printlogo


یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده
سفرنامه دمعشق...

گوشه‌ای از پذیرایی خانه خوابیده‌ام با صدای سوت كتری و بقیه صداهای توی آشپزخانه از خواب بیدار می‌شوم، چشم می‌مالم به شناختنش، ابوالفضل است، یك مرد چارشانه با قدی بلند و ریشی جوگندمی، آچار فرانسه گروه است، تقریبا همه كار بلد است، از پختن سه جور غذا با تن‌ماهی و تخم‌مرغ تا باز و بسته‌کردن كلاشینكف با چشم بسته، كلا علامه‌ای است در امور یدی، دو دست دارد اندازه كفچه بیل و همین دست‌هاست كه از امورات گروه گره‌های بزرگ
وا می‌كند، دوش می‌گیرم، خنكای آب رخوت خواب را می‌شورد می‌برد.
 برگشتنا همان‌طور كه انگشت توی گوش چپم می‌چرخانم و با حوله نم مویم را می‌گیرم‌، چشمم می‌افتد به سفره صبحانه، چای و پنیر... عرب‌ها قند ندارند و چای را شیرین می‌خورند، پنیرشان كم‌نمك است و سیاهدانه هم لابه‌لایش زده‌اند، در تلویزیون اینجا هم گویا مردان از كچلی و شوره‌مو رنج می‌برند و زنان به تافت و ریمل و كتانی‌هایی كه زیرش چراغ دارد خیلی نیاز دارند كه هی تبلیغ می‌كنند.
گروه صبحانه می‌خورند، زنگ خانه را می‌زنند، ماشین‌ها آمده‌اند برویم حرم حضرت زینب(س). هوا گرم نیست، خنك هم نیست. همان ون دیشب برادرش را هم آورده‌اند. می‌رویم به سمت زینبیه. چند اتوبان را رد می‌كنیم وچند حاجز را هم، یك جایی به بعد دیگر ماشین را اجازه نمی‌دهند جلو‌تر برود. پیاده می‌شویم، شاید این همان فاخلع نعلیك است كه خدا به موسی(ع) فرمود. مثل همه اطراف حرم‌ها مغازه‌ها خنزر پنزر می‌فروشند... لباس‌های زنانه با تركیب رنگ‌هایی متضاد و پیراهن مردانه‌هایی بی‌قواره و بددوخت. كفش و دمپایی‌هایی با حداقل كیفیت و یك‌سری چیزها كه نداشتنش اصلا ضربه‌ای به جریان زندگی‌ات نمی‌زند، مثل یك تسبیح با دانه‌هایی اندازه گردو. یا یك لباس عربی بادمجانی رنگ، یك فروشگاه توی سفر قبلی‌ام بود كه دوستش داشتم، لوازم رزم می‌فروخت، كلاه، غلاف كلت، پوتین، قطب‌نما، سرنیزه... از دور تابلویش را دیدم و گفتم بروم تویش چرخی بزنم و چشمی بچرانم‌. نزدیك شدم توی ذوقم خورد، لباس زنانه‌فروشی شده بود، یك‌ور كله‌ام گفت: نشود مثل دهه 70 كه جرقه‌های مصرف‌گرایی آنجا خورد و ایران شد همین كه می‌بینیم و یك‌ور كله‌ام می‌گوید: خب جنگ فروكش كرده شعله ندارد، امنیت نسبی برقرار است، برای چی باید غلاف كلت بفروشند. لباس زنانه می‌فروشد. زن بخش اول كلمه زندگی است، همان مبارزی كه برای خودش شش سال پیش از اینجا غلاف كلت می‌خریده حالا شش سال بزرگ‌تر شده و حالا از همین مغازه لباس زنانه‌ای می‌خرد و به زنش هدیه می‌دهد و از موسیقی قهوه ریختن همسرش عشق پس‌انداز می‌كند، این كه بد نیست. همین‌ور كله‌ام در ادامه خاطر نشان می‌كند: یه دهه هرچی گفتی هیچی نگفتیم، دهه دهه ثباته مربی! دهه ت گذشته...
ادامه دارد...