روایتهای یك مادر كتابباز
دیوانه از قفس پرید!
سمیهسادات حسینی / نویسنده
مثل این بود كه جادو شده باشد و ناگهان وارد كارت پستال باكیفیتی از طبیعتی در ناكجاآباد شده باشی.
سبز و بیانتها و مواج. نه سایه دهكدهای، نه پرهیب انسانی، نه حضور غریبهای. دشت بود. با تكدرختهایی اینجا و آنجا و گاهی اندكی برآمدگی موجوار زمین زیر گیاه كه به چینخوردگی دامن مادربزرگ، وقتی پای سماور نشسته است، میمانست.
تنها انسانهای حاضر در آن كارت پستال خانواده ما بود و مرد میانسالی از دوستان كه میزبانمان بود. و تنها رد دخالت بشر در آن پهنه بكر هم مزرعه او بود با كلبه چوبی كشاورزی سادهای تكافتاده بر بافت سبز دشت.
دعوت شده بودیم كه یك صبح تا شب و اگر توانستیم طاقت بیاوریم تا فردا، دور از تمدن زندگی كنیم. بیبرق و گاز و اینترنت و آبادانی و انسان!
میزبان، خود مدتها بود كه بیشتر روزهایش را در خلوت حجیم این گوشه دنیا میگذراند. گاهی گریزی به شهر میزد و اندك كار ضروری زیست تمدنی كه بهعهدهاش بود، انجام میداد. یا محصولاتش را برای فروش میآورد. یا چیزی برای مزرعه و كلبهاش كه خود از عهده ساخت و تهیهاش بیكمك تمدن برنیامده بود، میخرید. گاهی به رفقای قدیم سر میزد. شبی كه مهمان ما بود، با شوق و لذت از تجربه منحصربهفرد زندگیاش صحبت كرد.
آتش ناخنكزدن به سبك زندگیاش را به جانمان انداخت و بنا شد بهزودی زود، بیت معمرش را سری بزنیم.
و آن روز را خیلی زود تدارك دیده بودیم. برای بچهها شرایط را توضیح داده بودیم كه خبری از هیچگونه برق واینترنتی نیست؛ آنچه تقریبا همهمان معتادشان هستیم. پس، نه برنامههای تلویزیونی در كار است، نه كار كردن با لپتاپ و تبلت و موبایل و ...
طبیعی است كه اصلا خوششان نیامده بود.
و تلاش كردند كل برنامه را از بیخ بههم بزنند، اما كوتاه نیامدیم. نشستم روبهروی هردویشان و گفتم: «ببینید! ما خیلی خیلی دلمون میخواد بریم اونجا و این كارو امتحان كنیم. پس اینبار یه كاری رو فقط به خاطر ما انجام بدین. بدون اینكه خودتون خوشتون بیاد.»
تا دهان باز كردند كه چیزی بگویند، اضافه كردم: «چونه نزنید بچهها. ما قول و قرارمون رو گذاشتیم. كاری كه الان میتونین بكنین، اینه كه یه سری وسایلی برای سرگرمی خودتون بردارین كه نیازی به برق و اینترنت نداشته باشه.»
و حالا بالاخره داشتیم واقعا در آن دشت قدم میزدیم.
اما اوضاع از آنچه بهنظر میرسید هم برای پسرك سختتر از آب درآمد. تقریبا نزدیكیهای مقصد بودیم كه متوجه شدیم توی شلوغیهای دم آخر كولهپشتی وسایل پسرك، جا مانده است توی خانه. معلوم نبود چه كسی مقصر است؟ خودش حواسپرتی كرده یا دیگری؟ هرچه و هركه بود، پسرك ناگهان خلع سلاح كامل شده بود و بیاختیار، همانطور كه دنبال ما، فاصله ماشین تا كلبه میزبان را طی میكرد، اشكهایش میریخت و برای خودش زیرلب مانند روضهخوانها، واگویه میكرد: «یه عالمه كتاب برداشته بودم. یه عالمه بازی فكری. دوربین كه كلی عكس بگیرم. كاغذ و قلم برای اسم و فامیل و دوز...حالا چكار كنم؟ از بیكاری دق میكنم.»
گفتم: «آره حق داری واقعا. بدون آمادگی خیلی سخت شد برات. حالا ناچاری این مدت رو بدون آمادگی بگذرونی. اما حالا یهكم فكر كن، وضعیت اینجا رو ببین. شاید همینجا و با همین شرایطم بتونی یه راهی برای سرگرمی خودت
پیدا كنی.»
توی همین حرفها بودیم كه میزبان كه از دور ما را دیده بود و میآمد سمتمان، بهقدری نزدیك شد كه به وضوح اشكهای پسرك و چهره درهمش را میدید. بعد از سلام و احوالپرسیهای اولیه، وقتی پی برد كه پسرك چرا ناراحت است، بیحرف دست پسرك را گرفت
و با خودش برد.
ما كه لخلخكنان بالاخره دامنه تپه كمشیب را طی كردیم و رسیدیم داخل كلبه، میزبان داشت تجهیزات پختوپز بدون گاز شهری را نشان پسرك میداد. قبل از آنهم گویا دستشویی و حمام دستساز چوبی بیرون كلبه را نشانش داده بود كه خودش با نوعی لولهكشی چوبی از رودی كوچك در بالادست، مجهز به آب و حتی آب گرمش كرده بود.
