نگاهی به روایت «رنجین کمان» نوشته غلامرضا طریقی از انتشارات جامجم
نکته مهم اخلاقی در مقدمه کتاب
من مطمئنم اگر شما هم پای صحبتهای مادربزرگ-پدربزرگهای فامیل بنشینید، 25 روایت که هیچ، هزاران داستان از بیقراری عشقها، تحمل رنجها، تلخی صبر و شکیباییها برایتان خواهند گفت. «لقد خلقنا الانسان فی کبد» (سوره بلد، آیه 4) همانا ما انسان را در رنج آفریدیم.
گذر عمر برایمان رنجنامههایی در سینه تلنبار کرده است... رنج، قانونِ دنیای بیقانونِ ماست. فکر میکنم اگر جناب غلامرضا طریقی سال 1403 رنجین کمان دیگری بنویسد جز رنج مردمان مظلوم غزه هیچ داستان دیگری به اسارت قلم و کاغذ در نخواهد آمد. رنج این مردم نشاندهنده نقض تمام قوانین بینالمللی و جامعه بشری، قوانین جنگ و اسارت و حتی نقض قانون انسانیت است.
داستانهای کتاب را دوست داشتم و اگر کارگردان بودم از عابرپیاده، مثلث سیاه، دل قرص و چند داستان دیگر فیلم کوتاه درست میکردم. در مقدمه کتاب به یک نکته مهم اخلاقی اشاره میشود که به نظر من اگر شما از این کتاب 300-200 صفحهای، تنها مقدمهاش را هم بخوانید نویسنده به مقصود خود در کتاب رسیده است. نویسنده در مقدمه بیان میکند: «من بلد نیستم از کنار انسانها بدون عکسالعمل (بهتر بود به جای بدون عکسالعمل از کلمه بیتفاوت استفاده میشد) رد بشوم... وقتی کودکی را میبینم که به اصرار میخواهد شیشه ماشینم را تمیز کند، خودم از آن چهارراه رد میشوم اما قلبم تا مدتها همان جا میماند.» نویسندهها میخواهند انسانها را از مرض بیتفاوتی آگاه کرده و نجاتشان دهد. مرض خطرناک بیتفاوت همان چیزی است که دنیای غرب، زندگی مدرن و لامذهبی میخواهد همه دنیا را به آن دچار کند. وقتی انسان نسبت به همنوع خود در دیار دیگر... با رنگ و نژاد دیگر... بافرهنگ دیگر بیتفاوت باشد و با داشتن توانایی برای انجام کوچکترین کاری در سرنوشت او نسبت به او بیتفاوت باشد، نسبت به زندگی هموطن خود، همسایه خود و گاه حتی همخانه خود یعنی زن، شوهر یا فرزندانش نیز بیتفاوت خواهد شد. ایکاش هیچ انسانی به درد بیدرمان بیتفاوتی دچار نشود. ما خود را مسلمان به آئین رسولی میدانیم که گفت هر کسی سیر بخوابد در حالی که همسایهاش گرسنه بماند به من ایمان نیاورده است. در حدیث دیگری امام صادق حدود همسایگی را برای ما 40 خانه از چهارطرف مشخص کرده است. من در بخش مجنون در سجاس، لیلی و مجنون قصه را خیلی دوست داشتم. لیلی و مجنونهای زیادی را از نزدیک دیدهام و امیدوارم تمام مردان دنیا به خصوص مردانِ مردِ سرزمینم مجنونوار برای لیلی خود عاشقی کنند، آن وقت خواهند دید که فلان لباس و سرویس طلا، فلان خانه و ماشین همه بهانه است برای زنی که لیلی ِمجنون خود نباشد. لیلیهای قدیم ناخن نمیکاشتند. هر دو هفته مو رنگ نمیگذاشتند. هر روز لباس نو به تن نمیکردند ولی به معنای واقعی کلمه خانم خانه بودند و در قصر ساده خود فرمانروای قلب مردشان میشدند. فصل مثلث سیاه، صحبتهای مادر و فضاسازی برایم دلنشین بود. در داستان دلِ قرص یا عاشقانههای مسعود و کبری متاسفانه دوباره همان طرز فکر رایج اشتباه بعضی درجامعه که معلولان، نابینایان و... را به نفهمیدن و ندانستن بعضی از امور متهم میکنند. چه خوب و بجا بود که این نکته را نویسنده در کتاب متذکر شده است. در کل داستانهای خوبی برای روایت انتخاب شده بود ولی من اسم هیچ کدام از داستانها را دوست نداشتم. مثلا فصل مشماها، من خودم فکر کردم منظور کیسه پلاستیکی خرید است بعد هم که داستان را خواندم فهمیدم مشماها، بستهبندی مواد مخدر است باز هم هیچ رابطهای در ذهن برایش پیدا نکردم که برای عنوان داستان مناسب باشد ولی با وجود این، در داستان مشماها یک نکته خوب مطرح میشود و آن این است که پدر و مادرهای محله محمد، راوی داستان دقیقا مثل پدر و مادرهای ما بودند. آنها هم بر روی ناهنجاریهای اجتماع برای فرزندانشان سرپوش میگذاشتند. من پنج یا شش ساله بودم که پسر جوانی در محلهمان خودکشی کرد و مادرم از همسایهها و دیگر بزرگترها میخواست در حضور بچهها در مورد این مسأله صحبت نکنند ولی من و خواهر و برادرانم در همان سن کم از تمام جزئیات خبر داشتیم. همین تکنیک سرپوش گذاشتن برای موضوع اعتیاد و بیحجابی و بینمازی و... توسط مادرم تکرار میشد. مادر میخواست ما ندانیم و نفهمیم که خدای نکرده تکرار کنیم. شاید این شیوه تربیتی هنوز هم توسط مادران زیادی اجرا میشود ولی من به شخصه به تمام والدین میگویم آن چه مادرم از دید ما پنهان میکرد ما با کنجکاوی بیشتری دنبال میکردیم ولی فقط از ترس مادر، در حضور او خود را به ندانستن و نفهمیدن میزدیم. من وقتی خودم با دو فرزندم از مقابل کارتنخوابها و معتادان رد میشویم و بچهها از ظاهر عجیبشان سئوال میکنند، برایشان به زبان کودکانه توضیح میدهم که این بندگان خدا هم روزی مثل ما، خانه و خانوادهای داشتند اما به دلیل یک اشتباه بزرگ به این عاقبت دچار شدهاند. اجازه دهید مرجع و منبع همه سوال و جوابهای کودکانه و مشاوره نوجوان و جوان، ابتدا دلسوزترین فرد برای او باشد یعنی شما پدر و مادر. در فصل مشماهای کتاب رنجینکمان هم این موضوع سرپوش گذاشتن بر ناهنجاریها توسط مادرپدرهای محله تکرار میشد. جالب بود بچهها فکر میکردند کارتنخوابها و معتادان با این ظاهر عجیب و متمایز از دیگران مریخی هستند ولی کمکم بچههای محله که بزرگ شدند فهمیدند مریخیهای دوران جوانی همه از دوستان و همبازیهای محل بچگیشان انتخاب شدهاند. شاید بهانه خوبی باشد که بگویم مثل زهرا خانم کتاب روی کارتنخوابها آب نریزید و آنها را با تحقیر از خود دور نکنید آنها روزگاری عزیز و امید مادری مثل شما بودهاند. برادر و خواهر مسلمانم! اگر مرهم دل ریش نیستی، نیش هم نباش.
الهام رضایی - مرورنویس