printlogo


ظلم صاحبخانه به خانواده مدافع حرم!
همسر شهید رضایی می‌گوید:‌ صاحبخانه‌مان وقتی فهمید همسرم رفته سوریه، آمد و گفت شما باید از خانه‌مان بروید! خانه را خالی کنید؛ دو ماه است خبری از شوهرت نیست؛ شاید شهید شده باشد؛ من نمی‌توانم شما را نگه دارم!

درآن دوران خیلی سختی کشیدیم. باورم نمی‌شد صاحبخانه بیاید و چنین حرفی بزند. صاحبخانه‌مان یک پیرمرد بود که بعد از این که همسرم آمد، فوت کرد! خیلی مرا اذیت کرد! مرا با این بچه‌های کوچک چنان اذیت می‌کرد که مدام گریه و زاری می‌کردم که خدایا چه کار کنم. محمد آقا هم هیچ تماسی با ما نمی‌گرفت.یک روز صبح برای نماز بلند شدم. نماز خوانده بودم و داشتم قرآن می‌خواندم که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم و دیدم آقا محمد است. گفت که من پشت در هستم، در را باز نمی‌کنی؟ یعنی در این دو ماه که رفته بود تماس نگرفت تا پشت درخانه که رسید و با گوشی راننده زنگ زد. من این‌قدر خوشحال شدم؛ اول باورم نشد محمدآقا زنگ زده؛ رفتم پشت در و نگاه کردم ببینم کس دیگری نباشد. دیدم بله پشت در است. وقتی از در آمد داخل، گفتم رفتی زیارت کردی، زیارتت قبول، دیگه نمی‌روی سوریه؟ خنده کرد و گفت بگذار من بیایم خانه، اقلا خستگی‌ام در شود بعد از این حرف‌ها بزن. گفتم من این‌قدر سختی دیدم وقتی تو نبودی...