ماجرای شنیدنی مرد فیلسوف و زن
فیلسوفی پرسشگر برای تأمل در نظام هستی و تكمیل فرآیند پرسشگری به گردش فلسفی در خارج از شهر رفت. مرد فیلسوف مشغول مطالعه در مظاهر طبیعت و درنگ فلسفی در ماهیت آنها بود كه در كنار دهی به چاه آبی رسید. مقداری آب از چاه بالا كشید و نوشید. در این هنگام زن جوانی برای برداشتن آب به كنار چاه آمد. مرد فیلسوف بر اثر غلبه تكانههای دارای زمینه استتیك و تشدید ناگهانی روحیه پرسشگری، به زن نزدیك شد تا از او پرسش كند. پس از سلام و احوالپرسی از زن پرسید: ای زن، به من بگو چرا زنان را زیرك و مكار معرفی میكنند؟ به نظر من زنان خنگ هستند. اما چرا چنین چیزی در ذهن مردمان جا افتاده است. در این هنگام، زن كه دلو خود را از آب پر كرده و بالا كشیده بود، دلو را زمین گذاشت و شروع به دادوفریاد و جیغ كرد و از مردم كمك خواست. مرد فیلسوف كه گرخیده بود، گفت: خانم، من كه چیزی نگفتم، لطفا داد و بیداد نكنید، من فیلسوفی آبرودار و از شاگردان دكتر اعوانی و دكتر دینانی هستم، لطفا آبروریزی راه نیندازید. وقتی صدای روستاییان كه برای كمك به زن میشتافتند به گوش رسید، زن دلو آبی را كه از چاه كشیده بود بر سر خود ریخت. در این هنگام روستاییان سر رسیدند و از زن پرسیدند: چی شده است؟ زن گفت: من در چاه افتاده بودم، این مرد سر رسید و مرا نجات داد. روستاییان گفتند: عجب، و از مرد فیلسوف تشكر كردند و به ده بازگشتند. مرد فیلسوف گفت: مرا نیمهجان كردی، ای زن. زن گفت: مكر زنان را دیدی؟ فیلسوف گفت: بلی دیدم. اگر تو با من ازدواج كنی، با مبانی نظری من و مهارتهای عملی تو، زوج خوشبختی خواهیم شد و فرزندان خوبی به دنیا خواهیم آورد كه یكتنه میانگین ضریب هوشی اجتماع را بالا خواهند برد. آیا با من ازدواج میكنی؟ زن پرسید: پیرو كدام نحله فلسفی هستی؟ مرد فیلسوف گفت: فلسفه قارهای. زن گفت: من خودم دكترای فلسفه دارم و صاحب كرسی تدریس در دانشكده علوم بنیادین در پژوهشگاه فرهنگ معاصر هستم و به نحله فلاسفه زبانی تعلق خاطر دارم، ضمنا خیر، چون هنوز ادامه تحصیلم باقی مانده است. پس هردو خاموش شدند و به طور مجزا به تامل در نظام هستی پرداختند.