غرب چگونه میتواند در ساختمان تاریخ آینده جهان مشارکت کند؟
«تاریخ» مجموعه حوادث پراکنده نیست که بیهدف، بیدلیل و بیجا روی هم ریخته شده باشند؛ مانند نخالههای ساختمانی که کامیونهای کمپرسی در کنار جادههای متروک تخلیه میکنند. البته کارشناسان تاریخ در غرب بعضی وقتها در این موارد اظهارات ضدونقیضی را ابراز کردهاند.
دکتر محمدحسن زورق - استاد دانشگاه
دلیل چنین اظهاراتی صرفا کمبود بهره هوشی نبوده بلکه بیش از هر چیز، از هراس آنها از حاکمان غربی ناشی میشده است. زیرا به تجربه دریافته بودند هرگونه تفسیر تاریخ که زمامداران غربی را به رعایت اصولی برخاسته از فلسفه تاریخ محدود کند، عملا برای آنان غیرقابل تحمل است مگر آنکه چنین تفسیری در خدمت منافع جهانی غرب باشد یا دست کم به آن آسیبی نرساند. بهعنوان مثال هنگامی که استراتژیستهای غربی در اندیشه بنای نظام جهانی دوقطبی با تاکید بر دو شعار بزرگ «آزادی» و «عدالت» بودند، هم با تئوریهای لیبرالیستی و هم با نظریههای مارکسیستی، گامهای بزرگی در راه به انقیاد درآوردن بشریت برداشته شد. مارکسیسم و لیبرالیسم دو ستون اصلی بنای نظام جهانی دوقطبی بودند. جریان نخست کارل پوپر را ارج نهاد و آوازهاش را بیش از اندازهای که ژرفای اندیشه اقتضا میکرد، بالا برد و جریان دوم مارکس را بهصورت پیامبر بیخدای معبد فلسفه مدرن معرفی کرد که برای نجات مستضعفان زمین برخاسته است. در حالیکه مارکسیسم و لیبرالیسم دو پستانک پلاستیکی بودهاند که در دهان کوچک و البته باز ملتهای گرسنه عدالت و آزادی گذاشتهاند تا در غرب و قلمرو رسمی اقتدار جهانی آن، که «دنیای آزاد» نامیده شد هر که میگفت لیبرالیسم پستان مهربان مادر آزادی نیست بلکه پستانک حاکمان نوین و ترفندهای سرمایهداری جهانخوار غرب است، به اتهام مارکسیست بودن به دادگاه جریان مککارتیسم سپرده شود و در شرق، هر که میگفت سوسیالیسم بیخدای لنین همان شعبدهبازی حاکمان جهانخوار غربی است، به اتهام لیبرالیست بودن به دست چکمهپوشان مارکسیست سر به نیست شود. در قصر سیاست غرب، نظریهپردازانی مانند کارل پوپر آزادانه زندگی کردند و هم فلسفهسازانی همچون کارل مارکس. هر دو نیز با همتایانشان، در گوشهوکنار ساختمان قدرت و تمدن جهانی غرب، مثل عنکبوت آرامآرام تار تنیدند و در میانه آن به صید جانداران کوچک و بیخبر از همه جا نشستند. بیچاره کسانی که در گوشهوکنار جهان اسیر تار افکار کارل پوپرها و کارل مارکسها شدند و در توصیف افکار بلندشان مقاله نوشتند و سخنرانی کردند و در کجراهه نهتنها رهسپاری که سرسپاری کردند. تاریخ هدفمند است چون هستی هدفمند است و فطرت انسان بهعنوان قطعه کوچکی از هستی خداآگاه و کران ناپیدا، خداجو و خداخواه است و نهاد نبوت بهعنوان نهادی هدفمند عمل میکند و میکوشد انسان را به خودآگاهی و تاریخ را به خداآگاهی برساند. تصادفی نیست که خداوند با تاکید فراوان در قرآن مجید میگوید: «بیتردید من و پیامبرانم پیروز خواهیم شد». جریانهای تاریخی یا طوعا و براساس شوق و شور برخاسته از ایمان و عمل صالح در خدمت مشیت الهی تاریخند یا کرها و براساس امیال ضعیف و شعور خفیف خود ناخواسته و نادانسته در خدمت همان مشیت قرار میگیرند؛ هرچند ولو خود از خدمتی که به تاریخ کردهاند آگاهی و وقوف نداشته باشند، وگرنه نابود خواهند شد. جریان تاریخی