داستان جنایی(قسمت اول)
معمای اتوبان
نیمههای شب بود که ماشینی کنار اتوبان توقف کرد و راننده که مرد جوانی بود از آن پیاده شد و با تعجب کاپوت را بالا زد. زن جوانی هم که باردار بود از ماشین پیاده شد و گفت: چی شد یه دفعه؟
مرد پاسخ داد: نمیدونم چرا خاموش کرد. الان با مکانیک تماس میگیرم. تو برو توی ماشین سرما نخوری.
زن سوار ماشین شد و صدای گریه پسر پنجسالهاش را شنید که روی صندلی عقب خوابیده بود. مادر سعی کرد او را آرام کند اما پسر نیاز به دستشویی داشت. او به پسرش که خوابآلود بود کمک کرد از ماشین پیاده شود. بعد هم به سمت همسرش رفت و گفت: سعید باید بره دستشویی.
مرد گفت: با حسن مکانیک تماس گرفتم. تا یه ربع دیگه میرسه. تو برو توی ماشین. من میبرمش این گوشه کنارا کارشو بکنه.
زن سوار ماشین شد و مرد بطری آب را از صندوق عقب ماشین درآورد و پسر را به گوشهای کنار اتوبان و پشت درختها برد تا کارش را انجام بدهد. خودش گوشهای ایستاد و منتظر ماند و با پسرش هم حرف میزد تا او نترسد. همزمان با پایش خاک را کنار میزد. یکباره پایش به چیزی برخورد کرد که باعث کنجکاوی او شد. همینطورکه با پسرش سعید حرف میزد، با دستش زمین را کند که با بخشهایی از دست یک انسان روبهرو شد. ترسید و از پشت روی زمین افتاد. بعد به سرعت پسرش را سوار ماشین کرد. خودش هم سوار شد و در ماشین را قفل کرد.
همسرش پرسید: چی شد؟ ازچی ترسیدی؟ مگهچی دیدی؟
مرد که همچنان مضطرب بود گفت: هیچی... هیچی فکر کردم یه جونوری چیزی دیدم. توی ماشین بمونیم بهتره.
در این بین حسن مکانیک هم از راه رسید و مرد جوان از ماشین با احتیاط پیاده شد و از همسرش خواست کنار پسرشان بماند. مرد به سمت مکانیک رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد و گفت که نمیخواهد همسر باردارش بترسد و متوجه چیزی شود و از او خواست با پلیس تماس بگیرد. حسن با پلیس تماس گرفت و مشغول تعمیر ماشین شد. هنوز کارش تمام نشده بود که ماشین پلیس از راه رسید. زن جوان بیخبر از همه جا با تعجب از ماشین پیاده شد و دلیل حضور پلیس را سؤال کرد. همسرش از او خواست سوار ماشین شود و در زمان مناسبتری برای او ماجرا را تعریف خواهد کرد. زن در عقب ماشین را باز کرد و سوار شد و پسرش سرش را روی پای مادر گذاشت و خوابید اما زن با تعجب به آنها نگاه و تلاش میکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده.
خودروی دیگری از راه رسید و چند نفر مأمور پیاده شدند و به نشانیای که مرد جوان داده بود، رفتند و زمین را کندند.
در این بین برخی رانندهها کنجکاو شده و توقف کردند. همزمان مرد میانسالی که سرگرد اصلانی نام داشت با بیسیم ماجرا را برای فردی که پشت بیسیم بود شرح داد. مرد هم برای اینکه همسر باردارش نترسد، از پلیس خواست او را وارد این قضیه نکند اما همسرش که نگران و مضطرب بود از ماشین پیاده شد و به سمت آنها رفت و گفت: چی شده؟
مرد سعی کرد همسرش را آرام کند اما او اصرار داشت بداند چه اتفاقی افتاده که پلیس آمده. مرد یکباره از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: هیچی بابا. من یه جنازه پیدا کردم. خیالت راحت شد؟
یکباره همسرش از ترس تعادلش را از دست داد مرد به سمت همسرش رفت و به او کمک کرد تا سوار ماشین شود اما همسرش بیهوش شد. مرد که حسابی ترسیده بود از مأمور پلیس اجازه خواست تا همسرش را به بیمارستان ببرد اما نشانی و شماره تلفنش را به مأموران داد و رفت. سرگرد اصلانی با مرد مکانیک صحبت کرد و سؤالاتی از او پرسید.
مکانیک گفت: آقا ابراهیم با ما تماس گرفت و ما هم اومدیم. بعدم گفت ماشینش خاموش کرده و همین که خواسته بچه رو ببره دستشویی، این جسد رو پیدا کرده.
سرگرد پرسید: چقدر این آقارو میشناسی؟
حسن مکانیک گفت: چند ساله با هم همسایهایم. آدمای خوبی هستن. فکر نکنم دروغ گفته باشه.
سرگرد گفت: خیلی خب. شماره و آدرستو بده همکارم برو به سلامت. اگه کاری داشتیم باهات تماس میگیریم. فقط از تهران خارج نشو.
حسن مکانیک گفت چشم و از آنجا رفت. پزشک قانونی به سمت سرگرد آمد و دستکش را از دستش درآورد و ماسک را از صورتش برداشت.
سرگرد گفت: خب دکترچی داری برامون؟
دکتر گفت: مقتول یه زن میانساله. حدود 60 ساله. احتمالا دو ماهی هم از مرگش میگذره. با یه چیزی خفه شده. یه چیز پارچهای، مثل روسری یا هر چیزی شبیه به اون. بزارند دقیقتر بررسی کنم بهت میگم.
سرگرد تشکر کرد و گفت: فردا اول وقت...
دکتر گفت: ای بابا رفیق! من وسط تولد دخترم بودم منو کشوندی اینجا. باید از دلش دربیارم.
سرگرد گفت: خودم باهاش تماس میگیرم و توضیح میدم. تو همین الان برو.
دکتر لبخندی زد و گفت: پس یه شام طلب من و نگار.
سرگرد هم لبخند زد و سرش را به علامت تأیید تکان داد و از همکارش هم خواست مردم را متفرق کند. همکاران سرگرد مردم را متفرق کردند و جسد را هم به آمبولانس منتقل کرده و سرگرد و همکارانش رفتند. جسد به پزشکی قانونی منتقل شد و دکتر معاینه آن را آغاز کرد. هنوز هوا روشن نشده بود که دکتر گزارش را برای سرگرد آماده کرد و به سمت منزل او رفت. دکتر، سرگرد را از خواب بیدار کرد و بدون اینکه وارد خانه شود، در حالی که خمیازه میکشید گزارش را به او داد و گفت: من برم بخوابم. تلفنمو خاموش نمیکنم اما جون عزیزات منو از خواب بیدار نکن.
سرگرد خندید و گفت: حالا بذار ببینم چی کار کردی. شاید باهات کار داشته باشم.
دکتر بدون اینکه حرفی بزند سوار ماشینش شد و شیشه را پایین داد و گفت: اما من تلفنو خاموش میکنم. بعد هم لبخندی زد و رفت. سرگرد هم در را بست و گزارش بهدست مشغول خواندن آن شد.
زینب علیپورطهرانی - تپش