مجموعه یادداشتهای سفر به لبنان/ بخش پنجم
قصه آن عاشق بدشانس
بعد از مراسم تدفین دو تن از شهدای ترورهای ضاحیه، پیاده پیمایی در ضاحیه را از مسیری جدید ادامه دادیم. یک ساعت به غروب مانده هوای شرجی کمرمقتر شد. تعداد بیشتری هم از مغازههای این خیابان به نسبت خیابانهایی که تا قبل مراسم دیده بودیم باز بود و همه چیز عادیتر به نظر میرسید. بافت خیابان با نوع تصویری که از ضاحیه در ذهن دارم فرق داشت.
به نظر میرسید از مناطق قدیمی شهر باشد. روی بعضی ساختمانهای قدیمی آثار جنگ داخلی دهه 80 میلادی بهوضوح دیده میشد. همین قدمت و هویت این خیابان سر ذوقم آورد. گوشه ذهنم دنبال خرید یک شلوار خنک و سبک مناسب پیادهروی بودم و مغازههای باز برایم خیلی خوشایند بود. ناگهان یک مغازه به قول خودمان سلمانی توجهم را جلب کرد. رنگ آبی گرافیک ورودی در و پنجره فرانسویطورش که بیشتر در قسمتهای مسیحینشین بیروت دیده میشود، نگاهم را کشید سمت خودش و بلافاصله یک پرینت کوچک قرمزرنگ که روی یکی از مشبکها خورده بود را دیدم: «لن نترک فلسطین»! تعجبم بیشتر شد. بیشتر نگاه کردم. روی دیوار کناری هم شخصیت معروف حنظله که نمادی برای بازگشت به سرزمینهای اشغالی است، گرافیتی شده بود. تصمیم گرفتم در این قاب عکسی داشته باشم. رفتم و اجازه گرفتم. از دو نفر صاحبان مغازه، یکی اصلاح میکرد و دیگری جلوی یک دکور خیلی زیبای انتهای مغازه نشسته بود. جا خوردم. واقعا اینجا سلمانی بود و این مرد کارش قیچیکردن مو؟! این همه هنر و سلیقه! برخوردشان خیلی گرم و صمیمی بود. عکسها را که گرفتیم، پسر نوجوانی هم آنجا بود و به اصرار ما را به داخل دعوت کرد.حالا دوباره فرصت شد به این چیدمان زیبا نگاه کنم. با عربی دستوپاشکسته و به خاطر کار خودم و برای تعریف از نگاه هنر مرد، گفتم شما از اهالی سینما هستید؟ آرایشگر مشغول کار به رفیقش اشاره کرد و گفت اینها همه کار دست خودش است.صاحب این اثرهنری واحتمالا بانی دکور زیبای این مغازه. البته وارد بحث نشد و با یک حالی مشغول کار خودش بود. نگاهی به او انداختم و بعد از چند دقیقه بیرون رفتیم. شب، وقتی تکعکسی که از آن چیدمان گرفته بودم را نگاه میکردم، جملهای که روی آن مخفی شده بود به چشمم آمد.انگار شعری بود ازمحمود درویش: «من عاشق بدشانسی هستم!» نمیدانم، شاید حکشدن این جمله در قلب آن اثر، معنی سکوت این مرد هنرمند در مغازه و واردنشدنش به بحث بود. شاید در روزگار جوانی رویای دیگری داشته و روزگار راهش را به مغازه سلمانی در گوشهای از بیروت کشانده بود. سکوتش من رایاد آدمهای بزرگی انداخت که نمیتوانند درباره دریای متلاطم درونشان بادیگران حرفی بزنند.هرچند این سکوت هرچقدر هم که همدم این مرد هنرمند باشد، نتوانسته بود جلوی فریادش برای حمایت از مظلومین فلسطین را بگیرد.اگر آن پرینت کوچک روی مشبک پنجره نبود، ما از کنار این مغازه رد میشدیم و فکر میکردیم آدمهای پشت پنجرههای این ویترین مدرن، دنبال نان و کسب خودشان هستند و کاری به کار جنگی ندارند که در جریان است اما فریاد عشق و آزادگی این مرد، وسط همه سکوتهایش، ما را به جهان زیبایش کشاند و با یک عاشق بدشانس آشنا کرد. خیلی دوست دارم تا اینجا هستم، یک بار زیر دستهای این سلمانی عاشق بدشانس بنشینم.
امیر داسارگر | کارگردان تلویزیون و سینما