مروری بر رمان «فصل فیروزه» اثر محبوبه زارع
امانت فیـــروزهای!
زینب آزاد
برایمان ثابت شده كه خاندان عصمت و طهارت و فرزندان آن بزرگواران (ع) نقش بهسزایی در ثبات تشیع در ایران دارند و حضورشان در جای جای این سرزمین، امنیت روحانی بركشورمان حكمفرما كرده است.
كریمه اهل بیت(س) از جمله آنهاست و شهر قم هر روز رزق بركتش را از وجود ایشان دریافت میكند. در كم لطفی ادبیات داستانی ما همین بس كه آثار با محوریت اهل بیت به تعداد انگشتان دست هستند و مخاطبان از یك سپر فرهنگی - ادبی محروماند. «فصل فیروزه» یكی از همان انگشتشماران است. از همانهایی كه نوشته شده تا دادههای آشفته تاریخیمان درباره حضرت معصومه(س) را سرو سامان دهد و اصلاح كند.
در این كتاب روایت عاشقانهای میخوانیم از دختر تاجر ایرانی كه دوشادوش پدر شهر به شهر سفر كرده و دل در گرو پسر فیروزه تراش نیشابوری دارد. «كیارش! خورشید مَرو را نگاه كن. سیندخت به سویت خواهد آمد. حتی اگر پدرش در سینه بیابان حجاز آرمیده باشد.»
حالا كه پدرش در یك درگیری با متجاوزان كشته شده «سیندخت» زرتشتی در قبیله مولاخلیل مسلمان، در شهری كه قدمگاه علی ابن موسی الرضا(ع) و حضرت معصومه(س) بوده است به انتظار سرنوشت خود نشسته است.
مولاخلیل در رویای صادقهای دیده بود او را شاهین بخت با خود میبرد و به راهی میرود كه نهایت ندارد. به راهی كه تمامش حقیقت است. داستان با متنی روان و نسبتا پخته مخاطب را همراه كاروان راهی ایران میكند.
روزها و شبها را در كنار سیندخت، سوار بر سمندش سپری میكند و بار امانت اعراب را برای كریمه اهل بیت میبرد، آنجایی كه در مقابل كاروان زانو زدند و گفتند: «از طرف ما به بانو بگویید كه بیشتر از یك سال است كه از رفتن كاروان برادرتان میگذرد. از روزیكه مامون ایشان را به سوی خود خواند، بركت از سرزمین ما رفت»؛ حالا دخترسلطان بهادر مانده است و فراق معشوق و بار امانت!
دختر خیرهسری كه زجر گرمای طاقت فرسای بیابان را به جان خرید و در جواب تعارف مرد عرب گفت: «برای سمندم هم كجاوه داری؟ اگر او را هم در كجاوهای جا دهی، همچون زنان دیگر زیر سایبان خواهم رفت. هرچند كه این یك قافله خانوادگی است و من را شوقی برای ورود به حریم دیگران نیست»، نمیتوانست بیزاریاش از اعراب را پنهان كند، «از هر چه بیزاری خود را به آن بیاویز تا ریشه نفرتت، تو را از حقیقت باز ندارد» این را پدرش به او گفته بود، بعد از آنكه به تازهكنیز عربش اعتراض كرده بود.
عبدا... ، بَلَد كاروان به همسفران سپرده بود كه كاری به سیندخت نداشته باشند. خدیجه همسر عبدا... گهگاه به او سر میزد و اندك سخنی میگفت.
از عشقش به حضرت معصومه(س) گفت و از نوزاد
سه ماههای كه بدون شنیدن اذان كریمه اهل بیت بار خود را از دنیا بربسته بود و خدیجه را عزادار كرده بود. حالا خدیجه به همسرش اصرار كرده بود كه در پی كاروان بانویش راهی ایران شوند. با هم از «معجزه عشق» و مراتبش گفتند: «عشق مرتبه دارد. گاهی شكلش دگرگون میشود اما نهایتش یكی است.»
