امروز، مردی از قرن هفدهم به کلاس ما آمد
رنه دکارت در میان نیمکتها قدم میزد؛ همه ما بهتزده به مردی با لباسهای قرن هفدهمی مینگریستیم که شروع به سخنگفتن بهزبان فارسی کرد:«فرض کنید این جهان یک دیو فریبکار است و هرچیزی را که با حواس درک میکنیم، به ما القا میکند. مانند این ماژیک، تختهسیاه یا حتی جسم ما...»
رقیه مقدم - زنجان
دانشآموزی با تعجب فریاد زد: «یعنی ممکن است ما وجود نداشته باشیم؟» دکارت بدون پاسخ به او، چوبدستیاش را رو به دانشآموز دندانخرگوشی نشانه گرفت و پرسید: «آیا چیزی در این جهان فریبکار هست که با اطمینان از وجود او سخن بگویید؟» دانشآموز قلنج دستش را با استرس میشکست و میگفت: «دودوتا، چهارتا...» [کلاس از خنده منفجر شد.] سپس ادامه داد: «ریاضیات؛ چون دودوتا، همیشه چهارتاست...» دکارت لبخندی زد و گفت شاید جوابش پنج باشد! همه با چشمانی گرد، گوشبهدهان او، محو سخنان عجیبش بودیم. «اما من میخواهم یک راز را برای شما برملا کنم.» [تن صدایش را آرام و رازآلود کرد.] چیزی هست که هیچ دیوی نمیتواند درباره آن شما را فریب بدهد... [و به ماژیک اشاره کرد] «من با نگاه به ماژیک به وجودش شک میکنم؛ همینکه شک میکنم و فکر میکنم که شاید این وجود نداشته باشد. یعنی من وجود دارم،من فکر میکنم، پس هستم.» چشمانش برق میزد و میخندید.گویی هربار خودش نیز از این کشف شگفتزده میشد.همه ایستادند و او را تشویق کردند و در پوست خود نمیگنجیدند. دکارت به سرعت از کلاس خارج شد و در را پشتسرش بست و راز اندیشه و تفکر در این جهان برای ما برملا شد. اندیشه و تفکر ما، اثبات وجود ما در این جهان است.