printlogo


گذری بر زندگی و رشادت سرتیپ رضا جعفرزاده که فروردین امسال جامه شهادت پوشید
فرمانده‌ای که تا آخرین لحظه کنار سربازانش ماند
نیمه‌شب، شعله‌ای زرد و گوگردی تاریکی را شکافت و سکوت کوهستان‌های کرمانشاه را با صدای مهیب انفجار درهم شکست.
زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس

حمله موشکی آمریکا به پادگان جیران‌بلاغ انجام شده بود. فرمانده تا آخرین لحظه کنار سربازانش ماند‌ اما رضا جعفرزاده، معاون هماهنگ‌کننده ارتش در غرب کشور، دیگر اذان صبح سی‌ونهمین روز جنگ را نشنید. خبر شهادتش ساعتی بعد، دهان‌به‌دهان و قله‌به‌قله در کوهستان پیچید و سرانجام به لرستان رسید‌؛ سرزمینی که زادگاه پدری رضا بود و کوه‌هایش از کودکی شاهد قد کشیدن او بودند. 
   از دانشکده افسری تا میدان خدمت
سال ۱۳۷۵، در 21سالگی، به استخدام ارتش درآمد. از کنار تابلوی بزرگ و آبی‌رنگ دانشکده افسری امام علی(ع) گذشت و زیر درخت سرو ورودی پادگان، نفس عمیقی کشید. دو سال آموزش نظامی پیش‌رو داشت‌؛ دو سال تمرین رزم، جنگیدن در تاریکی شب و مقابله با شبیخون. شناخت مسیر با استفاده از ستاره‌ها را به‌خوبی آموخت و در این زمینه استادی چیره‌دست شد. توان جسمی و آشنایی‌اش با طبیعت نیز کمک می‌کرد مسیرهای طولانی را پیاده طی کند. 
در دوران دانشجویی، فرمانده گردان دانشجویان بود و دو سال بعد، با درجه عالی از دانشکده افسری فارغ‌التحصیل شد. از آن پس، مأموریت‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند‌؛ از این قرارگاه به آن قرارگاه، از این مأموریت به مأموریتی دیگر. لباس ارتش برایش حرمت داشت و فرماندهی را پیش از هر چیز، مسئولیتی در قبال سربازان می‌دانست.  هنگام آموزش تیراندازی، فقط به دستور دادن اکتفا نمی‌کرد. خودش مقابل سربازان روی سکوی سیمانی دراز می‌کشید، قنداق تفنگ را در گودی شانه می‌گذاشت، نفسش را حبس می‌کرد و از مگسک، هدف را نشانه می‌رفت. بعد نوبت سربازان بود تا آموخته‌های‌شان را به کار ببندند. او دوران سربازی را مشق زندگی می‌دانست‌؛ فرصتی برای یاد گرفتن، نه دوره‌ای که باید صرفا سپری شود. 
   عهدی دوباره در جوار امام رضا(ع)
آبان ۱۳۹۹، در سالی که کرونا زندگی مردم را دشوار کرده بود، قدم به خراسان گذاشت. تیپ ۳۷۷ ارتش از تپه‌سلام به بیرون شهر منتقل شده بود و او مسئولیت داشت محل جدید را برای استقرار نیروها آماده کند. غروب آخرین روز حضور در تپه‌سلام، رو به گنبد و بارگاه امام رضا(ع) سلام داد و از آنجا دل کند.  پادگان جدید امکانات چندانی نداشت. باید انبارها و آسایشگاه‌ها پاک‌سازی می‌شدند، آسفالت ترمیم می‌شد و کارهای فراوان دیگری به سرانجام می‌رسید. حتی محل کاشت درختان را هم بررسی می‌کرد. وقتی بخشی از کارها سامان گرفت، راهی حرم شد. روبه‌روی گنبد طلا ایستاد، سر فرود آورد و دست بر سینه سلام داد. صدای نقاره‌خانه در فضا می‌پیچید و کبوترها دسته‌جمعی پرواز می‌کردند. همانجا بار دیگر با خود عهد بست که سربازان وطن را پاره‌ای از وجودش بداند و در خدمت به آنان کوتاهی نکند. 
عشق و ارادتش به امام حسین(ع) نیز ریشه در رسم‌های زادگاهش داشت. در لرستان، روز عاشورا مردم گل بر شانه و سر می‌مالیدند و پابرهنه در دسته‌های عزاداری شرکت می‌کردند. رضا هم به رسم پدرانش، روز عاشورا پابرهنه به دنبال دسته راه می‌افتاد. زبری سنگ‌ها و خار و خاشاک زیر پایش را احساس نمی‌کرد‌؛ گویی ارادتش به امام حسین(ع) درد را از یادش می‌برد. 
