حال و هوای لحظه شهادت حاج عباس
عراق تانکهایش را ستون کرده و در مقابل خط ما ایستاده بود لذا از جلو نمیتوانستیم کاری انجام دهیم. حاج عباس به آن سمت رفت تا ببیند اصلا این فکر انجام شدنی هست؟ وقتی که رفت، من هم پشت سر او راهی شدم. در مسیرشهدا روی زمین افتاده بودند. آنجا هم آنقدر آتش سنگین بود که بهندرت کسی رد میشد.
حاج عباس از خط مقدم عقب نمیآمد. یادم هست حاج آقا عبادیان (مسئول پشتیبانی لشکر) خودش با یک قایق آمد و چند جعبه مهمات آورد و آنها را تخلیه کرد. دستش هم تیر خورده بود. یعنی اینقدر با کمبود نیرو مواجه بودیم.حاج عباس با عقب در تماس بود و از آنها می خواست که نیروی تازه نفس بفرستند. قرارگاه هم به او گفت: یک یگان از ارتش قرار است جایگزین شما در منطقه شود اما فرماندهان آنها نمی پذیرند که به خط بیایند تا توجیه شوند، تو برگرد عقب. اما حاج عباس گفت: من عقب نمیآیم. بالاخره بعد از بحث و گفتگو فرماندهان ارتش میپذیرند صد متر عقبتر از پیشانی خط مقدم به منطقه بیایند. حاج عباس هم قبول کرد. آنها آمدند و حاج عباس برای توجیه آنها رفت.150 متر که راه رفتم یک سنگری وجود داشت که دو نفر از بچههای بسیج داخلش بودند. آنها از سنگر بیرون آمدند و دو فرمانده ارتشی و ما وارد سنگر شدیم. حاج عباس توضیحات لازم را به آنها داد. وقتی جلسه تمام شد ابتدا فرماندهان ارتش از سنگر خارج شدند، بعد حاج عباس که یک خمپاره آمد و در آب خورد. به نظرم آمد که یک ترکش به سر حاج عباس اصابت کرد. که حاجی یک پیچ خورد و به زمین افتاد. مسالهای که آن زمان به ذهنم رسید این بود که ای کاش حاج عباس همان دو روز قبل به خانواده اش سری زده بود. چون این حق خانواده اش بود که او را حداقل یک بار دیگر ببینند. سعید سلیمانی همیشه یک تکیه کلام داشت که می گفت یاحسین شهید، یا حسین شهید. آمد بالای سر حاج عباس، یک چفیه روی صورت حاجی انداخت که بچه های بسیج او را نبینند. دو زانو نشست و فریاد زد: یاحسین شهید، یاحسین شهید.
علی مژدهی | راوی دفاع مقدس