printlogo


اسارت در بند زمان
جاودانگی از ابتدای تاریخ، آرزوی دست‌نیافتنی و محال انسان بوده است؛ متوقف کردن زمان و آزاد شدن از بند ساعت‌ها و دقیقه‌هایی که لحظه‌به‌لحظه انسان را به سوی ناشناخته‌ترین و هولناک‌ترین اتفاق زندگی‌اش سوق می‌دهد: لحظه‌ مرگ.

لحظه‌ای که انسان سالیانی دراز کوشیده راهی برای گریز از آن بیابد یا برای اندکی بیشتر زیستن روی این کره‌ خاکی آن را به تعویق بیندازد. این آرزوی دیرینه را اما هیچ سحر و جادویی برآورده نکرد، هیچ اکثیر جوانی‌ای پیدا نشد تا عمر انسان را طولانی کند و حتی با علم پیشرفته‎‌ امروز نیز هرگز راه‌حلی برای تحقق آن به دست نیامد. این زندگی فانی و عمر محدود، شاید تنها چیزی باشد که انسان هرگز نتواند بر آن غلبه یابد. عمری که اغلب قبل از رسیدن به یک قرن به پایان می‌رسد، چراکه انسان برخلاف چیزی که می‌پندارد، آمادگی و توان ادامه آن را از نظر روانی ندارد؛ این نتیجه‌ای بود که تام هزارد پس از حدود ۴۰۰ سال زندگی در این دنیا، به آن دست یافته بود. انسان‌های زیادی در طول تاریخ، عمر خود را با رویای یک زندگی ابدی سپری کردند، اما تام هزارد که رویای آنها را زندگی می‌کرد، بیشتر عمر طولانی خود‌ را در آرزوی وجود نداشتن به‌سر برده بود. او این عارضه‌ را که شاید یک موهبت انگاشته شود، نفرینی می‌دید که باعث تفاوت او با دیگران شده بود و تفاوت همیشه تنهایی را با خود به همراه می‌آورد.

نویسنده: مت هیگ
مترجم: گیتا گرگانی
نشر: هیرمند
سال انتشار: 1399