یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده
غر نزنیم یك چیزی میشویم ...
میگفت فرض كن یك استخر بزرگ را
لب به لب پر از الماسهای ریز و درشت كردهاند و تو را انداختهاند توی این استخر و میگویند نیم ساعت دیگر می آییم دنبالت هرچه الماس برداشته بودی مال خودت، مجازی ببری، گفتم: خب .
گفت: حالا فكر كن تو بروی وارد استخر بشوی بعد وقتت به این بگذرد كه چرا نیم ساعت؟ چرا بیشتر نه؟ چرا كمتر نه؟ چرا الماس ریخته اید، دلار بریزید؟ چرا این استخر عمقش كم است؟ چرا كف و دیوارههای استخر را رنگ نزدهاید؟ چرا موبایلم را نگذاشتید بیاورم داخل عكس بگیرم؟ و هزار تا چرای دیگر! گفتم منظورت چیست؟ گفت رمضان همین است. ثانیه به ثانیه اش یك تكه الماس است. برش دار بگذار توی جیبت. حالا كه وارد رمضان شدهای.
گیر كردن در سطح نازل دغدغهها و فراموش كردن خود رمضان گاهی بسیار موجب پشیمانیات میشود. میگفت، میدانی بزرگترین بلای جان بشر چیست؟ گفتم: نه.گفت: غر زدن و گیر دادن! گفتم: چطور؟ گفت بنی اسرائیل از نیل كه گذشتند، راه افتادند به سمت ارض موعود، سرزمین مقدس، ولی توی مسیر فقط به جگر موسی علیه السلام
غر زدند: یك روز گفتند سرد است یك روز گفتند گرم است، یك روز گفتند گرسنهایم یك روز تشنه. هی غر زدند و سرنوشتشان چروك شد و از هدایت بازماندند و گوساله پرست شدند.
تكمله
یك دوستی دارم هم روحانی است هم پزشك دیشب توی فجازی چت میكردیم و ستون بالا تنظیم شده حرفهایی است كه لابهلای چت گفتم شاید به درد شما هم بخورد