printlogo


نگاه به اقتباس از کتاب «اعترافات کاتب کشته‌شده» در تلویزیون
کاتب‌اعظم به روایتی دیگر
بسیاری از آثار درخشان که بر پرده نقره‌ای نقش بستند، بر صحنه تئاتر درخشیدند یا در قاب شیشه‌ای مورد توجه قرار گرفتند اقتباس از یک اثر ادبی بودند. در تلویزیون جهان می‌توان به سرگذشت ندیمه، بازی تاج‌وتخت، بیگانه و... اشاره کرد.

در تلویزیون خودمان هم چند سالی است که اقتباس بیش از پیش باب شده. یکی از آثاری که سال پیش با طی همین روند تولید شد و روی آنتن رفت، مجموعه «کاتب‌اعظم» بود. کاتب‌اعظم را کاتبان سپاه عمربن‌سعد در روزعاشورا روایت می‌کنند. در این نوشتار نگاهی به این کتاب و مجموعه برگرفته از آن داریم.

برگ اول

تله‌تئاتر بر پایه رمان
سال1401 تله‌تئاتر کاتب‌اعظم درهفت قسمت تولید و راهی آنتن شد. این اثربه کارگردانی،نویسندگی و کارگردانی هنری مهدی غفوری و کارگردانی تلویزیونی علی عبادی از سری تولیدات مرکز سینمایی سوره بود. داستان این مجموعه تله‌تئاتر تاریخی برپایه یک رمان به‌نام «اعترافات کاتب کشته‌شده» نوشته ساسان ناطق اقتباس شده است. امین زندگانی، سیامک صفری، نادر فلاح، نازنین فراهانی، فاطمه گودرزی، حدیث میرامینی، خسرو شهراز، امین میری، امیرحسین هاشمی، امیر شهرابی، محسن علیخانی، محمدمحسن شفیعی، آرش رحیمی، محمدرضا تاجیک، امیر تک‌فلاح، وحیدرضا قناعتیان و... بازیگرانی بودند که رخت شخصیت‌های نمایشی این قصه را بر تن کردند.

برگ دوم

نقل از زاویه‌ تازه
ازدلایلی که کاتب‌اعظم رابرای علاقه‌مندان به هنر وادبیات دیدنی می‌کند، یکی اقتباسی‌بودن آن است. دیگری دوباره‌زنده‌شدن گونه تله‌تئاتر در تلویزیون و سوم توجه قصه به مناسبتی مذهبی یعنی واقعه عاشورا که بسیاری دل در گرو آن دارند. همان‌طور که گفته شد زمینه‌سازی‌ اثر برای تماشای دوباره تله‌تئاتر از قاب تلویزیون پس ازسال‌ها وهمچنین زاویه‌دیدی که این اثر ازآن روایت می‌شود، همه از برگ‌برنده‌های ساخته غفوری است؛چون همان‌طور که گفته شد قصه کاتب‌اعظم را کاتبان سپاه عمربن‌سعد در روز عاشورا روایت می‌کنند و این یعنی زاویه‌دیدی تازه. 

برگ سوم

چند خطی از قصه
برای آشنایی با فضای این قصه،بخشی ازکتاب رامرور می‌کنیم که درآن آمده است: «یادچند روز پیش افتاد.وقتی برادر پیرو پشت‌خمیده ابوالشعثاء کیسه سکه‌ها را در دستانش گذاشت، با دل قرص و روی خندان، چون تاجری که شترانش طاقه‌های حریر یمنی را بر پشت داشته باشند، تا بازار اسب‌فروشان رفت و چون سوارکاری که آیین جنگیدن را خوب بلد است، به پشت و پاهای چند اسب هم دست کشید، اما دلش نیامد نیمی از سکه‌های درون کیسه‌هایش را بدهد و اسبی راه‌رو و جوان بخرد. با خود فکر کرد وقتی داماد ابوالشعثاء شود، حتما او را از خرید اسب و خانه بی‌نیاز می‌کنند. نیمه‌های شب با صورتی پوشیده، از دیوار نیمه‌فروریخته و لرزان خانه پیرزن بالا رفت. بارها صدای شیهه اسب را از طویله همسایه شنیده بود، اما در یک ماه گذشته ندیده بود پیرزن لجام اسب را دست بگیرد و با آن پشته خار و هیزمی بیاورد. در تاریکی چشم دراند و لحظه‌ای گوش خواباند. به یاد نداشت صدای پارس سگی را از خانه پیرزن شنیده باشد. با خیال راحت پایین رفت و وارد طویله شد. دو مرغ از زیر پایش فرار کردند. صدای شکستن تخم‌مرغی را زیر پایش شنید. اهمیت نداد و دهان اسب را با طنابی که برده بود بست و کمی آن‌طرف‌تر، پشت اسب پرید و آن را با خود به کاروانسرای بیرون شهر برد. سکه‌ای به دربان کاروانسرا داد، شب را آنجا ماند و نیش آفتاب که زد، مانند الاغی که در گل فرو برود، از دیدن اسب لاغر و پشت‌زخم همسایه وارفت. ظهر آن روز سپاه پسر سعد به حرکت درمی‌آمد. چاره‌ای نداشت، باید با اسب پیرزن می‌ساخت. ساعتی بعد برای خرید زین و برگ اسب به بازار رفته بود که پیرزن را پشته هیزم بر پشت دید. پیرزن جلوی مغازه‌ای نفس تازه می‌کرد. شنید به مغازه‌دار می‌گوید دیشب اسبش را دزدیده‌اند. مغازه‌دار گفت اگر به حرفش گوش می‌داد و اسب را به او می‌فروخت، حالا مجبور نبود پشته به پشت بگیرد. پیرزن می‌گفت در یک ماه گذشته با فروش هیزم برای اسبش جو خریده و پشته هیزم بر پشت اسب نگذاشته تا جای زخم هیزم‌ها بر پشتش خوب شود. دیگر به حرف‌شان گوش نداد.زین و برگی زمخت ورنگ‌ورورفته را به چند سکه خرید و زود به کاروانسرا برگشت.»

آرمیتا علی‌رضایی - روزنامه‌نگار