printlogo


روایت‌های یك مادر كتاب‌باز
لـــــولـــــو‌خورخوره تنـــــــــها
سمیه‌سادات حسینی

اكانت مدرسه پیام داده بود كه: «دختر شما سر كلاس، بدون توجه به معلم، كتاب متفرقه مطالعه كرده است. همچنین با كمال تعجب، به یكی از همكلاسی‌هایش توهین كرده است. لطفا مراقبت كنید كه تكرار نشود.»
برایم عجیب بود. راستش نه از آن جهت كه چرا دخترك قانون‌شكنی كرده. از آن جهت كه چه شده معلم متوجهش شده! 
خوب نیست یك مادر چنین حرفی بزند. اما بدم نمی‌آمد گاهی مخفیانه با برخی قانون‌شكنی‌های بچه‌ها كنار بیایم و به روی خودم نیاورم كه مطلعم. برای این نظریه شاذ تربیتی من‌درآوردی، فكرم این بود كه باید شهامت شكستن قانون را داشت! ولی با عقل و منطق و اراده، به این نتیجه رسید كه قانون باید رعایت شود. ترس از قانون‌شكنی به‌تنهایی انگیزه خوبی برای قانون‌مداری نیست. 
این بود كه تعجب می‌كردم بعد از مدت‌ها كه كار دخترك و پسرك این است كه با خودشان كتاب به مدرسه می‌برند و گاهی یواشكی سر كلاس می‌خوانند، چطور معلم تازه متوجه شده؟ اما مسأله توهین به همكلاسی چه بود؟ این یكی  خیلی عجیب بود. نه این‌كه هیچ حرف ناپسندی بلد نباشد. اما به‌زبان‌آوردنش خطاب به همكلاسی، آن‌هم در حضور معلم دیگر واقعا نگران‌كننده بود. این كار از آن نوع قانون‌شكنی‌هایی نبود كه بشود نادیده‌اش گرفت. 
دخترك كه از مدرسه برگشت، پیام را نشانش دادم.
سرش را انداخت پایین: «ای بابا! بهت خبر دادن؟» 
خودم را كنترل كردم: «پس درسته؟ واقعا به همكلاسیت توهین كردی؟» 
خودش را انداخت روی مبل و گفت: «هنوز حواسم پرته‌ها! خودمو لو دادم پیشت.»
وانمود كردم كه هنوز متوجه قضیه نشده‌ام. گفتم: «حالا چرا هنوز حواست پرته؟ اصلا چی حواستو پرت كرده؟»
با هیجان خم شد جلو و گفت: «یادته اون دختره رو كه می‌گفتم همه‌اش منو اذیت می‌كنه؟ بقیه بچه‌ها هم از دستش ناراحتن؟» 
گفتم: «خب، اتفاق جدیدی افتاده؟ دوباره اذیتت كرده؟ برای همین باهاش دعوا كردی و بهش حرف زشت زدی؟»
گفت: «نه... حرف زشت نزدم كه. ولی اونا فكر كردن حرف زشته.»
دوباره مكث كرد. مردد شده بود. بعد از چند ثانیه ادامه داد: «ولش كن! من كه امروز همه‌اش دارم لو می‌رم. بذار اینم خودم اعتراف كنم!» 
با نگرانی زل زدم به صورتش. به‌گمانم نظریه درخشانم در باب نادیده‌گرفتن قانون‌شكنی‌های كم‌دردسر، كار دستم داده بود. به چه چیزی می‌خواست اعتراف كند؟ 
دست به سینه نشستم و گفتم: «خب! می‌فرمودین! به چی می‌خوای اعتراف كنی؟!» 
گفت: «اااممم. خب راستش... می‌دونم كه تو دوست نداری بعضی كتابا رو وقتی خیلی بچه‌ایم بخونیم. مثلا كتابای هری‌پاتر. یادمه هی به داداشی‌ام می‌گفتی صبر كنه تا سن مناسبش برسه. اما خوب من خیلی دلم می‌خواست بخونمشون. برای همین یواشكی می‌بردم مدرسه می‌خوندم.»
گفتم: «خوب؟! گیج شدم. الان هری پاتر چه ربطی به اون دختر هم‌كلاسیت داره؟ چه ربطی به این داره كه معلمت برای من پیام فرستاده؟»
نفس عمیقی كشید و دوباره از اول شروع كرد: «خیلی‌خب. من كتاب‌های هری پاتر رو بردم مدرسه و خوندم. الان 
چند روزه دارم جلد سومش رو می‌خونم. سر كلاس امروز، معلم از من درس پرسید و بلد بودم. قرار بود از همه كلاس بپرسه و منم با خیال راحت كتابمو باز كردم و داشتم می‌خوندم. تا رسیدم به یه جای جالبش. یه جا معلمشون داره یه موجود جادویی سیاه رو بهشون معرفی می‌كنه. اسمش لولوخورخوره‌اس.
