعزام شد سوریه. اوایل سال ۹۴ بود. از دفتر فاطمیون در میدان نارنج شهرری اعزام شد. گفتم حالا بگذار برود و یک زیارتی بکند. آقامحمد که سال ۹۴ رفت، چهار ماه در ایران آموزش دید. بعد از دو ماه که در یزد بود، زنگ زد. با پسر خواهرم اعزام شده بود؛ پسرخواهرم دو ماه که آموزش دید؛ رفت سوریه. از آنجا به من زنگ زد و گفت من آمدم ولی «محمد» هنوز نیامده. گفتم شما دو نفر با هم رفتید، چطور نیامده؟ گفت محمد می‌خواهد آموزش فرماندهی هم ببیند، دو ماه دیگر می‌آید. در این چهار ماه به ما زنگ نزد. بعد از چهار ماه یک روز بعدازظهر به من زنگ زد و گفت بیا سمت فرودگاه امام‌خمینی، ما پرواز داریم می‌خواهیم برویم، من یک وصیت‌نامه دارم، وصیت‌نامه من و کارت عابر بانکم را دستت بدهم. شاید رفتم و شهید شدم؛ وصیت‌نامه‌ام گم و گور نشود؛ این طرف و آن طرف نیفتد. برای این چهار ماه همه چیز خریده بود و گذاشته بود خانه. پول گذاشته بود خانه تا برود و برگردد. کرایه خانه را هم برای شش ماه حساب کرده بود و گفته بود نمی‌آیم. به جز این‌که ما فقط برویم میوه و نان بخریم، چیز دیگری نمی‌خواستیم. در فرودگاه امام‌خمینی. آنجا دیدم برای خودش ریش گذاشته، من نشناختمش. الان عکسش را داریم، مال آن موقع که هنوز نرفته بود سوریه. بعد که می‌خواست به سوریه برود، ریش گذاشته بود. من نشناختمش! منتظر بودم که بیاید. بچه‌ها زیاد بودند. یک باره دست تکان داد که بیا. رفتیم آنجا، خیلی گریه کرد و گفت واقعا من شرمنده‌ام که این‌طور شما را تنها می‌گذارم و می‌روم، اگر شهید شدم من را حلال کنید. بچه‌ها را نگه دار، خرجی که کم ندارید، پول گذاشتم خانه، کرایه خانه را هم که حساب کردم، دارم می‌روم منطقه جنگی... وصیت‌نامه‌اش را دست من داد گفت این وصیت‌نامه را الان باز نکن و برو. گفت بروم سوریه، تماس می‌گیرم. گوشی با خودش نمی‌برد. رفت ولی نتوانست به ما زنگ بزند. دو ماه که در سوریه بود، اصلا تماسی با هم نداشتیم. ما خیلی نگران بودیم با بچه‌ها؛ خانه‌مان هم مستاجری بود.

گلبِخیر شریفی | همسر شهید محمد رضایی