آپارتمان غریب
پنجره آپارتمان اجارهای در شهری دور، به خیابان سنگفرش و خیس از باران بهار نگاه میکند. اینجا تهران نیست. صدای بوق ممتد ماشینها، لهجه غریب رهگذران و حتی بوی نان تازهای که از نانوایی سر کوچه میآید، همه نشان میدهد که خانهام، خانه خاطراتم، دیگر هیچ کجای این شهر نیست.
متین نصیری - نوجوانه
تنها چیزی که از تهران دیروز برایم مانده، خبر ویرانی است و تصویری تلخ که پدرم تعریف کرد. ظهر حادثه، من و مادرم در شهر دیگری بودیم. پدرمان، مرد مقاوم همیشه، در تهران مانده بود. خانهمان که با عشق بنا شده بود و ما سه نفر در آن نفس میکشیدیم، حالا در دل آوار، زیر خاک مدفون شده بود. وقتی خبر رسید، دنیا روی سرم خراب شد ولی نه به اندازه آوار آن روز بر سر کوچه و خانه ما. پدرم تعریف کرد: آن موقع جلوی مسجد بودم، صدای انفجار را که شنیدم پناه گرفتم. آجر و آوار مثل باران روی زمین ریخت. میتوانستم ببینم دیگر خانه و کوچهای وجود ندارد اما فاجعه به همین جا ختم نشد. دوست پدرم (آقای مرادی) که ماشین را به کارواش سر کوچه برده بود نیز از آسیب این جنایت در امان نماند. گویا نفرت جنگ کل کوچه را یکجا بلعید. البته که آقای مرادی زیاد به پایش اهمیت نمیداد. چون از نظرش چیز مهمتری از سلامتی بدن وجود دارد و آن سلامتی وطن است. وقتی بالاخره توانستیم به تهران برویم، دیگر هیچ چیز شبیه قبل نبود. کوچه، تبدیل به گورستانی از آجر و آهن شده بود. درخت چنار قدیمی سر کوچه که سالها سایهاش بر سر خانهها گسترده بود، حالا کنده و شکسته، در میان ویرانهها افتاده بود. خاطرات مثل شبح در میان کوچه ویران میچرخیدند. در میان آن همه ویرانی، پدرم با وجود از دست دادن خانهاش، با وجود دیدن آن همه صحنه دلخراش لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه درد بود تا شادی. دستم را گرفت و گفت: پسرم! خانه از بین رفت. تمام خاطرات، تمام دلخوشیها... اما خاک خانهام هنوز هست. تا وقتی خاک ایران هست، تا وقتی نفس میکشیم. میتوانیم دوباره بسازیمش. خانهها میآیند و میروند اما این خاک و این وطن به لطف خدا همیشه باقی میماند. حرف پدرم، آتشی در دل سرد من روشن کرد. اینکه شاید خانهها بناهایی زودگذر باشند، اما تعلق ما به این خاک، ریشهای عمیقتر دارد. این خاک، شاهد تمام خندهها، گریهها، و امیدهای ما بوده است. و تا این خاک هست، امید بازسازی، امید زندگی، در دل ما زنده خواهد ماند. حالا در این آپارتمان غریب، وقتی به آسمان تهران نگاه میکنم، به جای خانه آوار شدهام تصویر خاک وطن را میبینم؛ تصویر خاکی که پدرم از آن گفت. خاکی که با تمام سختیها، هنوز به ما هویت میدهد و میگوید اگر مقاومت کنیم به قلهای خواهیم رسید که ورای تصورات هر بشری است.