مصطفی خانهاش را موکب امام رضا(ع) کرده بود
خیلیها وقتی میخواهند پیشرفت کنند یا دامنه تأثیرگذاری خود را افزایش دهند، تصمیم میگیرند از شهرهای کوچک به مرکز بیایند؛ چون کار بیشتری به آنها پیشنهاد میشود و با بودجههای کلانتری که امکان ارائه طرح وجود دارد، روبهرو میشوند.
محسن اسلامزاده - نویسنده و پژوهشگر
حضور در مرکز و شهرهای بزرگ دیگر این امکان را به ما میدهد که هم بیشتر در معرض دید رسانهها باشیم و هم خودمان پیشرفت کنیم و تصور اکثریت این است که میتوانیم دامنه تأثیرگذاری خود را افزایش دهیم. در تمام این سالها برای من خیلی جذاب بود که بعضیها در عین آگاهی به این امتیازهای حضور در مرکز، روی شهر خودشان تمرکز کردند. به عنوان مثال، یکی از دوستان در سبزوار از کار فرهنگی شروع کرده تا کار درباره شهدا تا ثبت تاریخ شفاهی. یکی از دوستان دیگرم در سیستانوبلوچستان و زاهدان و بعضی از بچهها در هرمزگان این کار را انجام میدهند، ولی یکی از کسانی که در تمام این سالها به چشم من آمده، مصطفی واحدی در شاهرود بود. مصطفی بهخاطر شناختهشده بودنش و فعالیت بسیار گسترده در سطح ملی، سیاسی و فرهنگی، جای پیشرفت بسیار خوبی در تهران داشت؛ چون از نظر کارایی دارای روابط گسترده، اخلاق و ایدههای بسیار خوبی برای کار بود. همه او را میشناختند و بهراحتی میتوانست بیاید و در تهران پست بگیرد. فاصله شاهرود تا تهران 5 ــ 4 ساعت بیشتر نیست و او میتوانست بهراحتی تردد کند. حتی من خبر داشتم که خانهای هم در تهران داشته ولی در شاهرود مانده بود. برایم جالب است حوزه هنری که در هر استانی معمولا یک شعبه دارد، در استان سمنان و یکی دو تا استان دیگر دو شعبه داشت و شاهرود هم به فهرست اضافه شده بود و یک مرکز حوزه هنری در آنجا داشتیم. همیشه برای من سؤال بود که چرا شاهرود هم یک شعبه دارد؟ اما وقتی که اولین بار آنجا دعوت شدم، دیدم چقدر فعالاند و چقدر شهر شاهرود ظرفیت دارد.
از آنجا بود که روابطم با خود مصطفی وارد یک مرحله جدید شد. مصطفی آنجا تنها با دست خالی در حال پرورش دادن ایدههای بزرگی بود و به همین دلیل به او گفتم من هم پای کارم و هر وقت بتوانم میآیم اینجا پیش تو. خب، چون شاهرود در مسیر مشهد است، همیشه مصطفی به من و بچههای دیگر اصرار میکرد وقتی به مشهد میروید یا از آنجا برمیگردید، اینجا هم حتما باید بیایید. همیشه برایم سؤال بود که چرا اینقدر اصرار میکند؟یا چرا هر از چند گاهی زنگ میزد که نرفتی مشهد؟ اگر میروی ما را یادت نرود. تا بعد از فوتش متوجه شدم که همسرش گفت اصلا نگاه مصطفی به خانه ما این بود که باید موکب باشد و به عنوان یک موکب به خانهمان نگاه میکرد. برای همین خیلی دلش میخواست زوار امام رضا(ع) در حال رفتن یا برگشتن از مشهد به خانهشان بروند. مصطفی موضوع در مسیر مشهد و تهران بودن خانهاش را تبدیل به فرصتی کرده بود که هم با بچهها بیشتر دمخور شود، هم در خانهاش روی همه ما باز باشد و میگفت بیایید شاهرود برای بچههای اینجا برنامه برگزار کنید. من کارگاههای خیلی زیادی آنجا رفتم و میدیدم که چقدر جوانهای شهرش را جدی میگیرد و برایشان برنامه هم در زمینه تئاتر، هم در زمینه داستاننویسی و هم در زمینه مستند برگزار میکند. مصطفی دوست داشت این بچهها رشد کنند و کارهای ملی انجام دهند و تمام هم و غمش را برای هنر و جوانهای شهرش گذاشته بود. او دلش میخواست خیلی از مسائل موجود را با زبان هنری بیان کند. به همین دلیل در مراسم محرم و صفر حتما برنامهای ترتیب میداد که بچههای هنرمند بیایند و برای مردم و هنرمندان شهر صحبت کنند. حیاط یک هیات در همان حوزه هنری را فرش میکرد و همه بزرگان شهر، فرهیختگان و مردم را دعوت و تریبونی آماده میکرد که یک روایت خوب، جذاب و متفاوت به مردم ارائه شود.
یادم هست وقتی میخواست این مراسم را بگیرد، شب و روز با هم صحبت میکردیم که چه کسی را دعوت کنم که هم چهره باشد و هم بتواند یک روایت جذاب بگوید. انگار دنبال جا انداختن یک مدل مراسم دیگر بود و خیلی واضح بود که دنبال چنین چیزی است. به عنوان مثال، من سال گذشته که رفتم، یک ارائه از سفر اروپا داشتم که پیشتر درباره فعالان حوزه فلسطین بود و آنجا ارائهاش کردم.