printlogo


مجموعه یادداشت‌های سفر به لبنان/بخش دوم
قتلگاه سید
آن روز عصر، با ماشینی که تعدادی غذا آماده کرده بود و به عده‌ای از مهاجران جنگ می‌رساند، همراه بودم! اصلا قصد رفتن به روضه‌الشهدا را نداشتم! اما نمی‌دانم چه شد که دیدم سر خیابان روضه هستیم.حدود نیم ساعت به اذان بود، گفتم زیارتی می‌کنیم و برمی گردیم!

به روضه که رسیدیم، مراسم تشییع یکی از شهدا در جریان بود! برخلاف مراسم خاکسپاری قبلی، در این مراسم، مداحی خیلی زیبایی خوانده می‌شد و مراسم خیلی پرشور بود! و حدود 400-300 نفر در آنجا بودند. اندکی بعد همه ساکت شدند تا تلقین خوانده شود که یک‌دفعه، صدای دو انفجار بلند شد. خیلی نزدیک بود. فکر کردیم نهایت 50متر آن طرف‌تر را می‌زنند. به فاصله کمتر از دو ثانیه، سیل انفجارهای بعدی شروع شد همه شروع کردند به خروج از روضه. هنوز نمی‌دانستیم چه خبر شده. به خیابان که وارد شدیم، دود عظیم انفجارها را دیدم. بچه‌ها جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند. خانمی را دیدم که خشمگین فریاد می‌کشید و دشمن را لعن می‌کرد و اشک می‌ریخت! مردی دو بازوی دختر حدود هفت‌هشت‌ساله‌اش را گرفته بود و در حالی که می‌لرزید از معرکه دورش می‌کرد. حس آن لحظه‌ها عجیب بود. نمی‌دانی تمام شده ماجرا یا چند لحظه بعد ادامه پیدا می‌کند. ضربان قلبم بالا رفته بود. نهایت هفتصد هشتصد متر فاصله داشتیم تا محل بمباران. با فرهاد تماس گرفتم. داد می‌زد که بیا سمت محل انفجار. شروع کردم و کم‌کم دویدم. همه جا به هم ریخته بود. صدای آمبولانس‌ها خیلی زود بلند شده بود. شدت انفجار شوکه‌کننده بود. هرچه به محل حادثه نزدیک می‌شدم، آثار بیشتری ازش دیده می‌شد.رسیدم به بیمارستان بهمن که حدود 300 متر بالاتر از محل حادثه بود. آمبولانسی رسید، ایستادم ببینم چه چیزی را پیاده می‌کند. زنی بود با دو فرزندش‌‌؛ یک دختر و یک پسر که هر دو زیر 10سال و آغشته به خاک و دوده بودند. خدا را شکر روی پا بودند. سریع به داخل منتقل شدند. دوباره دویدم. در 100متری محل انفجار، کوچه‌ای بود. با این‌که بین این کوچه و محل انفجار چندین ساختمان بلند بود، سه حفره بزرگ به قطر حدود هشت متر و عمق سه متر ایجاد شده بود. ساختمان‌های دو طرف را دیدم، تقریبا سالم بودند، بعدا دوست با‌تجربه‌ای گفت این اثر موج انفجار بوده. بالاخره رسیدم. آسفالت خیابان اصلی متلاشی شده بود. تا فاصله حدود 50 متر زمین زیر و رو و تلی از خاک ایجاد شده بود. آتش‌نشان‌ها و امدادگرها خیلی زود رسیده بودند. تعدادی از مردم عادی هم بودند و سیل آمبولانس‌ها چند ماشین مچاله شده بود و تا صد متر روبه‌روی محل انفجار همه جا پر ازخاک وخاکستر شده بود. به فرهاد زنگ زدم که در انتهای کوچه باریک منتهی به محل اصلی بمباران ایجاد شده بود. به من که رسید بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: سید رو زدن امیر! فرهاد خبر را از جایی ندیده بود ولی حجم و قدرت انفجار و مقایسه با ترورهای روزهای قبل، این فکر را به ذهنش رسانده بود. سعی کردم به حرفش فکر نکنم‌‌؛ فضا هم آنقدر عجیب و غریب بود که دنبالش رفتم بالای تل خاک. اندکی بعد در حالی که هوا کاملا تاریک بود، راه افتادم سمت مسجد. به بیمارستان رسیدم، 30-20 نفر با لباس پرسنل بیمارستان و تخت و برانکارد منتظر رسیدن آمبولانس‌ها بودند! فهمیدم بیرون آوردن پیکر شهدا خیلی کار خواهد برد، نماز مغرب را خواندم و همچنان در بهت روی فرش سرخ مسجد دراز کشیدم. هنوزنمی‌دانستم آنچه دیده‌ام، قتلگاه سید مقاومت بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم، لحظه معراج سید، در مقتلش حاضر باشم! 

امیر داسارگر | کارگردان تلویزیون و سینما