   پاسداری از مرزهای شرقی
چند روز بعد، مأموریت تازه‌ای در انتظارش بود؛ پاسگاه مرزی تایباد. این‌بار باید در برابر بادهای تند، ریگستان‌ها و شنزارهای بیابان می‌ایستاد‌؛ سرزمینی در شرقی‌ترین نقطه ایران، همسایه افغانستان و محل زندگی مردمانی با دست‌هایی خالی و قلب‌هایی گرم.  او پاسگاه را سامان داد و برای بهتر شدن شرایط استقرار نیروها تلاش کرد. سربازان دیوارهای پاسگاه را خاکستری کردند و با نقطه‌هایی سبز به آن رنگ‌وبویی تازه دادند. رضا مرتب مسیر تایباد به سرخس را رفت‌وآمد می‌کرد‌؛ نه سرما مانعش می‌شد و نه گرما. مرز ایران را همچون جانش دوست داشت و بر این باور بود که باید تا آخرین توان پای آن ایستاد.  ساعت‌ها بر بلندی تپه‌ها می‌ایستاد و با دوربین، اطراف را زیر نظر می‌گرفت. محل پاسگاه‌ها و برجک‌های نگهبانی را با توجه به اهمیت و حساسیت نقاط بررسی می‌کرد. در میان همه دشواری‌های مأموریت، طعم خربزه‌های تایباد را هم دوست داشت‌؛ شیرینی‌ای که انگار زیر زبانش مانده بود و دل کندن از آن سرزمین را برایش دشوار می‌کرد. با این حال، وظیفه‌اش روشن بود: مرز باید مراقبت می‌شد و او برای انجام این مسئولیت آماده بود. 
   آخرین مأموریت‌؛ از مرز شرقی تا غرب کشور
با آغاز حمله آمریکا، رضا آرام‌وقرار نداشت. او مرد میدان رزم بود و خبرهای جنگ به‌شدت متأثرش می‌کرد. شنیده بود کودکان میناب زیر موشک مانده‌اند و زمین بازی کودکان در لامرد بمباران شده است اما شهادت رهبر کشورش بیش از هر چیز خونش را به جوش آورده بود. حالا وظیفه‌اش در غرب کشور، ادامه خدمت در روزهایی بود که آسمان شلوغ و زمین در التهاب بود.  غروب سرد کرمانشاه، رضا جعفرزاده روی تخته‌سنگی نشست و بند پوتینش را محکم دور ساق پا بست. سری به سربازان زد و چند نفر را به مرخصی فرستاد. آسایشگاه‌ها را یکی‌یکی سرکشی کرد و بعد به پهنه‌ای رسید که ادوات نظامی و زرهی در آن مستقر بودند و به سوی پایگاه‌های نظامی آمریکا آتش می‌گشودند. رادارها مسیرها را شناسایی می‌کردند و چادرهای تدارکات نیز باید بررسی می‌شدند.  رضا چادرها را وارسی کرد و نگاهی هم به کانال مهمات انداخت. در آن لحظات، خاطره شب‌های حرم امام رضا(ع) و آب سرد سقاخانه در ذهنش زنده شد. سرش را بالا گرفت و به ستاره‌های آسمان خیره ماند. سنگینی اسلحه روی شانه‌هایش رد انداخته بود اما هنوز کارهای دیگری برای انجام دادن داشت.  

انفجار نیمه‌شب و پرواز تا آسمان

صدای انفجاری مهیب، زمین و زمان را لرزاند. رضا به سمت کانال دوید. شدت موج انفجار چنان بود که پوتین از پایش کنده شد و صداها برای لحظاتی تمامی نداشتند. حمله موشکی، سکوت کوهستان را شکست و هراس و التهاب را در محوطه پادگان گستراند. 
در آن شب، سرتیپ شهید رضا جعفرزاده همراه چند نفر از ارتشیان غیور به شهادت رسید. فرمانده‌ای که در تمام دوران خدمت، آموزش و مراقبت از سربازان را بخشی از مسئولیت خود می‌دانست، در واپسین لحظات نیز در کنار آنان بود. 
خبر شهادتش از کوهستان‌های کرمانشاه گذشت و به لرستان رسید‌؛ به سرزمینی که خاطره کودکی و جوانی‌اش را در دل داشت. آن شب، ماه می‌تابید و ستاره‌ها همچنان سوسو می‌زدند. چشمان رضا بسته شد اما راهی که با ایمان به وظیفه، عشق به وطن و وفاداری به سربازانش پیموده بود، در یادها باقی ماند. مقاومت و پایداری همچنان در تپش بود.