حاکم بر غرب، با تمام پردهپوشیهایی که گاه با نقاب اسلام و گاه با نقاب مسیحیت برای کتمان ماهیت خود از زمان انقلاب صنعتی و تحولات همراه با آن تاکنون، هم به تاریخ خیانت کرده و هم خدمت. استعمار کشورها، فریب راهبردی ملتها، بردهداری نوین و برافروختن آتش جنگها ازجمله خیانتهای این جریان بودهاند. در مقابل، لغو بردهداری کهن، ارتقای نظریه حقوق بشر، تعمیم دانش و تسهیل آموزش ازجمله خدمات آن بوده است ولی امروز تاریخ در نقطهای قرار گرفته که دوران «حیات کرهی» این جریان سپری شده است و این جریان بین نابودی و «حیات طوعی» در تاریخ باید یکی را انتخاب کند. درست همانطور که سران قریش در مکه پس از جنگ خندق و نابودی ظرفیت نظامی متحدان یهودیشان در مدینه و خیبر، در چنین شرایطی قرار گرفتند و ناگزیر به اعلام گرایش به اسلام و ورود به جامعه اسلامی شدند. امروز متفکران غربی باید به این نظریه بیندیشند که شکستهای پیدرپی غرب در ستیزش با انقلاب اسلامی تصادفی نیست. از سپیدهدم انقلاب تا امروز، غرب در هر قدمی که در راه ستیزش با این انقلاب برداشته در چاهی یا در چاله جدیدی فروافتاده و بیش از پیش گرفتار شده و بخش دیگری از سرمایه اجتماعی جهانی خود را از دست داده است. غرب از لحظههای نخستین تکوین نطفه انقلاب در رحم تاریخ تا امروز در هشت جبهه با انقلاب اسلامی جنگیده است.
1. در «جبهه ترور و جنگ تروریستی»: از ترور آیتالله سیدمصطفی خمینی بگیرید تا ترور امام شهید آیتالله سیدعلی خامنهای و در طول فاصله بین این دو ترور دهها هزار نفر از طرفداران انقلاب اسلامی در سراسر این منطقه ترور شده و به شهادت رسیدهاند. غرب در این جبهه کمال تهور و مهارت خود را در پرورش گروههای تروریستی نشان داده و تجربه قلعهالموت را از یاد برده است. اگر بخواهیم از مهمترین این گروهها نام ببریم بیشک باید منافقین، داعش، جبهه النصره، احرار الشام و دهها گروه ریز و درشت دیگر را نام ببریم.
2. در جبهه جنگ اقتصادی: باید از تصرف پول پرداختشده برای خرید تجهیزات نظامی در زمان رژیم گذشته بهیاد آوریم تا محاصره بانکی و فردی و نهادی و حتی محاصره نظامی_اقتصادی در تنگه هرمز و دریای عمان را. هزاران میلیارد دلار از ثروت این ملت را غرب در طول نیمقرن گذشته تصرف کرده و اگر بیپرده بخواهیم بگوییم، باید گفت آن را بالا کشیده است.
3. در جبهه جنگ نظامی: از جنگ تحمیلی هشت ساله و جنگ 12روزه و جنگ رمضان و جنگهای متعدد در لبنان، فلسطین، عراق، سوریه و جنگ 12ساله در یمن که بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم و با اسامی و عناوین و مباشرت مباشران مختلف صورت گرفته باید یاد کرد.
4. در جبهه جنگ فرهنگی: در این جبهه باید از تهاجمات فرهنگی غرب از طریق رسانههای گوناگونش و شبیخون فرهنگی بهدست عوامل با نقاب و بینقابش یاد کرد.
5. در جبهه جنگ اجتماعی: باید از کانونهای فرهنگی بهنام خلقها و با شعارهای سوسیالیستی برای فریب جوانان اقوام گوناگون، تا اختلافافکنی مذهبی و ساختن مساجد برای تبلیغات تکفیری و انجام عملیات تروریستی در آسیای غربی و آفریقای شمالی یاد کرد. همچنین باید به تلاش برای تجزیه فرهنگی، برجستهسازی پاره فرهنگها و تضعیف زبان فارسی و فرهنگ ملی در ایران اشاره کرد؛ تلاشی که در چارچوب یک راهبرد کلان، مقدمه تجزیه سیاسی تلقی میشود.