روایتهای یك مادر كتابباز
به ظرافت و شکوه قالی ایرانی
سمیهسادات حسینی
در كتابفروشی همیشگی محبوبمان، بین ردیف كتابها میچرخیدیم و بنا بود هركدام به خودمان یك كتاب هدیه كنیم.
گاهی این برنامه را برای خودمان میریختیم. به كافهكتابی در مركز شهر میرفتیم. كافهكتابی دیوارنگاری شده با اشعار كهن بزرگان ادب فارسی، از حافظ گرفته تا سعدی و مولوی و فردوسی و عینالقضات همدانی و دیگران.
از منو، نوشیدنی و كیكی سفارش میدادیم و بعد تا سفارشمان آماده شود، میرفتیم بین كتابها میگشتیم و نفری یك كتاب برای خودمان میخریدیم.
انتهای یكی از ردیفها، میز كوچكی اضافه كرده و رویش چند كتاب بسیار بزرگ و قطور چیده بودند كه از دور تشخیص نمیدادم چیست. جلوتر رفتم و دیدم چاپ نفیس و اعلایی از شاهنامه است. با خط نستعلیق، تذهیبهای زیبا و مینیاتورهای اعلا و ظریف از برخی صحنهها. قطع كتاب هم بزرگترین قطعی بود كه تا بهآن روز دیده بودم؛ طوری كه نتوانستم تشخیص بدهم آیا جزو قطعهای استانداردی است كه تا بهحال رایج بوده یا ناشر قطعی منحصر بهفرد برای چاپ آن، طراحی كرده.
هرچه بود، مسحوركننده بود. ایستادم و هی كتاب را ورق زدم. نمیخواندم. سفر میكردم انگار میان خطوط و نقوش. انگار برگشته باشم به دل تاریخ.
نه. تاریخ هم نه! انگار اسطورهای باستانی ناگهان تجسد یافته باشد. بههمان ظرافت و شكوه قالی ایرانی بافته از باقیماندههای كاخی از دوران كهن.
پسرك صدا زد: «مامان. سفارشمون رو آوردن.»
شنیدم، اما جواب ندادم. نمیتوانستم چشم از صفحات و گوش از نوای زمزمهوار رژه اوراق بردارم.
دخترك از ردیف دیگری سر رسید با دو كتاب در دستش: «مامان. من نمیدونم كدوم اینا رو بردارم.» بعد كنجكاوتر آمد جلو و با شگفتی گفت: «این چه كتابیه؟ چه خوشگله! چه بزرگه!»
گفتم: «شاهنامهاس! میبینی چه كتاب باحالیه؟»
پسرك هم خودش را رساند: «مامان! آبمیوههامون گرم میشهها. چرا نمیاین؟»
گفتم: «دلم میخواد این كتابو بخرم.»
و در همین حال، كتاب را برگرداندم و قیمتش را كه مطمئن بودم، آه از نهادم برخواهد آورد، خواندم.
با حسرت كتاب را بستم و گفتم: «خب! شما دو تا انتخاب كردین؟ بریم صندوق حساب كنیم تا آبمیوههامون گرم نشده.»
وقتی كتابهایشان را حساب كردیم، پسرك پرسید: «پس خودت چی مامان؟ اون كتابو برنداشتی؟»
به پشت سرم نگاهی انداختم و گفتم: «كتابی كه من میخوام، خیلی گرونه.»
رفتیم سمت میزمان و با برق شعف در نگاه بچهها كه به سیاق «یك دست جام باده و یك دست زلف یار» در دستی لیوان خوشبر و روی آبمیوه و در دست دیگر، كتاب تازهای داشتند، مشغول نوشیدن و خوردن شدیم.
تلفنهمراهم را درآوردم تا با پسزمینه دیوارهای نستعلیقپوش عكسی از خودمان بگیرم. بعد بیهوا راه كشیدم به نرمافزار بانك و موجودی حسابم را چك كردم... .
ناگهان از جا بلند شدم و رفتم سمت میز كوچك و به بچهها گفتم: «تا شما بخورید، من برگشتم.»
از روی میز كوچك، یكی از آن شاهنامههای قطور را كه انگار گنجی كوچك انباشته از هنر تذهیب و مینیاتور و خط و شعر بود، برداشتم و رفتم سمت صندوق. میدانستم با خریدنش چیزی ته حسابم باقی نخواهد ماند تا ماه آینده. اما شاهنامهای این چنین، مجال چندانی برای حساب و كتاب نمیگذاشت.
از كافهكتاب كه زدیم بیرون، كتاب را گرفتم توی بغل و راه افتادیم.