سیندخت حیران مانده بود از تعریف عشق خود و قیاس آن با عشق خدیجه به بانویش؛ «با خود اندیشید؛ این چه رازی است كه من بعد از پدر، اشتیاقم به كیارش دوچندان شده است؟ نكند چون به دنبال پناهی هستم؟»
«كاش میدانستم كه مسیر عشق یك مسلمان با
یك زرتشتی چه فرقی دارد؟» در حالی كه نمیدانست چه پناهگاهی بهتر و برتر از آلا... است، پیرزنی از كاروان با نقل حدیث قدسی جوابش را داد: «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعلیهِ دِیتُهُ و انا دِیتُهُ» آری اینجاست كه عشق از مجاز شروع میشود و به حقیقت راه میبرد.
پیرزن از كرامات بانو میگفت و خدیجه به گوش سیندخت میرساند. از بانوی شش سالهای سخن گفت كه آموختههای فقهی خود را در غیاب پدر و برادرش مكتوب كرده و به دست سؤال كننده رساند و آنها را دو به شك راهی كرد. در میانه مسیر بازگشتشان بودند كه با مُهر تایید موسی بن جعفر و علی ابن موسی(ع) یقین كردند كه عصمت جز لاینفك این خاندان است.
عشق زمینیاش را مقایسه كرد با حرف خدیجه كه «قرار نیست عشق با عقل جور دربیاید شاهزاده! اما حالا كه حرف از غریزه زدی باید بدانی عشق من به بانویم، به حكم فطرت است؛ به حكم ولایت.» دنبال پیدا كردن ارتباط بود بین كیارش و كریمه اهل بیت، ابتدا فكر میكرد ربطش فقط اشتراك در عشق است. به یاد آورد زمانی را كه به دیدار كیارش به حجره فیروزه تراشیاش رفته بود وكیارش از عشق پاك سخن گفته بود، دیده بود كه روی سنگی سفیدی «كلِمَه لا اله الا ا... حِصنِی ...» میتراشد و بعدها همان را برایش فرستاده است. روز ورود امام(ع) و برق چشمان كیارش رادر حاشیه مَرو دیده بود. آنجا كه قلم به دست حدیث قدسی و شروط آن را مكتوب میكرد.
حالا كه كیارش به آیین اسلام روی آورده و بیخبر نیشابور را ترك كرده بود، در دوراهی عشق مجاز و حقیقت مانده بود. سیندخت در تب سوزان عشق میسوخت كه دریافت كیارش هم به حكم فطرت و به حكم ولایت، عشق مولا را در سینه میپروراند.
از خدیجه درباره امام(ع) میپرسید و او برایش مناظره امام با هِربِذ بزرگ و شكست او در مقابل مولایمان را تعریف كرد. به ساوه رسیدند و پس از آن در قم سكنی گزیدند.
اما دیر شده بود... اهالی قم تعریف میكردند: «بانو در خانه موسی بن خزرج وارد شده بود. زنان و دختران دور او را گرفته بودند و چون نگینی در حلقه شوق خود، حضورش را میستودند و به او تبرك میجستند. آرامشی در قم نشسته بود كه هر رهگذری آن را درون خود احساس میكرد؛ حتی كسیكه خبر از ورود بانو به شهر نداشت» در جوار بانو كریمه اهل بیت(س) روح و جان سیندخت هم آرام شد، به این میاندیشید كه آیا عشق فطری دست خود آدم
است یانه؟
خدیجه جوابش را اینگونه داد: «عشق موهبتی خدایی است كه تنها براساس ظرفیتی كه خودت برای روحت رقم زدهای، اتفاق میافتد. دلیلش خودت هستی، در جستوجوی علت نباش»
سیندخت سخنان موبد زرتشتی در آتشكده ایساتیس را به یادآورد كه در كودكی به او گفته بود: «رستگاری تو در عشق است سیندخت و عشق درِ هر قلبی را نمیكوبد» و سیندخت مبهوت این جرقه آتشین كه در دلش روشن شده بود؛
به سان كرمی در پیله خود مانده و صبر پیشه میكند تا پروانه شدن.
نتیجه این پروانگی به حكم فطرت همان شد كه باید میشد؛ «زیر لب زمزمه كرد: مولاخلیل! حِصن بانویم را دریافتم، امانتت به مقصد رسید» همه عشق مجاز است. این ابتدای راه است. عشق به حكم ولایت نهایتش میشود وصال به سبك اسلام و به نام تزویج پاك پاك پاك...