printlogo


دریچه‌ای به شگفتی
«اعتراف در دین من جایی ندارد، اعترافی که به واسطه آن از زبان کشیش اقرار می‌کنیم که گناهکاریم، اعتراف به این‌که مستحق لعن و نفرین‌ هستیم، به این دلیل که خودخواسته10فرمان را زیر پا گذاشته‌ایم، اعترافی که بعد از آن، بدون نیاز به توضیح یا ارائه جزئیات مسئول آمرزش می‌شویم. اما من می‌خواهم توضیح دهم، می‌خواهم این جزئیات را به زبان بیاورم.

این کتاب را محض اطلاع خدا که از سِر ضمیرم آگاه است، ننوشته‌ام و نه حتی محض خاطر ارواح مردگان یکسر بینا که هم شاهد زندگی‌ام در ساعات بیداری‌اند، هم شاهد رویاهایم. من برای دیگران می‌نویسم. تا حالا با شهامت زندگی کرده‌ام و امیدم این است که همین‌طور هم بمیرم؛ شجاعانه و به دور از دروغ. اما برای چنین چیزی باید رک و بی‌پروا اقرار کنم. امرنس را من کشتم. اما این واقعیت که قصدم نجات او بود، نه نابودی او، چیزی را عوض نمی‌کند.» نویسنده‌ای جوان که سرش شلوغ بوده و در تلاش است که با کارهای خانه کنار بیاید، خدمتکاری را که یکی از دوست‌هایش به او معرفی کرده، استخدام می‌کند. شهرت خدمتکار به قابل اعتماد بودن و راندمانی است که دارد. به همین دلیل او کمی عجیب‌وغریب به نظر می‌رسد. سرسخت است و بدزبان و بی‌اعتنایی آشکاری به نظرات کارفرمای خود دارد. با این اوصاف او حتی ممکن است دیوانه باشد. 

نویسنده: ماگدا سابو
مترجم: نصرا... مرادیانی
نشر: بیدگل
سال انتشار: 1401