هرمیون می‌گه «لولوخورخوره یه موجود دگرگون‌شونده‌اس و خودش رو به شكل چیزی درمیاره كه ما ازش می‌ترسیم.»
اینو كه خوندم به خودم گفتم حتما اون دختره كه همه‌مونو اذیت می‌كنه، لولوخورخوره‌اس. چون بلده هر كدوممون رو جوری اذیت كنه كه خیلی حرصمون دربیاد. لباس یكی‌مونو مسخره می‌كنه. به موهای اون یكی می‌گه زشت. از درس‌خون بودن یكی دیگه ایراد می‌گیره... خلاصه مثل لولوخورخوره برای هركدوممون یه‌جور اذیت داره. چشمم كه بهش افتاد، خنده‌ام گرفت. معلم چپ‌چپ نگاهم كرد. منم سرمو انداختم پایین و بقیه كتابمو خوندم.
بعد دیدم نوشته معلم گفت «هیچ‌كس نمی‌دونه یه لولوخورخوره تنها چه شكلیه. چون اون هر وقت كسی رو می‌بینه، خودشو برای ترسوندن اون آدم، تغییر شكل می‌ده.»
بعد دلم سوخت برای اون دختره. دیدم واقعا یه لولوخورخوره‌اس. هیچ‌كس باهاش دوست نیست. به خودم گفتم حتما وقتی تنهاست، یه شكل دیگه‌اس. وقتی كسی پیشش نیست كه بخواد اذیتش كنه، چه شكلی می‌شه؟ هیچ‌كس نمی‌دونه.
خلاصه زل زدم بهش و توی فكر بودم كه دختره فهمید دارم نگاهش می‌كنم. برگشت بهم ادا درآورد. منم حواسم نبود سر كلاسم. بلند بهش گفتم «آخی! لولوخورخوره تنها!» 
بعد اون عصبانی شد، خودكارشو پرت كرد بهم. بعد معلم اومد منو دعوا كرد كه چرا بهش گفتم «لولوخورخوره». بعد كتابو زیر میز دید. هیچی دیگه. هم لو رفتم هم معلم دعوام كرد گفت به اون دختره فحش دادم. هم این‌دفعه همه طرف اونو گرفتن. چون فكر كردن من حرف بدی زدم بهش!»
مانده بودم چه بگویم. مدتی در سكوت نگاهش كردم. می‌دانستم كه آن دختر، در خانه با مشكلات زیادی دست‌وپنجه نرم می‌كند. مشاور مدرسه توی جلسه قبلی اولیا و مربیان در جواب شكایت چند مادر، آنها را كنار كشیده بود و چند جمله درباره اوضاع آشفته خانوادگی آن دانش‌آموز توضیح داده بود. 
گفتم: «خب، نتیجه ماجرا چی شد؟»
گفت: «هیچی! معلم می‌گه باید ازش معذرت‌خواهی كنم. اما من كه حرف زشت نزدم.»
گفتم: «ولی نمی‌تونی براش توضیح بدی كه حرفت فحش نبوده. چون به هرحال توی كتاب هری‌پاتر، لولوخورخوره یه موجود بد و سیاهه. حتی اگه بهش بگی چرا بهش گفتی لولوخورخوره، بازم حق داره ناراحت بشه.»
گفت: «پس چكار كنم؟ معلم گفته فردا باید ازش معذرت بخوام.»
گفتم: «منم می‌گم معذرت‌خواهی كن. چون به هرحال حرفت خوب نبوده.»
كمی فكر كرد و گفت: «اوووم. آره معذرت‌خواهی می‌كنم. فكر كنم خیلی خوشحال بشه. چون اولین باره كه قراره ازش معذرت‌خواهی بشه. هر دفعه معلما به اون می‌گن كه باید از یكی معذرت بخواد.»
سر ذوق آمده بودم. با هیجان گفتم: «چطوره واسه تولدت هم دعوتش كنی؟" 
گفت: «ماماااان! یادت رفته گفتم همه‌اش همه‌مونو اذیت می‌كنه؟ تولدم خراب می‌شه.»
گفتم: «خب پس بذار ببینیم عكس‌العملش چیه وقتی ازش معذرت‌خواهی كردی. اگه دیدیم رفتارش بهتر شد، دعوتش كن. شاید اگه ببینه بچه‌ها توی بازی و خوشحالی‌هاشون راهش می‌دن، رفتارش بهتر بشه.»
شانه بالا انداخت و وسایلش را برداشت كه برود توی اتاقش. گفتم: «راستی! حالا كه بی‌اجازه هری‌پاترها رو برداشتی و خوندی. اما آخر همین كتاب سوم، حالت جا میاد! متوجه می‌شی چرا من می‌گم كتاب نامناسب سن‌تون نخونین. كلی توضیح درباره بازگشت به زمان گذشته داره كه گیجت می‌كنه و ازش سر درنمیاری و اعصابت خرد می‌شه! فقط لطفا بقیه‌شو توی خونه بخون كه دوباره سر كلاس حواست پرت نشه، بلند بلند حرف بزنی!»