printlogo


روایتی از روزهای زندان


آن‌گونه كه من از سخنان ایشان برداشت كردم، این بود كه به‌رغم جایگاه شاخص ایشان و شأن والای اجداد و خانواده‌شان، مأموران هیچ احترامی را برای ایشان قائل نشدند. ایشان را سوار جیپ كردند و با سرعت راه افتادند. مثل این‌كه جیپ ارتشی با سقف برزنتی بوده و چنان با سرعت می‌رفته كه سر پدرم به سقف می‌خورده! موقع ظهر هم كه شهر خلوت بود و كمتر كسی متوجه می‌شد، برای دستگیری ایشان آمده بودند.
مرحوم والد می‌گفتند: غروب بود كه به زندان قزلحصار رسیدیم و من همین كه قدم به بند گذاشتم، چشمم به جمال عده زیادی از علما و فضلا روشن شد و تمام ناراحتی و كدورت ناشی از دستگیری و رفتار بد مأموران از خاطرم رفت! مخصوصاً با دیدن مرحوم آقای فلسفی كه چندین بار برای سخنرانی به زنجان دعوت شده بودند و كلاً خاندان زنجانی را خوب می‌شناختند. ایشان بلافاصله از جا بلند می‌شوند و به استقبال مرحوم والد می‌آیند و ایشان را احترام و تكریم می‌كنند. بعد قرار می‌شود نماز جماعت برگزار شود و با آن‌كه از مرحوم والد مسن‌تر هم در آنجا جمع بودند، اما همگی اجماع كردند كه ایشان امام جماعت بشوند. بعد هم كه جلسات مباحثات علمی بین آقایان برگزار می‌شود كه بسیار ارزشمند بوده و مرحوم والد همیشه از آن ایام و مجالست‌ها به نیكی یاد می‌كردند.