عجیب سنگین بود. بعد از كمی راهرفتن، بندبند انگشتها و سپس مچ و بعد آرنجها درد گرفت و به گزگز افتاد و بعد هم خواب رفت. بعد از طی مسافتی، زیرچشمی هی به پسرك نگاه كردم. پرسید: «چرا هی اینجوری نگاهم میكنی مامان؟»
و بعد به دستهای شُل و ولم، زیر وزن كتاب نگاهی انداخت و خندید: «آها! سنگینه؟ خوب بده یهكم هم من بیارمش.»
با خوشحالی كتاب را دادم دستش. دادش درآمد: «وای! خیلی سنگینه كه.»
به سر كوچه نرسیده، دوباره اعتراضش بلند شد: «آخه اینو كی میتونه بخونه؟ اصلا نمیشه از جا بلندش كرد كه.»
«این شاهنامه شاهنامه كه میگن، اینه؟ چقدر زیاده.»
«این همونه كه چند تا كتاب خلاصهشده مناسب بچهها ازش درآوردن، واسهام خریدی چند سال پیش؟»
«ای بابا! پس این همونه كه توش باباهه، بچه خودشو میكشه؟ همون رستم و سهراب؟»
«ببینم این همون نیست كه بابای سهراب مامانشو ول میكنه میره، اصلا نمیاد سراغ بچهاش؟»
«آها! نكنه اونه كه اون یكی پدر و مادر بچه خودشونو میذارن سر كوه، چون موهاش سفید بوده؟»
دخترك هم گفت: «راست میگه، اینو منم یادمه.»
گلویی صاف كردم و به فكر فرو رفتم. طبعا از جهاتی حق با آنها بود. این داستانها در شاهنامه وجود داشت. هنوز فراموش نكرده بودم روز جشن پیشدبستانی دخترك و نمایشی شبهنقالی را كه در آن داستان زال و سیمرغ حكایت شده بود و رنگ دخترك كه به دقت نمایش را دنبال میكرد پرید، وقتی نقال با شور و هیجان حكایت كرد كه پدر و مادر زال، او را سر كوهی تنها رها كردهاند تا خوراك درندگان شود؛ اما... .
ایستادم. كتاب را از دست پسرك گرفتم و گفتم: «بچهجونم، این كتابو تا سر خیابون بعدی اگه بیاری فكر كنم كل ادبیات فارسی رو با خاك یكسان كنی دیگه! بده خودم میارم.»
از خدا خواسته به دستها و كمرش كش و قوسی داد و راه افتاد: «خوب مگه دروغ میگم؟ اینا همه داستانهای شاهنامهاس دیگه. خودم خوندم.»
گفتم: «بچهها ببینین. قدیما یه جور ادبیاتی در دنیا وجود داشت كه بهش میگفتن اسطوره. یعنی یه جور داستان خیالی كه بین قویترین نیروهای خیر و شر اتفاق میافتاد. مثلا توی یونان كه اسطوره خیلی زیاد بود، اتفاقات عجیب و ترسناكی بین الهههای باستانی بهوجود میاومد. خیلی وقتها بهخاطر قدرت زیادشون، این الههها كارهای خیلی وحشتناك و ظالمانهای میكردن. در ایران مهمترین چیزی كه ما داریم كه شبیه این اسطورههاست، بین قهرمانان قدیمیمون اتفاق افتاده. البته به اون وحشتناكی نبوده. اما هدف اینجور داستانها این بوده كه احساسات مردم رو تحریك كنه. وادارشون كنه نهایت هر احساسی رو تجربه كنن: مثلا غم، ترس، ناامیدی، حس مظلومبودن یا چیزهایی شبیه اینها. خودشون اینطوری زندگی نمیكردن. میدونستن كه این اسطورهها هدف دیگهای دارن.
خلاصه گاهی در این قبیل داستانها اتفاقاتی میفته كه الان بهنظر ما، خیلی بد میاد. دوستشون نداریم.اما حتما شنیدین كه فردوسی 30 سال از عمرش رو گذاشته برای نوشتن شاهنامه. حتی اگر به محتوای اون اشعار هیچ توجهی نكنیم، حداقل چیزی كه در شاهنامه هست، بهترین واژهها و تركیبها و اشعار زبان فارسیه. به هرحال این نوع ادبیات راجع به زبان و قدرت زبان و فرهنگ و آداب و رسوم قدیم هر كشور خیلی چیزها به ما میگه. به همین دلیل خیلی ارزشمنده...»
پسرك حرفم را قطع كرد و گفت: «خوب بهنظرم هم تقریبا متوجه شدم، هم خستگی دستم در رفت. حالا بده من بیارمش مامان.»