بیرون كلبه، روی آتش دلچسبی محاصره میان تختهسنگهای كوچك كتری روحی سیاهشدهای میجوشید و آلاچیق پر بار و برگی، جلوی كلبه با تختی مفروش به حصیر، منتظرمان بود.
با شرمندگی خوراكیهای زیاد شهری و پر زرقوبرقمان كه هماهنگی ملایم آن بساط بیشعبده شهرنشینی را بههم میزدیم، چپاندیم كنج آلاچیق و به میزبان و پسرك پیوستیم.
برای نهار، دیزی در دیگ سنگی بزرگی جایی دورتر، قل میزد.
كمكم میزبان مشغول حرفزدن با ما شد و پسرك و دخترك بیآنكه حواسشان باشد، نرمنرم راه كشیدند به دامنه شیبدار مرغزار روبهرو. میدیدیمشان كه انگار لكههایی فسفری بر تارك رنگهای طبیعی حیات بكر پیرامون، میدرخشیدند و جا به جا میشدند.
لكههای فسفری، خیس عرق برگشتند و در غیاب پنكه و كولر، در سایه خنك چوبهای كلبه پناه گرفتند.
نهار كه خوردیم، پسرك دیگر طاقتش طاق شد: «اینجا كتاب ندارین؟ بدون كتاب، خیلی سخت میگذره.»
گفتم: «این همه از صبح مشغول بودین. یه لحظهام بیكار نبودین كه. یعنی همهاش داشت سخت میگذشت؟»
گفت: «چرا. خوش گذشت. اما بدون كتاب، یواش میگذره. همهكارا رو آدم باید خودش بكنه كه یه كم هیجان داشته باشه. توی كتاب، شخصیتهای كتاب تند و تند همه كارای داستانو پشت سر هم میكنن، خیلی زمان سریعتر میگذره.»
میزبان وسط صحبت آمد جلو و كتاب كوچكی داد دست پسرك. كتاب چاپ خیلی قدیمی داشت و از ورقهای كاهی، فونت و حروفچینی جوهریاش معلوم بود كه سالهای سال با چاپ مدرن فعلی فاصله دارد. رویش با همان فونت داخل كتاب، با سایز بزرگتر نوشته بود: «حكایتهای بهلول»
پسرك كه مشخص بود توی ذوقش خورده، كتاب را به سمت میزبان دراز كرد و پرسید: «هیچ كتاب دیگهای ندارین؟»
میزبان گفت: «چیزی كه به درد تو بخوره، نه.»
دست پسرك را با كتاب تویش، به سمت خودش برگرداندم و گفتم: «من این كتابو خوندم. پشیمون نمیشی از خوندنش. تازه توی این موقعیت همینم قدر بدون. من تا حالا چند بار از زور بیكتابی، روزنامهنصفه دور سبزیخوردن خوندم. بیا برو بچه. توقعتو كم كن.»
تصمیم گرفتیم بر این تجربه بدیع، حضور شبانه را هم اضافه كنیم. بچهها هم با محیط خو گرفته و هیجانزده بودند كه ببینند خوابیدن توی پشهبند توی آلاچیق وسط دشت بیمرز چگونه است.
دراز كشیده بودیم و مثل نمایشنامه رادیویی، صدای انواع حشرات و پرندگان شبزی و زوزههای دوردست را گوش میكردیم. از زیر لبه سقف آلاچیق، آسمان سرمهای رنگ ستارهآجین را نگاه میكردیم و هیجان این تنهایی بهتآور جایی دور از بقیه آدمها چنان احاطهمان كرده بود كه خواب به چشممان نمیآمد.
پسرك در تاریكی صدا زد:
«مامان كتابه رو خوندم.»
«جدی؟ خوشت اومد؟»
«آره. یه جورایی جالب بود. چطوری بهلول خیلی از این كارها رو میكرد و این حرفها رو میزد، اما مردم از دستش عصبانی نمیشدن؟»
«مثلا كدوم؟»
«مثلا اون كه یه روز خلیفه یه پولی به بهلول میده كه ببره توی شهر بین فقرا قسمت كنه. بهلول میره و آخر روز با همون كیسه پر از پول برمیگرده. خلیفه ازش میپرسه چرا پولا رو به فقرا ندادی؟و بهلول پاسخ میده كه تمام شهرو گشتم و دیدم ماموران تو همه جا دارن به زور از مردم پول میگیرن. فهمیدم از تو نیازمندتر وجود نداره! پولها رو آوردم برای خودت!»
برایش ماجرای زندگی بهلول را تعریف كردم. بهلول معروف به دیوانگی را. اینكه چطور شده كه بهلول خودش را به دیوانگی زده و دست از زندگی فرزانگی میان مردمان شهری برداشته و تن داده به دوری از زیست بشر كه ویرانهزی شده و طبیعت را بر ساختهها ترجیح داده و از زیر بار حكومت جور، تن كشیده بیرون و پناه برده به دیوانگی و تنهایی... چرا كه حقیقتی را میدانسته و حمل آن در حالت عقل و مسؤولیت، كار دشواری بوده.
پسرك زیر نور سوسوزن كمجان ستارهها سر چرخاند رو به آسمان و گفت: «هوم! پس بهلول دیوانه بوده! بگو چرا داستان همونجا تموم شد!»
پرسیدم: «پس كجا باید تموم میشد؟!»
گفت: «اگر بهلول دیوانه نبود، بعد از زدن این حرف حق، خلیفه باید میكشتش! دیوانگی هم نجاتش داده، هم بهش جرات داده حرفش رو راحت بزنه.»