printlogo


كاوشگران كتاب   ۱ + ۵ 
هدی برهانی / آموزگار

 با بچه‌ها در باغ كتاب قدم می‌زدیم و میان قفسه‌ها، دنبال كتاب‌هایی می‌گشتیم كه بشود با 20 تومان خرید! خیلی خنده‌دار است كه بگویم بچه‌ها حتی قبل از عكس روی جلد شیفته قیمت پشت جلد آن می‌شدند. دلیلش هم خیلی ساده بود، در رضایت‌نامه اردو ذكر شده بود تمام بچه‌ها مجازند 20 تومان پول همراه خودشان 
بیاورند. 
تصورش را بكنید، دختری كه تا دیروز هرچه می‌خواسته برمی‌داشته و پدر محترم فقط كارت می‌كشیده حالا التماس می‌كرد كه هزار تومان از فروشنده تخفیف بگیرد تا كتاب دلخواهش را بخرد. در مقابل اصرارهای او گرچه دل نازك خانم صندوق‌دار به رحم آمد، اما من در لباس غول مرحله آخر وارد صحنه شدم و گفتم: «بیشتر از 20 تومان هرگز!» تمام كاسه و كوزه‌هایش را به‌هم ریختم و دخترك حالا مجبور بود هم قدر دست و دلبازی پدر را بیشتر بداند، هم میان دو عنوان كتابی كه برداشته یكی را انتخاب كند و دنبال جایگزینی برای دیگری باشد.
اما داستان اصلی این بازدید آنهایی بودند كه از ترس خرید اشتباه حاضر نبودند از میان آن همه كتاب یكی را انتخاب كنند. مثل شاپركی كه هر لحظه روی یكی از گل‌های باغچه می‌نشیند، مدام در میان قفسه‌های كتاب جست‌وخیز می‌كردند. عدد این پروانه‌های سردرگم دقیقا به اندازه انگشتان یك دست بود. برای همین تصمیم گرفتم، گروه «كاوشگران كتاب 1+5» را تشكیل دهم. این تشكیل گروه یك چیزی بود در مایه‌های تصمیمات «ستاد مدیریت بحران» مثلا!
ما، پنج بعلاوه یكی‌ها، در میان قفسه‌های كتاب قدم می‌زدیم و درباره هركدام از عناوین گفت‌وگو می‌كردیم. درباره «دكتر دولیتل» و «غول بزرگ مهربان»، «هوشمندان سیاره اوراك» و «پاستیل‌های بنفش» و خیلی كتاب‌های دیگر. از میان ما سه نفر باقی ماند. سه نفر كه نمی‌دانستند كدام كتاب است كه ارزشش را دارد 20 تومان‌شان را برایش بدهند.
بالای یك پله كوتاه نزدیك قفسه داستان‌های كهن ایستاده بودیم كه یكی از بچه‌ها پرسید: «خانم ما الان چه ماهی هستیم؟» پاسخ دادم: «اردیبهشت». همین كه خواستم رویم را برگردانم و كتاب‌های قفسه كناری را نگاه كنم، پیرمرد سوار بر قایقی را دیدم، كه شال نارنجی رنگی بر گردن بسته بود و چشم‌انداخته بود میان دور دست‌ها و در پهنه دریا پی چیزی می‌گشت. چشم‌هایم را كمی ریز كردم و خواندم «مثل‌ها و قصه‌هایشان»، «قصه‌های اردیبهشت». نام مصطفی رحماندوست مرا به وجد آورده بود. كتاب را می‌شناختم، مجموعه‌ای كه هم داستان بود، هم خیال، هم ادب بود، هم قند فارسی. همه چیز تمام بود برای بچه‌ای كه می‌خواست 20 تومانش را خیلی خوب خرج كند. پیدا بود كه هر سه نفر خیلی خوششان آمده. می‌گفتند: «خانم ما ماه تولدمون رو برمی‌داریم! می‌خوایم قصه‌اش مال تولدمون باشه!» اگرچه معیار خنده‌داری بود، اما این‌بار قطعا خیلی خوب جواب می‌داد. هركدام كتابشان را برداشتند و با لبخندی كه كل صورتشان را پوشانده بود راهی صندوق شدند. شاپرك‌های سردرگم بالاخره گل یكی از ماه‌ها را پسندیدند.