printlogo


خاطرات رنگی
«زندگی کن!» این یکی از اولین جملات مهمی بود که من از کسی شنیدم. از آن‌ دست جمله‌هایی که تا مدت‌ها ذهنت را درگیر می‌کند؛ گوشه‌‌ کتاب و دفترهایت می‌نویسی‌اش و شب‌ها قبل از خواب به آن فکر می‌کنی.

من بین این فکرها و ابهام ذهنم، زیاد به آدم‌ها توجه کردم؛ به فروشنده‌ها درازدحام بازار،به دوستانم قبل ‌و بعد ازهرامتحان،به خانواده‌ام در روز تولدشان و به خودم در تک‌تک این روزها و موقعیت‌ها. در انیمیشن اینساید اوت که داستانش باعث می‌شود از کودک 8-7ساله تا سنین بالاتر دوستش داشته باشند، شاهدشخصیتی به اسم رایلی واحساساتش هستیم؛ احساساتی که هرکدام رنگ ویژه‌‌ خودشان را دارند و روی خاطرات اصلی هم اثر می‌گذارند. بعضی ازخاطرات به رنگ غم هستندوبعضی دیگر به رنگ شادی و ترس و باقی احساسات. داستانی که ما در آن، با پذیرش احساسات مختلف‌‌مان مواجهیم. درست وغلط بودنش را نمی‌دانم امابخشی از در لحظه‌ زندگی کردن که باعث می‌شود فقط نفس نکشیم و روزهای‌مان را درست بگذرانیم، برای من مساوی است باپذیرش احساسات و خواسته‌ها و اهمیت دادن به آنها؛ این‌که چیزهایی که باعث شادی و ناراحتی‌مان می‌شوند را نادیده نگیریم. این فکر زمانی درذهنم پررنگ شد که تتوی کوچکی روی مچ دستم زدم. کاری که من را با نگاه‌های متعجب اطرافیان و این سؤال که:«نمی‌ترسی وقتی بزرگ شدی پشیمون بشی؟» مواجه کرد. من جوابی به آنها نمی‌دادم. مطمئن نبودم پشیمان می‌شوم یا نه اما این را می‌دانم که رنگ این اتفاق، برای من تا ابد طلایی (رنگ احساس شادی) می‌ماند، این‌که به لحظه‌ام توجه کردم و توانستم زندگی کنم. ‌‌

 مریم یگانه‌فرد - رشت