در غربت مرگ، بیم تنهایی نیست
رسالت بوذری مجری
فرمودهاند و چه نیك و صواب فرمودهاند كه:
«الموت یاتی بغتة»
مرگ، ناگهانی سر میرسد، آنگاه كه تو منتظرش نیستی ...
خیال خام میبافی برای كوزه روغنت ...
به سان آن تاجر ذكرش رفته در گلستان؛
گوگرد پارسی به چین میبری و
كاسه چینی به روم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس ...
و طرفه آن كه قصب الجیب این تجارت كه میخوری، در خیال است و زهی خیال باطل ...
در همین اثناء و در میانه این حیص و بیص حضرت عزرائیل سر میرسد
بیآنكه تو جنابش را طلب كرده باشی ...
اصلا بیآنكه منتظر اجازت تو باشد ...
و كوس رحلت میزنند و
ناگهان بانگی برآمد، خواجه مرد ...
و تمام ...
آه و دریغ و افسوس از نهاد
اقربایت برمیآید
و لااله الاا... گویان بدرقهات میكنند تا سرای باقی و این تازه آغاز ماجراست.
میگویند «خاك سرد است»
شاید از همین روست كه چند صباحی نگذشته، دیگر حتی عزیزانت هم فراموشت میكنند و این بار دیگر
تمام تمام .
اما آنكه با حقیقت عالم پیوند خورده باشد، تمام نمیشود و همو كه زلفش به محبت و مودت اولیای حق بسته باشد، تازه پس از مرگ، زندگی از سر میگیرد ...
***
این رفیق شفیق ما - سید مصطفی موسوی
را میگویم - در زمره این آدمها بود ... بهتر است
بگویم؛ هست. یعنی تازه پس از مرگش دوباره گل كرده و بر سر زبانها افتاده ...
چرا؟
چون رندی كرد و
زرنگی پیشه و خودش را چسباند به
ماندگارترینهای هستی !
و تا نفس داشت برای آنها نفس زد
و دنبال بازی نرفت.
او خوب یاد گرفته بود، همه آنچه آدمها امروز برایش یقه
میدرانند
چگونه به تمسخر گیرد و به همین خاطر بود كه از نمد رسانه برای خودش كلاه شهرت نساخت ...
از اجرا و گویندگی در سالهایی كه هیچكدام از ماها نبودیم، به دنبال تفاخر و تبختر و تبرج نرفت ...
اهل لوندی نبود و از محبوبیتش میان مردم نردبان ترقی درست نكرد ...
مرگ او هم البته مرگ پر دریغ و افسوسی بود.
راستش را بخواهید، بعضی مرگها دریغی ندارند ... طرف هر كاری كه باید، انجام میدهد و بعد هم میراثی بهجا میگذارد و بعدتر هم میرود ...
ملموستر حرف بزنم .
فیالمثل در عالم ادبیات، مرگ احمد شاملو مرگ
بیدریغ و افسوسی بود ...
هرچه خواست كرد ...
درباره صدر و ذیل عالم حرف زد ... رطب و یابس
به هم بافت ... ترجمه كرد ... كه البته مترجم خوبی هم نبود ...
شعر نوشت ... آب زیپو و آچار و چه و چه را جمع كرد و اسمش را گذاشت «كتاب كوچه» ... ایضا به معتقدات و باورهای مردم توهین كرد و بعد هم مرد ...
تازه جمعی برایش هورا هم كشیدند ...
اما فروغ را بنگرید ... چه زود غزل خداحافظی خواند ... و كلی كار نكرده را رها كرد و الرحیل گویان راهی عالم باقی شد ... مرگ او قطعا مرگ پردریغ و پر افسوسی بود...
سید مصطفی موسوی هم پر دریغ و پر افسوس رفت ...
با دنیایی كار نكرده ... كه اگر میبود، فصلهای
تازهتری در رسانه به یادگار میگذاشت...
اما چون راهی «خلاف آمد عادت» در پیش گرفته بود، مرگش هم « خلاف آمد عادت » شد...
رفت و بر خوان كرم مهمان شد و تازه ما یادمان افتاد كه این رفیق ما، چهها كه نكرد و چه تاسوعاها و عاشوراها و مبعثهایی برایمان نساخت...
دلم برایش تنگ شده و حالا كه نگاه میكنم
میبینم، آرام آرام جمع رفقای آن طرف، دارد بیشتر میشود ...
در غربت مرگ، بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند